
زاغها با اینکه پرنده های خجالتی هستند و معمولا روی درختان بلند حاشیه شهرها و روستاها لانه درست می کنند، ولی تا آنجا که ذهن "چد" یاریش می کرد، زاغی پیری به همراه تعدادی از نوه ها و نتیجه هایش در زیر بالکن ایوان قدیمی آنها لانه درست کرده بودند و در آنجا ماندگار بودند. این شاید به این خاطر بود که پدر و مادر چد با زاغ ها خیلی مهربان بودند و علاوه بر مهربان بودن، باقی مانده غذاهای خود را به آنها میدادند تا بخورند. می شد گفت که زاغ ها و پدر و مادر چد به هم عادت کرده بودند. باهم دوست بودند و از یک دیگر نمی ترسیدند.
چد کوچک قصه ما بر غلاف پدر و مادرش، واقعا از زاغی میترسید و زاغی نیز از او میترسیدند. وقتی که پرندهها به چد نزدیک میشدند او فریاد میکشید و با سرعت فرار میکرد و زاغها نیز فرار میکردند. آنها از همدیگر میترسیدند. ولی این ترس و فرار زمان طولانی دوام نیاورد. بعد از حدود یک سال چد و زاغ ها به هم عادت کردند و ترسشان از همدیگر فرو ریخت.
راستش را بخواهید من به درستی نمی دانم که چطور ترس چد و زاغها از همدیگر فرو ریخت. به احتمال زیاد مشاهده رفتارهای مادر چد در این کار بی تاثیر نبود. مادر چد هر روز او را به حیاط خانه می برد و مقداری غذا در دستان چد میگذاشت تا به زاغها بدهد. با حضور ماد دیگر چد و زاغ ها زیاد از هم نمی ترسیدند. چد خیلی تعجب کرده بود که که زاغ ها با چه نرمی و ظرافتی غذا را نوک میزدند و میخوردند. قبل از آن ترس به چد اجازه نمیداد که این را ببیند. با کشف این نکته اعتمادچد کمی بیشتر شد تا این که خودش به تنهایی مقداری گوشت بر میداشت و زاغها نیز کم کم احساس اعتماد کرده و گوشت را به آرامی نوک میزدند. منقار بزرگ زاغ ها دیگر برای گاز گرفتن چد به کار نمیرفت. بلکه وسیله جالبی برای برداشتن غذا بودند. مادرش به چد میگفت که منقارهای در حکم انگشتانی هستند که به دهان زاغها چسبیدهاند.
من مطمئن نیستم که اگر کسی به چد میگفت که زاغها خطرناک نیستند ، او قبول میکرد و ترسش فرو می ریخت. مثل خیلی از مسائل پیش روی زندگی که او نیاز داشت تا خودش آن را کشف کند. چد از آن موقع که برای غذا دادن به زاغها جلو رفت، چیزهای زیادی درباره آنها و خودش آموخت. ابتدا او فکر میکرد که زاغها همه عین هم هستند و نمیدانست که بین آنها نیز فرق وجود دارد. شاید ترس از زاغ او را به آن دانش محدود کرده بود. اما وقتی که شروع به جستجو نمود، چیزهای خیلی جالبی زیادی کشف کرد.
زاغهای نر بزرگتر از مادهها بودند و رنگ سیا وسفید آنها مشخصتر بود. پشت زاغهای ماده سیاه و سفید خال خالی بود. جوانها کم رنگتر و پر سر و صدا تر بودند. آنها تا غذا از حلقشان پایین برود غر و غر میکردند. چد با خودش فکر کرد که او دوست ندارد تا کلاغ مادر باشد چونکه او بزرگترین و پیرترین زاغ ها بود و همیشه زودتر از همه برای غذا خوردن میآمد. چد آن را از روی پاهای خمیدهاش شناخت که تودهای بر آن جمع شده بود. او پیش خودش گفت پایش باید شکسته باشد. زاع ها تا نزدیکی دست می آمدند ولی هنگامی که چد دستش را نزدیک می کرد که بر سر آنها دستی بکشد، زاغ ها زود عقب می پریدند. مادر چد به یاد نداشت که زاغی را حین غذا دادن در دست گرفته باشد.
روزی چد به مادرش گفت من شرط میبندم که روزی زاغ مادر در دستم بنشیند و غذا بخورد. مادرش گفت: "من شرط میبندم که هرگز نمیتوانی. ولی چد مصمم بود و وقتی که مادرش آن حرف را گفت، مصممتر نیز شد. هر روز به هنگام غذا دادن، چد دست چپش را بین غذا و زاغ مادر قرار میداد. زاغ ابتدا از رفتن روی دست خود داری میکرد و این طرف و آن طرف میپرید. آن طور که چد فکر کرده بود مسئله ساده نبود. چد شروع به دقت بیشتری در هنگام غذا دادن نمود. او متوجه شد که نپریدن روی دست به خاطر نگاه کردن او در چشم زاغ مادر میباشد. زاغ مادر دوست نداشت که هنگام جلو آمدن برای غذا به چشمانش نگاه شود. او آن را امتحان کرد در چشمان زاغهای دیگر نگاه کرد و دید که آنها فاصله میگیرند. سرش را کنار کشید دید که آنها به غذا نزدیک میشوند.
چد صبورتر از آن بود که مادرش گفته بود. به هنگام دوچرخه سواری به مدرسه و آمدن از مدرسه همهاش در این فکر بود که چطور زاغ مادر را در دست بگیرد و به او غذا بدهد. شاید دستانش به صورتش خیلی نزدیک بودند. او حدس زد که صورت برای زاغها باید ترسناک باشد. چونکه صورت جایی است که زاغها به آن حمله میکنند و به آن نوک میزنند. اگر پرنده دیگری به آنها حمله کند به صورت آن پرنده حمله ور میشوند. شاید ترس زاغ از پاهای چد کمتر از صورتش باشد. چد بر روی صندلی نشست پاهایش را به جلو انداخت و غذا را در دست گرفت، آنها را به جلو کشید و صورتش را برگرداند. این کار را چندین روز انجام داد و نتیجهای نگرفت. نزدیک بود که تسلیم شود. ولی فکر کرد شاید زاغها زود یاد نمیگیرد و جلو نمیآیند من باید جلوتر روم. او کم کم دستانش را به بدن زاغ نزدیک و نزدیکتر میکرد.
چد با دست راستش غذا را نزدیک میکرد و با دست چپش پای زاغ را لمس میکرد. علت این که که زاغ به دست چپ چد عادت میکرد به این علت بود که روزها آن دست را بین خود و غذا دیده بود. مرحله بعدی سختر بود اما چد آن را نیز با صبر و حوصله پشت سر گذاشت.
درحالی که زاغ بر روی دست چد نشسته بود، چد خواست که بلند شود اما زاغ هول کرد و پرید. ترس زاغ دوباره شروع شد. او مراحل زیادی را که با صبر و حوصله طی کرده بود باید دوباره انجام میداد. او تسلیم نشد و دوباره آن کارها را انجام داد. زاغ دیگر به حرکات بدن چد نیز عادت کرده بود. روزی او به چمن زار پشتی رفت و درحالی که در دست راستش مقداری غذا گذاشته بود و دست چپش را بالا آورده بود، منتظر شد. زاغ بعد از دیدن چد پرید و بر روی دست او نشست و شروع به خوردن غذا نمود.
پدر و مادر چد این صحنه را دیدند، اما آنچه را که میدیدند، نمیتوانستند باور کنند. من بعضی موقعها هنوز هم تعجب میکنم. آیا این زاغ مادر بود که یاد گرفت که از چد نترسد یا این چد بود که یاد گرفت چطور رفتار با زاغها رفتار کند و اعتماد آنها را به دست آورد.