چه کنم با قلب پریشانم عزیزم؟
که با مویت سری دیرینه دارد.
تو با من میشوی دشمن ولیکن،
دلم مهرت ز شنبه تا آدینه دارد.
گل عشق را چطور در قلبت بکارم؟
از آنجایی که روحت کینه دارد!
کجا باید روم تا بینمت باز؟
که چشمم اشک و پایم پینه دارد...
تمام فصلها ناگه گذر کرد،
چرا ساقه ام هنوزم سایه دارد؟
بیا و روی خود از من مپوشان،
نگاهم کن که تا روحم ببارد.
سرانجام شعر زیبایم اثر کرد،
که آن گل خنده ای بر چهره دارد.
خداشکرت که لبخندش عیان کرد،
و حالا من نفس در سینه دارد!