یادداشتی دربارهی تناقضهای تعصّبِ سطحی
فردوسی به گواهیِ سخنانِ خودش در شاهنامه، در زندگیاش رنجهایِ زیادی کشیده بوده است. کلمهوار به چند مورد اشاره میکنم: بدگوییِ درباریان که نگذاشتند سلطان محمود به شاهنامه توجّهی کند (مقدّمهیِ داستان خسرو و شیرین). بیتوجّهیِ سلطان به شاهنامه و نپرداختنِ بهایِ آن به فردوسی که موجبِ فقرِ شاعر شد (موردِ قبلی و نیز مقدّمهیِ داستانِ رستم و اسفندیار و...) ناسپاسیِ «مردم» نسبت به کارِ فردوسی که شاهنامه را بیبها نسخهبرداری میکردند ولی از فقرِ فردوسی به سادگی میگذشتند (ابیات پایانیِ شاهنامه). نارضایتیِ پسر جوانمرگِ فردوسی از پدر و خشمی که به او داشته است ـ لابد به سببِ همان فقر و فداکاریِ فردوسی (مقدّمهیِ داستانِ بهرامِ چوبین با خاقانِ چین)...
با این حال، فردوسی هیچ جا نامِ کسی را به زشتی نبرده، به کسی دشنامی نداده یا برایش آرزویِ بدی نکرده است. در تمامِ شاهنامه جایی نیست که شاعر از رویِ کینه سخن بگوید یا از حدودِ خودداری بخواهد بیرون رود. پژوهندگان دربارهیِ اینکه متنِ هجونامه (دستِ کم بیشترِ ابیاتِ آن) از فردوسی نیست مطالعاتِ کافی کردهاند، ولی همان متنِ جعلیِ متأخّر نیز، برای آنکه قابلِ انتساب به فردوسی شود جوری سروده شده که نهایتِ ادبِ ممکن در نوعِ هجونامه باشد!
حرفهایِ زینب موسوی برای من هم خندهدار نبود، زیرا عادتاً «فحش» و «لودگی» مرا نمیخنداند؛ این حرفها نه تنها در خندانندگی پیشپاافتاده است، بلکه مبتنی بر دانش و اطلاعاتِ درستی از شاهنامه هم نیست و حتّی از نوعی سلیقهیِ زیباییشناختی هم برنخاسته است ـ همهیِ اینها درست، ولی آنچه مرا بیشتر ناراحت میکند، رفتارِ خشنی است که از جانب «ما» و حکومت با او میشود. چیزهایِ مهمتری دارد این وسط قربانی میشود که اتّفاقاً ارزشهایی فردوسیوار است و آن ادب و آزادی است. ما ادب را قربانی میکنیم و حاکمیّت آزادی را قربانی میکند. ممکن است کسی بگوید «ما به ادب و آزادی اعتقاد نداریم و قربانی شدنشان اشکالی ندارد»، امّا در این صورت این سؤال را باید پاسخ بگوییم که «چرا طرفدار شاهنامهایم؟» آیا میدانیم جایگاهِ آزادی و ادب در این کتاب کجاست؟ ممکن است بگوییم «با ایدههایِ شاهنامه از جمله آزادی و ادب مخالفیم و فقط برای آن ارزشِ ادبی قایلیم»، و باز در این صورت باید به این سؤال پاسخ دهیم که «حالا که خودمان فردوسی را داریم نقد میکنیم، چرا از مخالفتِ دیگری با فردوسی عصبانی شدهایم؟»
این واکنشها به موسوی، بیش از آنکه نشاندهندهیِ «علاقه»یِ ما به شاهنامه باشد، محصولِ تعصّبی است که نمیتواند تحمّل کند که بزرگانش به نظر دیگری «مقدّس» نباشند. اینجا به فردوسی نه به خاطرِ فردوسی بودنش، بلکه چونان یک «نماد» از هرچه باعث «افتخار» است، نگاه میشود. میتوانست به جایِ فردوسی هر چیز دیگری باشد که بتوان به نوعی «تابوسازی»اش کرد. حالا اگر به ایدهیِ ایران مربوط باشد عدّهای و اگر به اسلام مربوط باشد شاید عدّهای دیگر بخواهند «تابوسازی» را عَلَم کنند، ولی نوعِ واکنش یکی است.
از این رو که این نوع تعصّب به شدّت با موضوعِ خود بیگانه است آن را «تعصّبِ سطحی» مینامم، مثلِ همان تعصّبی که چند دهه پیش تودههایی از مردم نسبت به اسلام داشتند و با حکمرانیِ بد به باد رفت. [همین جا باید تأکید کرد که تعصّب حتّی اگر سطحی هم نباشد و مبتنی بر آگاهی و دانشی هم باشد، باز تعصّب است و آزادیِ انسان را میخواهد از بین ببرد.]
من فکر میکنم، ما نمیتوانیم سادهدلانه مدّعیِ «شاهنامهدوستی» باشیم و ادب و آزادیخواهیای را که در سطرهایِ شاهنامه دارد موج میزند ندیده باشیم. نمیتوانیم نبینیم که اگر تنها یک ایده در شاهنامه باشد، گفتگو کردن، شنیدنِ دیگران و انکار نکردنِ صدای مخالف است.
به نظرم برای انسانِ «دوستدارِ شاهنامه»، زینب موسوی همان «دیگری»ای است که باید شنیده شود؛ و باید از خود پرسید «چرا او اینها را میگوید؟»
به این فکر میکنم که در این سالها رسالتِ ما ادبیّاتیها این وسط چه بوده است؟
فکر میکنم شاهنامهای که در قهوهخانه و دانشگاه با پوسیدهترین و مبتذلترین ایدههایِ نمادین معرّفی میشود، غریبتر از آن است که از بیاطّلاعیِ یک کمدین نسبت بهش بخواهیم تعجّب کنیم.
ما نمیتوانیم خودمان هیچ وقت شاهنامه نخوانیم ولی از فردوسی بُتی بسازیم که نشود باهاش شوخیِ «زشت» کرد. آن شوخیهایِ بیمزه خودش رویِ دیگر آن دفاعیاتِ مزوّرانه است.
فردوسی به جامه دریدنِ ما نیازی ندارد؛ به نظرم ما هم با جامه دریدن برای فردوسی به چیزی نمیرسیم. آنچه میخواستهایم و نیست، آشناییِ «معاصرانه» با شاهنامه بوده است، به مثابهیِ متنی که بتواند نسبتِ ما را با گذشته و آیندهیمان بازتعریف کند (من تصوّر میکنم این کار از این کتاب ساخته است) ـ وگرنه شاهنامه هم کاغذ است و کاغذ درخت است و درخت از هیچ چیز و هیچ چیز از درخت مقدّستر نیست.
چاپ شده در روزنامهی شرق، شنبه، بیست و چهارمِ آبانِ 1404