
اگر فقط به حرفهایمان گوش بدهی،فکر میکنی جامعهای پر از آدمهای آگاه، منتقد و اخلاقمدار هستیم.تقریباً همه میدانند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
همه از بیعدالتی ناراحتاند،همه از قانونشکنی شاکیاند،و تقریباً هیچکس خودش را جزو مسئله حساب نمیکند.
مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشود.ما دانستن را با تغییر اشتباه گرفتهایم.فکر میکنیم همین که فهمیدیم، همین که تشخیص دادیم، همین که نقد کردیم، کار تمام است.در حالی که دانستن، فقط مرحلهی اول است.مرحلهای که ما معمولاً همانجا متوقف میشویم.
مثلاً صف.همه میدانند جلو زدن کار بدی است.
همه هم از جلو زدن دیگران عصبانی میشوند.ما وقتی نوبت خودمان میرسد،ناگهان شرایط خاص میشود،عجله پیدا میکنیم،و آن «بد» معروف، اسمش عوض میشود.
میشود: مجبور بودم، شرایطش فرق داشت، چارهای نبود.
ما استاد ساختن استثنا برای خودمان هستیم.
قانون برای همه هست،اخلاق برای همه هست،مسئولیت برای همه هست،جز وقتی که پای خودمان وسط باشد.جالب اینجاست که این رفتارها از سر نادانی نیست.
ما خیلی چیزها را بلدیم.
خوب حرف میزنیم.
خوب نقد میکنیم.
حتی خوب تحلیل میکنیم.
اما بین فهمیدن و عمل کردن، فاصلهای ساختهایم
و یاد گرفتهایم با این فاصله راحت زندگی کنیم.
توجیههایمان هم آمادهاند.
«همه همین کارو میکنن.»
«اگه من نکنم، یکی دیگه میکنه.»
«تو این شرایط نمیشه ایدهآل بود.»
جملههایی آشنا که آنقدر تکرار شدهاند
که دیگر حتی به نظرمان خطرناک هم نمیآیند.
ما بیشتر از آنکه از اشتباه کردن بترسیم،
از مکث کردن میترسیم.
از آن لحظهای که باید بایستیم و از خودمان بپرسیم:
نقش من در این وضع چیست؟
و جوابش را هم نه برای دیگران، بلکه برای خودمان بگوییم.
شاید مسئله این نباشد که ما جامعهی بدی هستیم.
شاید مسئله این است که بیش از حد به خودمان تخفیف میدهیم.
با خودمان مهربانتر از حد انصاف رفتار میکنیم
و اسمش را میگذاریم واقعبینی.
و شاید نقطهی شروع، نه از نقد جامعه باشد،
نه از اصلاح دیگران،
بلکه از همان جملهی ساده و ناراحتکنندهای که معمولاً از کنارش رد میشویم:
نکند اینبار، خودم هم جزو مسئله باشم؟