
بستگی داره با کدوم لنز بخوای بهش نگاه کنی.
یه زمانی فکر میکردم اگه دقیقتر بدونم مدیریت محصول چیه، کارم هم واضحتر میشه.
اما هر چی جلوتر رفتم، فهمیدم مسئله این نیست که تعریف درست کدومه؛ مسئله اینه که هر کسی یه تعریف متفاوت تو ذهنشه… .
مدیر محصول برای یکی یعنی کسی که کار تیم رو جلو میبره، برای یکی یعنی صدای کاربر، برای یکی یعنی کسی که باید عدد و بیزینس رو درست کنه و بعضی وقتها همهی اینها با هم.
بخش مهمی از این داستان برمیگرده به اینکه شرکت اصلاً مدیر محصول رو چی میبینه.
با وجود اینهمه تعریف و مدل مختلف از PM، طبیعیه که هر سازمان یکی (یا چندتا) از اینها رو انتخاب کنه.
مشکل از جایی شروع میشه که این انتخاب نانوشتهست و با چیزی که تو ذهن ما هست، فرق داره.
من تو موقعیتهایی بودم که انتظار شرکت از مدیر محصول، بهواسطهی شرایطی که اون موقع داشت، بیشتر جلو بردن پروژه بود.
نه الزاماً اشتباهه، نه الزاماً درسته. ولی چون این انتظار شفاف نبود و من یه «نوع بودنِ» دیگهای از نقش تو ذهنم داشتم، یهجاهایی فکر میکردم دارم از کار اصلیم دور میشم؛ در حالی که از نگاه شرکت، دقیقاً داشتم کار درست رو انجام میدادم.
اینجاست که اصطکاک شروع میشه!
مشکل این نیست که مدیر محصول پروژه جلو ببره. مشکل از جایی شروع میشه که این اتفاق:
اسم نداشته باشه
زمان نداشته باشه
شفاف نباشه
و انتخاب آگاهانه نباشه
اونوقت، بدون اینکه بفهمی، بیشتر وقتت صرف هماهنگی، فالوآپ و رسوندن میشه و کمتر وقت میمونه برای فکر کردن به خود محصول. حسی که میاد سراغت اینه که من دارم کار اصلی که باید انجام بدم رو انجام نمیدم.
همونطور که گفتم، بهنظر میاد «مدیر محصول» یه تیپ واحد نیست.
تو تجربهی من، معمولاً چند مدل دیده میشه:
بعضیها بیشتر فرآیند رو نگه میدارن.
بعضیها پروژه رو جلو هل میدن.
بعضیها غرق مسئله و کشف میشن.
بعضیها تمرکزشون روی بیزینسه.
وقتی خودت ندونی الان کدوم مدلی، یا شرکت ندونه دقیقاً چی ازت میخواد، یه تعارضی شکل میگیره بین «کاری که الان لازمه» و «نقشی که قرار بوده داشته باشی، یا فکر میکردی قراره داشته باشی». (البته سطح سینیوریتی افراد هم ممکنه تو این زمینه نقش داشته باشه.)
اگه این تعارض شفاف نشه؛ ممکنه کمکم فرسودگی بیاد، بعدش دلزدگی و بعد هم این سؤال که «من اصلاً دارم کار درستی میکنم؟»
اینجاست که مصاحبه اولیه میتونه خیلی مهم باشه که واقعاً شفاف کنی دقیقاً چه مدل مدیریت محصولی ازت میخوان.
نه فقط این سؤال کلی که «PM چه کارهایی میکنه؟»
بلکه سؤالهایی مثل:
تمرکز اصلی این نقش کجاست؟
موفقیتش با چی سنجیده میشه؟
بیشتر قراره مسئله حل کنه یا پروژه برسونه؟
و همزمان، خودت هم با ترجیحت صادق باشی.
بهنظرم دو تا حالت سالم وجود داره:
حالت اول:
میبینی نگاه شرکت با مدل ذهنی و ترجیح تو همراستاست.
عالی. احتمالاً تجربهی خوبی در پیش داری.
حالت دوم:
میفهمی همراستا نیستید ولی بنا به هر دلیلی تصمیم میگیری اون شغل رو بپذیری.
اینجا هم هنوز همهچیز خراب نشده.
چون حداقل:
فضا برات شفافه
میدونی چی ازت میخوان
و آگاهانه وارد بازی شدی
نه با این انتظار که «بعداً خودش درست میشه».
یه حالت سوم هم هست که معمولاً سالم نیست.
اینکه نه نقش شفافه، نه واقعاً معلومه همراستایی وجود داره یا نه. هر کسی با تعریف خودش جلو میره!
شرکت یه چیز تو ذهنشه، مدیر یه چیز و مدیر محصول هم یه تصور دیگه داره! همه فکر میکنن برداشت خودشون واضحه، اما در عمل همه در ابهام ممکنه باشن. اینجاست که معمولاً بیشترین اصطکاک شکل میگیره.
انتظارها با هم نمیخونه، نقشها مدام جابهجا میشن و کمکم چالشهای زیادی به وجود میاد. اگه فرصت شد، بعداً بیشتر دربارهی همین حالت سوم مینویسم.
به طور کلی، اگه الان درگیر حالت اول یا دوم هستی میتونی با این سوال ساده شروع کنی که «الان دقیقاً چه نقشی دارم بازی میکنم، و تا کِی؟» و این سؤال رو با شرکت هم در میون بذاری و سعی کنی با هم به یه جمعبندی برسید.
شاید بعد از همهی اینها، سؤال اصلی این نباشه که «مدیر محصول دقیقاً کیه؟» سؤال مهمتر میتونه این باشه که
در این شرکت، در این مقطع، این عنوان و پوزیشن شغلی دقیقاً به چه معناست؟
چون عنوانها ثابت به نظر میرسن اما نقشها میتونن سیال باشن و اگر این سیال بودن شفاف نشه، کمکم تبدیل میشه به ابهام، ابهام تبدیل میشه به اصطکاک و اصطکاک تبدیل میشه به فرسودگی.
برای من، بلوغ این مسیر از جایی شروع شد که کمتر دنبال تعریف جهانیِ مدیر محصول گشتم و بیشتر دنبال این رفتم که تعریف محلیِ این نقش رو بفهمم. هم برای خودم روشنش کنم، هم با شرکت دربارهش حرف بزنم.
شاید در نهایت، حرفهای بودن کمتر به این ربط داشته باشه که کدوم مدل PM هستی و بیشتر به این ربط داشته باشه که میدونی در چه بازیای هستی، قواعدش چیه و آیا آگاهانه انتخابش کردی یا نه.