نوشتۀ محمّدرضا ضیغمی
تگِ روزگار از درازی که هست
همیبگذرانَد سخنها ز دست
(فردوسی، 1394: 1/636)
چکیده
«داستانِ رستمِ زال با اکوانِ دیو» از قصّههایِ عامیانۀ اسطورهای مایه گرفته و در حدودِ دویست بیت به شاهنامۀ فردوسی راه یافته است. ما در این مقاله میکوشیم با خوانشی تازه ـ که تا حدِّ ممکن منطبق بر ساختارِ متن باشد ـ رمزهایِ داستان را به عنوانِ روایتی مستقل آشکار کنیم. از آنجا که اسطوره زبانی رمزی است که باورهایِ مردمانِ باستانی را به نزدیکترین شکلِ ممکن به ظهور میرسانَد، رویکردمان تأویلی و روشمان در تأویل، تکیه بر نزدیکترین دلالتهایِ رمزین است. نیز باید گفت که «ریشهشناسیِ» شخصیّتِ اسطورهایِ اکوان در حوزۀ این تحقیق نبوده است.
ما میکوشیم بازنماییم که اکوانِ دیو جلوهای از طبیعتِ وحشی و رستم نمونۀ انسان در رویارویی با آن است؛ در این درگیریِ خشن و پرتنش خواهشها و نومیدیهایِ رستم آشکار میشود. او در آغاز به سببِ رویکردِ نادرستِ خود شکست میخورَد و سپس با گذشت از آب، که تصویرِ استحاله و زایشِ دوباره است، به دریافتی تازه از طبیعت دست مییابد و اینگونه بر دیو چیره میشود.
واژگانِ کلیدی: شاهنامۀ فردوسی، رمز، نماد، اسطوره، قصّۀ عامیانه، حماسه، غول.

1. مقدّمه
«داستانِ رستمِ زال با اکوانِ دیو» به رغمِ کوتاهی سرشار از ابهاماتِ شگفتی است که هر یک میتواند دستمایۀ پژوهشهایِ گوناگونی باشد. با این حال، اغلبِ تحقیقاتی که تا کنون دربارۀ این داستان انجام شده است، کوششهایی است برای تعیینِ هویّتِ شخصِ اکوان؛ حال آنکه به دیگر اجزایِ داستان نیز باید به همان پایه توجّه کرد. در اینجا به عمدۀ مطالبِ پژوهشهایِ پیشین اشارهای کوتاه میکنیم.
محقّقان در تبارشناسیِ اکوان به راههایِ مختلفی رفتهاند. برخی چون جهانگیر کووِرجی کویاجی و بهار مختاریان، اکوان را برابر با «دیوِ بادِ» چینی و «خدایِ بادِ» هندی، یعنی «وای»، میگیرند؛ دیگرانی از جمله اشپیگل، نولدکه و خالقیِ مطلق به احتمالِ یگانگیِ اکوانِ دیو با اکومنه[1]میپردازند؛ و همچنین فرضیۀ همتاییِ اکوان با ارزشومنه ـ دشمنِ اوستاییِ گرشاسب ـ به نظر رسیده است. (رک: شعبانلو، 1391: 111)
مقالۀ «بازتابِ اسطورۀ آفرینشِ زروانی در داستانِ اکوانِ دیو» ضمنِ پذیرشِ دیدگاهِ دوم، به تحلیلِ داستان پرداخته، آن را روایتی از عملِ خلقت میداند و ارتباطِ محکمتری میانِ اکومنه و اکوان برقرار میسازد. طبقِ این مقاله «کیخسرو و افراسیاب در نقشِ اهورا و اهریمن ظاهر شدهاند و رستم و اکوان نیز به ترتیب نمایندۀ بهمن و اکومنه هستند.» نبردِ این دو، نمایندۀ «هزارۀ سوم از زمانِ کرانمند است که دورانِ آمیزشِ خوبی و بدی، و جنگِ نهایی میانِ نیروهایِ اهورامزدا با نیروهایِ اهریمنی است. اکوان نمونۀ آشوب و نابسامانیِ جهانی است، که رستم با کشتنِ آن، جهان را از آشفتگی و بدی میرهانَد و کارِ خلقت را تکرار میکند.» (شعبانلو، 1391: 109)
سجّاد آیدنلو در «بازشناسیِ روایاتِ اکوانِ دیو در سنّتِ داستانِ ایران» نظریۀ یگانگیِ اکوانِ دیو با «خدایِ بادِ بد» را میپذیرد و نامِ «اکوان» و «اک-وای» را برابرِ هم مینهد. او در مقالهاش کوشیده است که روایاتِ دیگری دربارۀ این دیو از منابعِ پراکندۀ پس از شاهنامه باز یابد.
باری، بیشترِ پژوهشهایی که تا کنون دربارۀ اکوان انجام شده است به ریشهشناسیِ این اسطوره اختصاص دارند؛ لذا جا دارد در حوزۀ رمزشناسیِ آن نیز کار شود؛ بهویژه آنکه داستانِ اکوانِ دیو، آشکارا داستانی رمزی است. فردوسی نیز خود بر بنیادِ نظریۀ «از او هر چه اندر خورد با خرد / دگر بر رهِ رمز معنی برد» (فردوسی، 1394: 1/6) به این دیو رمزگون مینگرد و نمادِ مردمِ بدش میداند. (همان: 1/636)
ما در این پژوهش میخواهیم ماهیّتِ رمزینِ اجزایِ داستانِ اکوان را بازشناسیم و از این طریق به ابهاماتِ آن دقیقتر بنگریم. به گمانِ ما مهمترین معمّایِ داستانِ اکوان این است که رستم در برخوردِ نخست از اکوان شکست میخورد، ولی سرانجام به سادگی پیروز میشود، حال آنکه شرایط به ظاهر تغییری نکرده است. اندیشیدن به این معمّا البتّه کلیدِ رهیافت به کلِّ داستان خواهد بود. پس ما با رمزپژوهیِ جزءجزءِ داستان میکوشیم سرانجام پاسخی برای این پرسش بیابیم.
در ادامه، به کوتاهی مفهومِ رمز و روشِ خویش در تحلیل و تأویلِ آن را میشناسانیم و سپس آن را در خوانشِ داستان به کار میبریم.
2. روشِ تحلیلِ رمز
مفاهیم و دغدغههایِ اساسیِ انسان عموماً در قالبِ نماد یا رمز ظهور میکنند؛ زیرا ذهنِ بشر تصویریست و برای درکِ مفاهیم به تجسّمشان نیاز دارد. به بیانِ دیگر ذهن با «رمزپردازی میکوشد تا مستقیماً امری "واقع" را بر ما مکشوف سازد، آنچنان که هیچ نحوۀ اندیشگیِ دیگر نمیتواند بدان مقصود نائل آید.» (ستّاری، 1387: 5-6) حقیقت این است که زبان به تنهایی کیفیّتِ مفاهیم را نمینمایانَد؛ یک واژه اگر چه با درکِ شهودیِ اهلِ زبان شکل گرفته است ولی چگونگیِ مفهومی را که به آن دلالت میکند، «به شکلِ منطقی» در خود ندارد و از این رو برای انتقالِ تصوّرِ انسان از مدلولش کافی نیست. نماد برای درکِ کیفیّتِ مفاهیمِ نادیدنی ساخته شده است. پس معمولاً «مفاهیم» نماد دارند، نه پدیدههایِ عینی؛ زیرا چنین پدیدههایی خود از نماد بینیاز اند.[2]با توجّه به این نظر، یک نماد ابتدا برای نشان دادن به وجود میآید ولی پس از مدّتی مدلولش (به سببِ انتزاعی و فهمناپذیر بودن) فراموش میشود و آنچه بازمانده به جایِ بازنمایی به «رمز» مبدّل میگردد. پس در تعریفِ ما رمز همان نماد است، با این تفاوت که دیگر دلالتِ آن آشکار نیست.
ما در خوانشِ اسطورهها و قصّههایِ کهن پیش از هر چیز با رمز روبروییم. اگر به تحلیلِ رمزها نپردازیم، چیزی از آنچه میخوانیم، نمیخوانیم. فهمِ رمز فهمِ خودِ متن است و نه فهمِ «معنایِ دیگر» متن؛ زیرا معنایِ رمز از صورتش جدا نیست.
امّا تحلیلِ یک رمز بیش از آنکه به خودش بستگی داشته باشد به رویکردِ خوانشگر در برخورد با آن وابسته است. میتوان رمزها را بر اساسِ باورهایِ اسطورهایِ یک دینِ خاص تحلیلِ تاریخی کرد، میتوان آنها را از منظرِ نظریههایِ روانکاوی دید، یا حتّی بیهیچ پیشزمینۀ خاصّی بررسید.
در نگاهِ ما تحلیلِ تاریخیِ اسطوره بر اساسِ کارکردِ باستانیِ از بین رفتهاش به تنهایی سودِ چندانی نخواهد داشت؛ چرا که مثلاً یافتنِ ارتباطِ آرش با آیینِ قربانی[3]ما را چندان به «ذاتِ» آن اسطوره نزدیک نخواهد کرد، بلکه آن را به نمودِ آیینی از یادرفته ـ که دانستنش، برای انسانِ امروزین چندان اهمّیّتی هم ندارد ـ تقلیل خواهد داد. البتّه چنین پژوهشهایِ دشوار و دقیقی بسیار باارزش اند، زیرا همریشگیِ اسطورههایِ مللِ مختلف و دگردیسیشان در طولِ تاریخ را معمولاً تنها از این راه میتوان دریافت و خود سرمایهای برای تأویلِ درستِ رمزها خواهند بود.
اگر اسطوره را میخوانیم بدین سبب است که آن را امری زنده میپنداریم؛ پس بهتر است بکوشیم خوانشی فرازمانی از اسطورهها بیابیم. به نظرِ نگارندگانِ این مقاله برای این کار باید رمزهایِ یک اسطوره را در دایرۀ دلالتهایِ خودِ آن اسطوره جست و حتّی الامکان از ارجاعاتِ بیرونمتنی چشم پوشید. البتّه بدیهی است که این چشمپوشی دایمی نخواهد بود و خوانشگرِ چندبعدینگر از ریشهشناسی و آیینپژوهی هم برای تکمیلِ دیدِ خود بهره خواهد برد؛ امّا آنها را در پسزمینه نگاه خواهد داشت و اصلاً به خودِ اسطوره خواهد پرداخت؛ زیرا آنچه در تکرارِ ادوارِ تاریخ مانده و میمانَد، اسطوره بوده است، نه آیین.
چنانکه در بالا گفتیم، نماد نمودِ یک مفهومِ انتزاعی است، لذا بیشترین نزدیکی را (دستِ کم در نگاهِ آفرینندهاش) با آن مفهوم باید داشته باشد. حتّی «نزدیکی» هم واژۀ دقیقی نیست؛ نماد همان مفهوم است که به عینیّت در آمده تا بتواند فهمیده شود. برای مثال وقتی انسانی خواسته خداوند را بسیط تصوّر کند، ناچار شده دریا را که به هم پیوسته و بیجزء است، نمادِ خدا بگیرد تا بتواند آنچه را که میخواهد درک کند.
نکتۀ دیگر این است که هر نماد معمولاً چند ویژگیِ یک امرِ انتزاعی را با هم جمع میکند. ذهن وقتی میخواهد ابعادِ مختلفِ یک امرِ ذهنی را به هم مربوط کند و در یک کلّیت بپذیرد، دست به دامانِ مظاهری میشود که چنان ابعادی را در خود داشته و یکی کرده باشند. مثلاً دریا (به عنوانِ رمزی برای پروردگار) علاوه بر مایع بودن که رمزِ یکپارچگی است، وسیع و بخشنده و هولناک هم هست؛ از آن گذشته از جنسِ آب است و شبکۀ دلالتهایِ رمزینِ آب ـ یعنی آفرینش، روشنایی، آگاهی و... ـ را نیز به دنبال میکشد.
بر اساسِ آنچه گذشت، سازوکارِ ما در خوانشِ رمز و رسیدن به نماد، جستنِ نزدیکترین دلالتهایی است که کنشهایِ متن را به هم میپیوندند. میکوشیم رمز را به آنچه نیست نکشانیم و آن را در آنچه خود مینماید بنمایانیم.

3. تأویلِ داستانِ اکوانِ دیو
چنان که بعضی از محقّقان گفتهاند، ماجرایِ اکوانِ دیو اصلاً قصّهای عامیانه است، که در زمانِ فردوسی ـ و البتّه پیش از او ـ رایج بوده؛ نه لزوماً اسطورهای که در منبعِ اصلیِ فردوسی ـ یعنی شاهنامۀ منثورِ ابومنصوریـ آمده باشد. (صفا، 1369: 204) نشانههایِ پررنگی این نظریه را تأیید میکنند:
1. گسستگیِ علّیِ آن از روایاتِ پیش و پس از خود؛ بدین معنی که اگر داستانِ اکوان را از متنِ شاهنامه حذف کنیم، خللی در روایاتِ پیش و پسِ آن وارد نمیشود و حتّی سرراستتر به نظر میرسند.
2. شخصیّتِ نامتعارفِ اکوان که کاملاً منطبق با دیو یا غولِ قصّهها است و با دیوِ حماسی فاصلهای دارد. دیوهایِ دیگرِ شاهنامه چون دیوِ سپید، ارژنگ، پولادوند و... چه از نظرِ صورت و چه از نظرِ کنشهایِ رزمی یکسره با اکوان متفاوت اند؛ چنان که به نظر نمیآید منشأ آنها و اکوان یکی و اطلاقِ نامِ «دیو» به اکوان و آنها به یک منظور بوده باشد.
3. جنگِ یک تنۀ رستم با یک لشکر و نبردِ او با تمساحان در حینِ شنا، که از صورتهایِ اغراق در قصّه اند، و در حماسه به این حد نمیرسند؛
4. ظاهر شدنِ یکبارۀ افراسیاب در حدودِ مرز، که با منطقِ پیرنگمندِ حماسه سازگار نیست. در داستانهایِ دیگرِ مربوط به افراسیاب، همیشه جایِ اقامتِ او مشخص است و سررسیدنِ او از پیش توجیه میشود، حال آنکه در داستانِ اکوان مطلقاً چنین نیست.
5. بیگانگیِ فردوسی ـ به عنوانِ راوی ـ با داستان، و درجِ مقدّمه و مؤخّرهای برای توجیهِ آن و تبرئۀ خود از خرافهپردازی.
باری، خلاصۀ این هر پنج: ناهمزبانیِ ساختاریِ روایت با متنی که در آن گنجانده شده، یعنی دورانِ حماسیِ پادشاهیِ کیخسرو.
با وجودِ این، اکوان قصّهای است که بنمایههایِ اسطورهایِ فراوانی دارد و از این جهت هر سه لایۀ اسطوره و قصّه و حماسه را گذرانده و سپس به دستِ ما رسیده است. رمزهایی را از اسطوره گرفته، سپس در اندیشۀ عامّۀ مردمان بدین صورت که هست پرداخته و روایت شده، و سرانجام به قلمِ فردوسی به ژانرِ حماسه درآمده است.
در اصلِ داستانِ رستم با اکوانِ دیو، کیخسرو و افراسیاب نقشِ چندانی ندارند و به احتمالِ زیاد در صورتِ اوّلیۀ روایت نبودهاند. امّا پس از قرار گرفتنِ قصّه در متنِ پادشاهیِ کیخسرو، طبیعتاً دو شاه نیز به عنوانِ نقشهایِ حاشیهای وارد شدهاند و نبردِ رستم و اکوان را تجلّیِ چالشِ این دو پادشاهِ جهانگیر پنداشتهاند. گلهدارِ نخستین نیز که خبرِ حملۀ اکوان را پیشِ کیخسرو میآورد، بیش از آنکه رمزی از آنِ داستانِ اکوان تواند بود، برای ورود به داستان و پیوستگیِ روایت آمده است.
امّا اکوان کیست؟ توصیفاتِ شاهنامه را از نظر بگذرانیم: در آغازِ داستان گلهداری که از آسیبرسانیِ او به رمۀ کیخسرو، مینالد، چنین وصفش میکند
که: «گوری پدید آمد اندر گله چو دیوی که از بند گردد یله
یکی نرّهشیر است گویی دژم همیبگسلد یالِ اسبانِ رم
همان رنگِ خورشید دارد درست سپهرش به زرآب گویی بشست
یکی برکشیده خط از یالِ اوی ز مشکِ سیه تا به دنبالِ اوی
سمندی بلند است گویی به جای به گِردی سرون و به دست و به پای.» (فردوسی، 1394: 1/632)
رستم پس از سه روز جستوجو به روزِ
چهارم، بدیدش گرازان به دشت چو بادِ شمالی بر او برگذشت
درخشنده زرّین یکی بارهبود به چرماندرون زشت پتیاره بود. (همان: 1/632)
و در پایانِ داستان، از پیروزیِ خود بر اکوان، به کیخسرو چنین میگوید:
سرش چون سرِ پیل و مویش دراز دهان پر ز دندانهایِ گراز
دو چشمش سپید و لبانش سیاه تنش را نشایست کردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هیون همه دشت از او شد چو دریایِ خون
سرش چون بکردم به خنجر جدا چو باران از او خون بُد اندر هوا (همان: 1/637)
در اینجا ما با یک رمزِ ترکیبی روبهروییم ـ نمادآفرین که نمیتواند شهودِ خود را در یک پدیدۀ عینی بگنجاند، به آمیختنِ چند پدیده میپردازد تا منظورِ خود را مصوّر کند.
اکوان در این توصیفها آمیزهای از پدیدههایِ طبیعی چون گور و دیو و شیرِ خشمگین و خوشید (یا زر) و مشک و سمند و بادِ شمال و باره و فیل و گراز خوانده میشود؛ نیز مویش دراز، چشمانش سفید و لبانش سیاه است. جاندارانی که اکوان به آن تشبیه میشود در دو گروه میگنجند:
1. جانورانِ ارزشمند برای انسان: گور، سمند، باره، فیل.
2. موجوداتِ ترسناک و خطرآفرین: دیو، شیرِ خشمگین، گراز، فیل.
این دو گروه در همان بیتِ نخستین رویاروییِ رستم با اکوان چکیده آمدهاست:
درخشنده، زرّین یکی باره بود به چرماندرون زشت پتیاره بود (همان: 1/632)
که مصرعِ اوّل در ستایشِ دیو و مصرعِ دوم در نکوهشِ اوست. علاوه بر جانداران، اکوان به پدیدههایِ جوّی (خورشید و بادِ شمال) و کالاها (زر و چرم) هم مانند میشود.
با دقّت در این توصیفات درمییابیم که اکوانِ دیو رمزِ طبیعت ـ یا صورتِ مثالیِ آن ـ است و ویژگیهایِ مختلفِ طبیعت در برخورد با انسان را نمایندگی میکند.[4]او آمیختهای است از مظاهرِ مختلف و متضادِ طبیعت، زیرا باید مفهومِ طبیعتِ وحشی را شکل دهد. او درشت و پرزور، وحشی، ارزشمند، زیبا و زشت، آشکار و پنهان شونده... و البتّه افسونگر است. خدایی خشن که انسان را به سمتِ خود میکشد و بر او چیره میشود. لازم به یادآوری است که دیوان عموماً خدایانی هستند که انسان از آنها میترسد و اگر بپرستدشان از همین روست. مانندِ کسی که عاجزانه مینالد: «ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!» و خود درست نمیداند که رویِ سخنش با کیست. نکتۀ جالب این که «غول» هم در قصّههایِ عامیانه نمادِ «نیرهایِ وحشیِ طبیعت» است. (رک: کوپر، 1386: 270)
مهمترین ویژگیِ اکوان در برخوردِ نخستین با رستم، به آرزو افکندنِ اوست، از این رو اکوان مفهومِ خواستن را هم نمایندگی میکند. پس این دیو تنها نیرویی بیرونی نیست، بلکه به سببِ تأثیری که در انسان میگذارد رمزی درونانسانی هم تواند بود. در فرهنگِ نمادها میخوانیم: «غول نگهبانِ گنج است... یعنی مجموعه مشکلاتی که باید بر آنها فایق شد... موانعی که باید رد کرد تا سرانجام به... گنجِ مادّی، حیاتی یا روحی دست یافت.» (شوالیه، 1385: 366) اکوان دقیقاً چنین ماهیّتی دارد.
رستم ـ چون همیشه ـ انسانِ مثالی است. اصطلاحِ «انسانِ مثالی» را با تعریفِ افلاطونیاش به کار میبریم، چرا که رستم هم ابرانسان است و هم انسانِ نوعی(نوعِ انسان).
او در آغاز به قصدِ کشتنِ اکوان راهیِ دشت میشود ولی پس از روبهرویی با آن،
چنین گفت: «کاین را نباید فگند بباید گرفتن به خمِّ کمند
نشایدش کردن به خنجر تباه بر این سانش زنده برم نزدِ شاه» (فردوسی، 1394: 1/632)
او که فریفتۀ زیبایی و شگفتیِ اکوان شده، از کشتنش منصرف میشود و تصمیم میگیرد تصاحبش کند. امّا این دیوِ وحشی به سادگی پا به بند نمیدهد، بلکه «دیدار مینماید و پرهیز میکند»؛ و تحلیلِ همین رمز تحلیلِ کلِّ داستان است، چرا که رابطۀ رستم و اکوان را به وضوح به ما مینمایانَد.
بینداخت رستم کیانی کمند چنان خواست کآرد سرش را به بند
چو گورِ دلآور کمندش بدید شد از چشمِ او ناگهان ناپدید. (همان: 1/632)
و آنگاه
بدانست رستم که: آن نیست گور ابا او کنون چاره باید نه زور
جز اکوانِ دیو این نشاید بُدَن ببایست از باد تیغی زدن. (همان: 1/632)
اکوان دوباره پدیدار میشود، و رستم که دیگر دانسته با یک شکارِ عادّی طرف نیست، میخواهد تیری به سویِ او بیندازد، امّا
چو او آن کمانِ کیان در کشید دگر باره شد گور از او ناپدید. (همان: 1/633)
ناکامیِ رستم ـ چنان که سپس اثبات خواهد شد ـ ریشه در آرزوخواهیِ پیشینِ او دارد. او اگر چه از زندهبهبندکردنِ اکوان ناامید شده، هنوز به آن دیو به چشمِ یک کالایِ گران مینگرد و قصدِ شکارِ او را دارد، گیریم نه زنده.
پس از این حادثه، رستم سه روز و سه شب اکوان را میجوید و نمییابد، آنگاه خسته و تشنه و گرسنه به چشمهای میرسد:
چو بگرفتش از آبِ روشن شتاب به پیش آمدش چشمهای چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد هم از ماندگی چشم را خواب داد (همان: 1/633)
چشمه درست هنگامی پدیدار میشود که رستم از تشنگی به تنگ آمده است. در واقع رستم به چشمه نمیرسد بلکه چشمه خود به سراغش میآید. پس برخورد با چشمه به حالتِ درونیِ رستم بستگی دارد. مرد، وامانده و بیپناه، تنها شده و چشمه که رمزِ هر گونه روشنایی است، ناگاه بر او تابیده است. رستم از رخش پیاده میشود، او را آب میدهد و از شدّتِ خستگی به خواب میرود. خستگیِ او از کوشیدن در راهِ آرزویِ خود است و او که دیگر توان و رغبتی به این کوششِ بیسبب ندارد، بیاندیشه سر بر بالین میگذارد.
رخش نیمۀ حیوانیِ رستم و در واقع تظاهری از جسمیّتِ اوست. محبوبیتش برای رستم و صحنههایِ آمیزشش با مادیانها ـ از جمله در رستم و سهراب ـ تجسّمِ همین تنانگیِ اند. به راستی که رستمِ رخشسوار شباهتی ظاهری به سانتورهایِ یونانی دارد! اکنون امّا، پهلوان با رسیدن به چشمه از رخش پیاده شده، در عمل جسمش را ـ دستِ کم بخشی از جسمش را ـ ترک میگوید.
آب مایۀ زندگانی است، روشن و طاهرکننده و البتّه تجسّمِ آگاهی؛ نیز از آنجا که به صورتِ چشمه است، نشانهای از ازلیّت و زایایی با خود دارد. رستم با رسیدن به آب طبیعتاً به مرحلۀ دیگری از سفرِ خود وارد میشود. این رمز در داستانِ رستم و سهراب هم به همین صورت پیداست:
خرامان بشد سویِ آبِ روان چنان چون شده بازیابد روان (همان: 1/294)
این نکته را پیشِ چشم باید داشت که «در شاهنامه، آب تنها برای پاک ساختنِ اجسام از آلودگیهایِ مادّی و صوری به کار نمیرود، بلکه همچنین هر چیز را که از نظرِ معنوی آلوده باشد میتوان به وسیلۀ عنصرِ پاککنندۀ آب غسل داد و مطهّر ساخت.» (خالقیِ مطلق، 1388: 91)
خواب، خودِ مرگ است، مرگی که زنده شدن دارد. رستم پس از رسیدن به چشمه باید از آنچه بوده است بمیرد تا به حیاتِ دیگری زنده شود. پیداست که این مرگ، نه مرگِ بیولوژیک، که جداییِ مفهومیِ جان و تن است. مرگِ موقّت که گونهای گشودنِ چشمِ جان بر حقایق است.
رستم به هوش میآید و خود را میانِ زمین و هوا در دستانِ اکوان مییابد. این فرآیند آشکارا تمثیلی از حرکتِ روح است و تأویلِ ما از صحنۀ قبل را تأیید میکند. روحِ او از جسمیّتِ خود برآمده و باز به آن برخواهد گشت. دیو، به رستمِ سرگردان میگوید:
«یکی آرزو کن که تا از هوا کجات آید افکندن اکنون هوا؟
سویِ آبت اندازم، ار سویِ کوه؟ کجا خواهی افتاد دور از گروه؟» (فردوسی، 1394: 1/633)
واژۀ «آرزو» و کلّیتِ سپردنِ اختیار به دستِ رستم نشانهای بسیار مهم است. این الگو در غولهایِ آرزودهِ هزارویک شب هم دیده میشود و مظهرِ کامبخشیِ طبیعت است؛ بدین معنی که غول این توانایی را دارد که انسان را به مقصودِ خود برساند.
نشانۀ بعد باز هم مهمتر است و شاید مهمترین نشانۀ رمزشناختیِ متن باشد؛ آنجا که رستم با خود میگوید:
«...و گر گویم او را: "به دریا فگن!" به کوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود کارِ دیو که فریادرس باد گیهان خدیو!» (همان: 1/633)
پهلوان میداند که دیوان خلافِ آنچه بدانها گفته شود رفتار میکنند، پس خلافِ خواستۀ خود را از او میخواهد. دیوانِ قصّههایِ عامیانه چنین اند و این فرضیۀ ما را تأیید میکند که آنان طبیعت را نمایندگی توانند کرد. همچنان که وقتی نظامی میگوید:
گنبدِ پوینده که پاینده نیست جز به خلافِ تو گراینده نیست (نظامی، 1391: 84)،
به قانونِ کنش و واکنشِ طبیعت اشاره دارد، که در برابرِ خواهشِ آدمی سرِ ناسازگاری میگیرد.
پس رستم به دیو میگوید:
«به کوهم برانداز تا ببر و شیر ببینند چنگالِ مردِ دلیر» (فردوسی، 1394: 1/633)
و اکوان طبیعتاً او را در آب میافکند! احتمالاً این آب، دنبالۀ همان چشمهای است که رستم از آن نوشیده است و کلمۀ «دریا» که در متن به کار رفته باید مجازِ عام از آب باشد. «معانیِ نمادینِ آب را میتوان در سه مضمونِ اصلی خلاصه کرد: چشمۀ حیات، وسیلۀ تزکیه و مرکزِ زندگیِ دوباره.» (شوالیه: 1378: 3) و در اینجا آب به همۀ معانیِ بالا دلالت دارد ـ و بیش از همه به دوبارهزایی و زندگیِ دوبارۀ رستم.
امّا صحنۀ گذشتنِ رستم از آب و درگیری با نهنگ(تمساح)ها از دیگر جلوههایِ عامیانۀ قصّه نیز هست:
همان کز هوا سویِ دریا رسید سبک تیغِ تیز از میان برکشید
نهنگان که کردند آهنگِ اوی ببودند سرگشته از جنگِ اوی
به دستِ چپ و پای کرد آشناه به دیگر ز دشمن همیجست راه (فردوسی، 1394: 1/634)
رستم خود را از آب میرهانَد و به سرچشمه باز میرسد، تا به اسبِ فروگذاشتۀ خود بپیوندد. امّا رخش از چشمۀ نوش دور شده و میانِ مادیانهایِ دشت به تفرّج است.
قهرمان مدّتی دراز دنبالِ اسبِ خویش میگردد و سرانجام او را میانِ رمۀ تورانیان بازمییابد، آنجا که گلهدارِ تورانی به خواب رفته است. خوابِ گلهدار ـ بر خلافِ خوابِ رستم ـ رمزِ سادۀ غفلت تواند بود؛ همچنان که در واقعیّت هم صورتِ عینیِ مفهومِ غفلت خواب است:
گلهدارِ اسپانِ افراسیاب به بیشهندورن سر نهاده به خواب
دمان رخش با مادیانان چو دیو میانِ گله برکشیده غریو
چو رستم بدیدش، کیانی کمند بیفگند و سرش اندر آمد به بند (همان: 1/634)
رستم پس از رسیدن به رخش به ربودنِ مادیانها میپردازد. او اینک به ساحتِ جسمانی و تصاحبگرِ خود (که با رمزِ رخش نموده شده) بازگشته است، امّا ـ چنان که در ادامه میبینیم ـ هنوز چیزی از آگهیِ آن تولّدِ دوباره در او باقی هست.
گلهدار چون بانگِ اسپان شنید سراسیمه از خواب سر برکشید
سواران که بودند با او بخواند بر اسپِ سرافرازشان بر نشاند (همان: 1/634)
گلهدار که سراسیمه از خواب برخاسته، تورانیان را میآگاهانَد تا اسبها را از غریبه باز ستانند. امّا او و دیگر تورانیان ـ که انسانهایِ دیگر (در مقابله با ابرانسان یا انسانِ نوعیِ پیروز) را نمایندگی میکنند ـ کاری از پیش نمیتوانند برد و یکسره تن به تیغ و بازویِ رستم میدهند. جدالِ یکتنۀ رستم با انبوهِ آنان الگویی عامیانه است که در ادبیاتِ حماسی کمتر به چشم میخورد:
چو رستم شتابندگان را بدید سبک تیغِ تیز از میان برکشید
بغرّید چون شیر و برگفت نام که: «من رستمم، پورِ دستانِ سام!»
به شمشیر از ایشان دو بهره بکشت چو چوبان چنان دید، بنمود پشت (همان: 1/635)
...
همی گرز بارید همچون تگرگ همی چاکچاک آمد از خود و ترگ
چو برگشت، برگاشت پیل و رمه بنه هر چه آمد به چنگش همه (همان: 1/636)
به هر روی، قدرتِ رستم مایۀ چیرگیِ اوست بر دیگران. او مادیانها، بنهها و پیلها را، که مظاهرِ آرزویند، از آنِ خود میکند. مادیان و پیل و بنه رمزگونههایی هستند که با اکوان ـ که باره و پیل و زر و چرم هم هست ـ همجنسی دارند. در واقع رستم چیزی از جنسِ اکوان به دست آورده است. طبقِ ساختارِ روایت رازِ این کامکاری را باید در نوشیدنِ چشمه و تجربهای جست که رستم از این سفر کسب کرده است. او که با صورتِ مثالیِ طبیعت و آرزو مواجه شده و به او دست نیافته، اینک رازِ تسخیرِ مظاهرِ کوچکِ طبیعت و آرزوها را دریافته است.[5]
پس از پیروزیِ قاطعِ رستم، باز با چشمه روبهرو میشویم و اکوان را بازمییابیم. اینجا نقطۀ اوجِ قصّه و صحنۀ سرنوشتِ قهرمان است، لحظهای که کلِّ داستان در آن به نتیجه میرسد:
چُن آمد گرازان بدان چشمه باز دلش جنگجویان به سانِ گراز،
دگرباره اکوان بدو باز خورد «نگشتی» بدو گفت «سیر از نبرد؟
برستی ز دریا و چنگِ نهنگ به دشت آمدی باز پیچان به جنگ؟»
تهمتن چو بشنید گفتارِ دیو برآورد چون شیرِ جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچانکمند بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرزِ گران برآهیخت و چون پتکِ آهنگران،
بزد بر سرِ دیو چون پیلِ مست سر و مغزش از گرزِ او گشت پست
فرود آمد و آبگون خنجرش برآهیخت و ببرید جنگی سرش
همیخواند بر کردگار آفرین کز او دید پیروزیِ روزِ کین. (همان: 1/636)
اینک جایِ حیرتِ خواننده است. اکوان که بارِ پیش به کمند نیفتاده و از دمِ تیر هم گریخته بود، چگونه یکباره به بند میآید و تن به گرزِ بیامانِ رستم میدهد؟ چه چیزی عوض شده است؟ عوضشده را باید در رستم جست.
پژوهندگانی بر این اند که: «در بسیاری از موارد "غول" چیزی جز تصویری از یک "منِ" خاص نیست؛ بر این من باید فایق شد تا "منِ" برتر رشد یابد.» (شوالیه، 1385: 366-367) داستانِ اکوان نمونهای از این الگوست. رستمِ پیروز پس از درکِ چشمۀ روشن و سپس دستیابی به آن همه خواسته ـ که قبلاً میخواست ـ اینک تنها با طبیعتِ محض، طبیعتِ مثالی ـ که صورتِ آرزوخواهیِ خودِ اوست ـ روبهرو میشود؛ امّا دیگر خواهانِ شکارِ آن نیست، بلکه تنها در پیِ کشتنِ اوست. پهلوان که یک بار مرده و باز زنده شده و دیگر همه چیز را به دست آورده، غمها و بدیها را در این صورتِ مثالی میبیند، خشمگین و نفور کمند میاندازد و دیو را پارهپاره میکند. این صحنه نیز، صورتِ دیگری از خلاف عمل کردنِ دیو است، و ماهیّتِ طبیعیِ آن را مینمایانَد. به گمانِ نگارندگانِ این گفتار، تنها راهِ درکِ چراییِ پیروزیِ رستم چنین خوانشی است، و گر نه اکوان چرا نباید باز ناپدید شود؟
قرینۀ کوچکی هم هست که این نظر را نیرویِ بیشتر میدهد: فردوسی پیش از این، وقتی رستم را در حمله به اکوان توصیف میکند از کمندِ «کیان» و کمانِ «کیان» سخن میگوید، رخش را هم رستم در این داستان با «کیانی»کمند میگیرد، حال آنکه در صحنۀ پایانی «پیچان»کمند را میخوانیم. چند بیت پیش از آن هم اکوان رستم را با صفتِ «پیچان» میخوانَد. تقابلِ واژۀ «کیانی» که در وصفِ یک کامکار و برایِ تصاحب به کار رفته با واژۀ «پیچان» که در وصفِ یک خشمگینِ پاکباز و برای از بین بردن آمده، ما را از تفاوتِ این دو گونه حملۀ رستم میگاهانَد؛ تفاوتی که خودِ فردوسی نیز شاید ناخودآگاه لحاظ کرده باشد.
باری، پیروزیِ قهرمانِ داستان، پیروزیِ او بر خواستۀ خویش است. بارِ نخست برای تصاحب کمند انداخت و نگرفت، ولی دومین بار به قصدِ کشتن انداخت و کشت.
اکنون اگر بخواهیم رمزهایِ داستانِ اکوان را به ادبیّاتِ فلسفی ـ کلامیِ قدیم ترجمه و خلاصه کنیم، میتوان گفت: «رستم رمزِ عقل، اکوان رمزِ نفس و رخش رمزِ جسم است.» امّا این «ترجمه» ما را از بینشِ اساطیریِ بیواسطهای که در متنِ قصّه است قدری دور خواهد کرد.
4. نتیجه
«رستم با اکوانِ دیو» روایتی مستقل است که لزوماً با پیش و پسِ آن، که در شاهنامه آمده، پیوسته نیست. این داستان احتمالاً قبل از آنکه به حماسه در آید از قصّههایِ عامیانهای بوده که بنمایههایِ اسطورهای دارند. بنا بر این، تأویلِ آن نیز گونهای اسطورهپژوهی در قصّههایِ عامیانه است.
رستم در این داستان با نیرویِ فریبا و خشنِ طبیعت، که مظهرِ غریزههایِ خودِ او نیز هست، روبهرو میشود. با دیوی که چهرۀ خدایی هولناک را دارد و صفاتش همسانِ غولهایِ روایاتِ عامیانه است. پهلوان در آغاز به دامِ آز میافتد و میکوشد دیوِ «زرّین» را به چنگِ خود آورد، امّا کوششِ او محتوم به شکستی سخت است. رستم پس از گذر از آب که نمادِ زایشِ دوباره و تصویری از آگاهی است، به ذاتِ باژگونۀ دیو پی میبرد و دیگر تنها نابودیِ او را میخواهد. پیروزیِ رستم در این مرحله رخ میدهد. این تبدیلِ آسانِ شکست به پیروزی ـ که از نظرِ مادّی توجیهپذیر نیست ـ تنها در سایۀ این تأویل معنادار میشود که اکوان را نیرویی پیوسته به درونِ قهرمان و مرتبط با حالاتِ روحیِ او بدانیم. به بیانِ دیگر پیروزیِ رستم بر اکوان، پیروزیِ او بر طبیعتِ خویشتن است.
منابع و مآخذ
1. آیدنلو، سجّاد. (1394). «بازشناسیِ روایاتِ اکوانِ دیو در سنّتِ داستانیِ ایران»، کاوشنامه، سالِ شانزدهم، شمارۀ 30، صص 9-34.
2. احمدی، جمال. (1384). «در شناختِ اسطورۀ اکوانِ دیو»، کاوشنامه، س6، ش10. صص 107-127.
3. اسماعیلپور، ابوالقاسم. (1393). اسطوره، بیانِ نمادین، تهران: سروش.
4. خالقیِ مطلق، جلال. (1388). سخنهایِ دیرینه، به کوششِ علی دهباشی، تهران: افکار.
5. ستّاری، جلال. (1387). رمزاندیشی و هنرِ قدسی، تهران: مرکز.
6. شعبانلو، علیرضا. (1391). «بازتابِ اسطورۀ آفرینشِ زروانی در داستانِ اکوانِ دیو»، فصلنامۀ ادبیاتِ عرفانی و اسطورهشناختی، سالِ هشتم، شمارۀ 26. صص 109-128.
7. شوالیه، ژان؛ آلن گربران. (1378). فرهنگِ نمادها، ترجمه و تحقیقِ سودابه فضایلی، جلدِ اوّل، تهران: جیحون.
8. شوالیه، ژان؛ آلن گربران. (1385). فرهنگِ نمادها، ترجمه و تحقیقِ سودابه فضایلی، جلدِ چهارم، تهران: جیحون.
9. صفا، ذبیحالله. (1369). حماسهسرایی در ایران، تهران: امیرکبیر.
10. فردوسی، ابوالقاسم. (1394). شاهنامه، پیرایشِ جلال خالقیِ مطلق، تهران: سخن.
11. کیا، خجسته. (1388). آفرینِ سیاوش، تهران: مرکز.
12. کوپر، جی. سی. (1386). فرهنگِ مصوّرِ نمادهایِ سنّتی، ترجمۀ ملیحه کرباسیان، تهران: فرهنگِ نشرِ نو.
13. کویاجی، جهانگیر کووِرجی. (1388). بنیادهایِ اسطوره و حماسۀ ایران، ترجمۀ جلیل دوستخواه، تهران: آگه.
14. نظامیِ گنجهای، الیاس بن یوسف. (1391). مخزن الاسرار، به تصحیحِ وحید دستگردی، به کوششِ سعید حمیدیان، تهران: قطره.
15. هینلز، جان. (1386). شناختِ اساطیرِ ایران، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضّلی، تهران: چشمه.
پینوشت
1. اکومنه دیوی است که اهریمن در برابرِ بهمنِ اهورامزدا آفریده است.
2. البتّه پدیدههایِ عینی نیز گاه نماد میگیرند. مثلاً وقتی نمادپرداز بخواهد ابعادِ نادیدنی و کمدیدنیِ یک پدیده را بنمایانَد و در واقع به حوزهیِ استعاره وارد شود؛ یا وقتی که به کارِ بردنِ آشکارِ پدیدهای تابو یا به هر دلیلی دشوار باشد.
3. رک: خجسته کیا، 1388.
4. نمودِ این دیو به صورتِ گور و باره، ما را به یادِ این نکته میاندازد که در باورِ باستانیِ آریاییان نیز گاو پیشنمونهیِ همهیِ باروریهایِ طبیعت است.
5. به افراسیاب نمیپردازیم، زیرا چنانکه گفتیم طبقِ خوانشِ ما در اصلِ قصّه جایگاهی ندارد.