
■ عشق: آتشی که گواهی نمیطلبد
اهلِ تحقق گفتهاند که عشق آنجا آغاز میشود که وصف پایان مییابد.
آنچه بتوان دربارهٔ عشق گفت، هنوز در حجابی از خودِ عشق است. از همین رو، برخی از بزرگترین عاشقان، خاموشترین آنان بودند.
▪︎ ابوالحسن خراز ق گفت:
«عشق آتشی است که خداوند در دل میافروزد؛
همهٔ نامها را میسوزاند و تنها “نامبرده” را باقی میگذارد.»
این آتش خود را اعلام نمیکند، اجازه نمیطلبد.
چون فرود آید، کیهانِ درونیِ بنده را دگرگون میسازد.
آنچه زمانی محور بود، حاشیه میشود؛
و آنچه عزیز بود، بیوزن میگردد.
⸻
■ رحمتِ بیرحمانهٔ عشق
عشق رحمت است، اما رحمتی که میسوزاند.
▪︎ عبدالواحد بن زید ق گفت:
«اگر با عاشقان به نرمی رفتار میکرد، آنان عاشقِ خود میماندند.»
پس محبت الهی، دل را با فقدان، دوری، سکوت و حیرت میزند.
سالک میپندارد که رها شده است،
اما در حقیقت، تهی میشود.
▪︎ سهل تستری ق گفت:
«چون خدا بندهای را دوست بدارد، او را به شوق مشغول میکند تا برای غیرِ او وقتی نداشته باشد.»
شوق، تسلّی نیست؛ تمرین است.
دل را فراتر از ظرفیتش میکِشد تا آنگاه که دل بشکند و ظرفِ آنچه در گنجایش نمیآید گردد.
⸻
■ سوختنِ بیحرکت
یکی از نشانههای کمالِ عشق، سکون در حالِ سوختن است.
▪︎ ابوسعید خراز ق گفت:
«عاشق کسی است که ظاهرش آرام است،
و باطنش کورهای سوزان.»
از این رو بزرگترین عاشقان، اغلب عادی مینمایند.
آتششان دیگر دیده نمیشود، زیرا حتی میلِ دیده شدن در حالِ سوختن را نیز سوزانده است.
▪︎ ابن عطاءالله اسکندری ق به این مقام اشاره کرد آنگاه که گفت:
«شاید درِ طاعت را بر تو گشوده باشد، اما درِ قبول را نه؛
و شاید درِ خواری را بر تو گشوده باشد، و آن عینِ عشق است.»
⸻
■ عشق و گم شدنِ جهت
در آغاز راه، عاشق خدا را میجوید؛
در عشق، خودِ جهت از میان میرود.
▪︎ ابوبکر شبلی ق گفت:
«او را جستم تا جستوجو سوخت؛
آنگاه دیدم که او بود که مرا میجست.»
این گم شدنِ جهت، عقل را میترساند.
ذهن نقشه و نشانه میطلبد، اما عشق همهٔ جهتها را برمیچیند.
عاشق دیگر نمیداند کجاست، کیست، و چرا حرکت میکند—
و با این همه، حرکت میکند.
⸻
■ حجابِ اُنس
هر عاشقی به کشف و مکاشفه نمیرسد.
برخی به چیزی سنگینتر میرسند: حجابِ اُنس.
▪︎ یوسف بن الحسین ق گفت:
«خود را از من پوشاند، پس سوختم؛
اگر پرده برمیداشت، هلاک میشدم.»
پس خودِ حجاب، رحمت میشود،
و سوختن، محافظت.
بسیاری از عاشقان در شوق زیستند و مردند، بیآنکه وصال را بچشند—
و با این حال، از شاهدان نزدیکتر بودند.
از این رو صوفیان گفتند:
«گاه شوق، از وصول برتر است.»
⸻
■ عشق و سرّ محمدی
همهٔ آتشهای عشق، شرارهای از یک خورشیدند:
دلِ سیدنا محمد ﷺ.
▪︎ احمد البدوی ق گفت:
«هر که عشق را بیدلبستگی به پیامبر ﷺ بچشد،
آتشی بینور چشیده است.»
پیامبر ﷺ تمام وزن محبت الهی را حمل کرد،
بیآنکه مستی، تعادلش را بشکند.
عشق او، هوشیارانه و در کمالِ اعتدال بود—
آتشی که به رحمت مهار شده بود.
از این رو بسیاری از اولیاء گفتند:
«ایمنترین راه در میان آتشِ عشق، کثرتِ صلوات است؛
زیرا دل را در حالِ سوختن، لنگر میکند.»
⸻
■ هنگامی که آتش کارش را تمام میکند
در پایانِ عشق، چیزی نمایشی باقی نمیماند.
نه فریاد،
نه وجد،
نه ادعا.
تنها خدمت، تواضع، و مهربانیِ ناگفته.
▪︎ ابن عجیبه ق گفت:
«پایان عشق، شور نیست؛ بلکه امانتداری است.»
عاشق امین میشود—
با مردم، با درد، با سکوت.
راز خدا را حمل میکند، بیآنکه نیاز به گفتنش داشته باشد.
⸻
■ حقیقت نهایی عشق
اولیاء بر یک چیز اتفاق داشتند،
هرچند اندکی جرأت گفتنش را داشتند:
«عاشق هرگز خدا را دوست نداشت؛
خدا خود را از طریق عاشق دوست داشت.
عشق آتشِ تو نیست؛
تو هیزم آنی.
و چون آتش تو را یکسره بسوزاند،
آنچه میماند نه عاشق است و نه معشوق—
بلکه تنها عشق است.»