ویرگول
ورودثبت نام
روایت های یک مهندسِ داستان نویس
روایت های یک مهندسِ داستان نویسمهندسی که پناهش به شعر و داستان بود تا شاید در میان سطرها، از خستگی و روزمرگی بگریزد. اما دریافت که ادبیات نه راه فرار، که راه نجات است؛ راهی برای یافتن خویشتن در قلب این جهان.
روایت های یک مهندسِ داستان نویس
روایت های یک مهندسِ داستان نویس
خواندن ۶ دقیقه·۱۲ روز پیش

چطور دیجیتال مارکتینگ شد برگ برندم!

به عنوان یک فارغ التحصیل فنی مهندسی خوب میدونستم که نوشتن مهارت های بی ربط به رشته تحصیلی توی رزومه و فرستادنش برای مجموعه های صنعتی و مهندسی معتبر اصلا حرفه ای نیست اما چه کنم که یه مدت هرچقدر دنبال کار گشته بودم هیچ میز و صندلی ای انتظار من رو نمیکشید و غرورم اجازه نمیداد تو جلسه مصاحبه با گردن کج بگم از این بازه تا الان بیکار بودم ( هرچند شاید اگر این اتفاق برای یک فارغ التحصیل کارشناسی ارشد یک دانشگاه خیلی معتبر توی ژاپن میفتاد، این وزیر کارشون بود که با شرمندگی مثل صندلی های سینما از وسط تا میشد و استعفا میداد)
برگردیم سراغ روایت درخور توجه اینجانب.

خلاصه با اینکه چند تا دوره تخصصی هم دیده بودم بازم کمالگرایی نعره میزد بیشتر لازمه بیشتر!!!

در نتیجه تو لیست مهارت هام اضافه کردم:

دیجیتال مارکتینگ مقدماتی شروع آذر 1404 وضعیت: در حال یادگیری

بلاخره تو کوچه ما هم عروسی شد. به مصاحبه تو مجموعه ای حرفه ای و بی نظیر دعوت شدم ، بعد از ازسر گذروندن کلی تجربه دردناک به خودم قول دادم فقط به چشم یک تجربه نگاهش کنم، هیچی برام جدی نباشه و امید واهی تو هیچ مرحله ای به خودم ندم.( تلاش های یک جستجوگر کار برای جلوگیری از فروپاشی 760ام)

روز تعیین شده برای مصاحبه از راه رسیده بود، تلاش میکردم در عین مسلط بودن به خودم، کنترل استرس و زبان بدنم، مثل یک بازیکن راگبی که توپ تو دستاشه، متمرکز از موانع پیش روم عبور کنم.

  • مصاحبه اول، گفت وگو با مدیر منابع انسانی.................................... check

  • آزمونی شامل تست هوش، مهارت های نرم، تفکر انتقادی، زبان انگلیسی.............................. check

  • سوال هایی در حیطه رشته تحصیلی، سوابق کاری و مباحث تخصصی.................................. check

و حالا انتظار برای اعلام نتیجه.

چند روزی گذشت، تماس بعدی خبر از رسیدن به مرحله نهایی رو میداد.

مصاحبه با مدیر عامل مجموعه.................... is loading

تعیین کننده ترین قسمت، از راه رسیده بود و تلاشم برای امیدوار نشدن بگی نگی بی نتیجه بود.

روز مصاحبه بعد از حدود 20 دقیقه انتظار صدام کردن تا وارد اتاق بشم.

وارد اتاق بزرگی شدم که بسیار شایسته یک مدیرعامل بود.

تقدیر نامه ها جوایز دریافتی همه بسیار مرتب رو میز مخصوصی چیده شده بودند.

سلام و احوالپرسی اولیه که تموم شد و فضا به سکون رسید، فرایند اصلی مصاحبه شروع شد.

یکم سکوت..... نگاه به رزومه.......نگاه به من..............

مجدد نگاه به رزومه به همراه خاروندن شقیقه................

صدای شنیدن ضربان قلبم........

نگاه به من و گفتن خخخخخخخب لطف بفرمایید بیشتر خودتون رو معرفی بفرمایید.

سختی کار مصاحبه های پی در پی شبیه به سختی رفتن به دیت های بی نتیجه ایه که به دیدار دوم هم نمیرسن

این وسط تو فقط بیخودی خویشتن داری کردی، لبخند ملیح زدی و گفتی چه جالب، در حالیکه اصلا هم جالب نبوده.

کم کم روند مصاحبه مثل مسابقه تنیس روی میز شد. سوال و جواب بود که به سرعت توپ بین ما رد و بدل میشد.

سوالای تخصصی، سابقه کاری، اهداف 5 سال آینده تموم شدن و ناگهان یک مکس........

_ اینجا نوشتین دیجیتال مارکتنیگ مقدماتی خانم مهندس؟

با تردید فراوان و پشیمانی از آوردنش تو مهارت هام گفتم: بله

نقاد درونی شروع کرد: چرا پاکش نکردی الان چطور میخوای جمعش کنی؟

_ میشه لطف بفرمایید بیشتر توضیح بدین؟

صدای مهربون تری توی سرم گفت: الان وقت تردید نیست پشت خودت باش و از کارت دفاع کن!

-بله! چون همیشه به این حوزه علاقه مند بودم و از طرفی چون دوره مقدماتی هست و من به نوشتن علاقه مندم میخواستم یک دید کلی بگیرم تا اگر مناسب من بود در این حوزه عمیق تر بشم.

در واشد و مرد جوان لاغر اندامی با دو لیوان چایی وارد شد چه عالی! بلاخره فرصت پیدا کردم آب دهانم را قورت بدهم.

_ خب؟

_ البته من به شخصه علاقه مند یادگیری در حوزه های مختلفی هستم. و عقیده دارم امتحان کردن مسیر های جدید و گاهی حتی بی ربط به حفظ روحیم کمک میکنه و فکر نمیکنم ایرادی هم داشته باشه.

- امممم...................................

دیگه قبح قورت دادن آب دهن برام شکسته شده بود پس مجدد قورتش دادم تا برای حمله جدی ای که انتظارم رو میکشید تاکتیک بچینم که شنیدم......... خب راجع به این نرم افزار هم که نوشتین یکم توضیح میدین؟

آخیش!!

_ خب ............

_ بله...............

_ خب...........

_ بله.........

_ که اینطور..........................

_ کار تو بخش تولید چطور؟

_ بله همونطور که گفتم.................

_ نه، اینجا روند به این صورته که............................

_ بله درسته.....................................

_ خب شما سوالی ندارید؟

سوال؟! نه!

چه سوالی آخه من هرچی که باید رو از سرپرست منابع انسانی و مدیر تولید پرسیده بودم سوالی نمونده بود، خواستم بگم ننننه

یهو یکی تو سرم با همون صدای داخل ریلزای اینستاگرام گفت : NO

گفتم خب پس میگم ممنون سوالامو جواب دادین خودتون! دوباره گفت: NO

بگم از قبل میشناختمتون؟ NO

باااید حتما یه سوال خوب و مفید بپرسم ؟ Exactly

خب چرا چی بپرسم اخه همرو میدونم دیگه؟

یهو به ذهنم رسید گفتم محصولات تولیدی گارانتی دارن؟

- بله! و بعد یک سری توضیحات داده شد.

تو سرم انگار جلسه طوفان فکری به پا شده بود ایده بود که پشت هم میومد.

پرسیدم: خدمات پس از فروش چطور؟

انگار هر چیزی که توی مارکتینگ یاد گرفته بودم به صف شده بودن تو سرم

آقای مدیر روی صندلی جا بجا شد. صاف نشست و با فخر و افتخار در مورد کیفیت محصولات گفت.

حالا مگه جلسه طوفان فکری توی سرم امون میداد.

-محصولات تولیدی مجموعه کاتولگم داره؟

-با توجه به بازه عمر محصول، تماس میگیرید ببینید اوضاع محصول چطوره؟ خودتون رو به مشتری هاتون یاد آوری میکنید؟ برای سفارش های بعدیشون پیشنهاد ویژه یا تخفیفی در نظر گرفتید ؟

همین سوالات باعث شد فضایی ایجاد بشه تا بتونم بیشتر از خودم صحبت کنم، بیشتر از روند کار مجموعه بدونم و در نهایت با امیدی که حالا قشنگ تو دلم جوونه زده بود از جلسه مصاحبه اومدم بیرون.

چند روزی با هر پیامک تبلیغاتی 4 متر میپریدم و بعد خصمانه بلاکشون میکردم.

تا اینکه باهام تماس گرفته شد. ضمن تبریک گفتند من از امروز به بعد همکارشون هستم.

اما جمله ای که شنیدنش بیشتر از دعوت به کار شدن خوشحالم کرد این بود: آقای مدیر عامل از رزومه شما و عملکردتون تو جلسات مصاحبه خیلی راضی بودن و با اینکه رزومه و مصاحبه های خیلی زیادی داشتیم که همگی افرادی بسیار حرفه ای و با سابقه ای هم بودند (خودم چند نفر رو در روز مصاحبه ملاقات کرده بودم) گفتند به نظرشون شما برای این پوزیشن مناسب ترین.

راستش وقتی اون جلسه اخر رو مرور میکردم همه چیز نرمال و عادی بود تا اینکه من برگ بندمو رو کرده بودم.

برگ برنده من دیدگاه جدیدی بود که مارکتینگ بهم داده بود.

من دیگه فقط به تولید فکر نمیکردم من به تولید + فروش هم فکر نمیکردم.

من یادگرفته بودم فروش نقطه پایان نیست آغاز یک سفر با مشتریه.

شاید با خودتون فکر کنید روایتم مثل فیلم های هندی هپی اندینگ داشت.

راستش باید بگم این داستان شبیه انیمه های ژاپنی بیرحمه چون جنگ شد و ما تعدیل شدیم.

در حال حاضر چاره ای ندارم جز اینکه تجربه و مهارت هامو تو مشتم نگه دارم تا یه روزی دوباره یه جای عالی مشتمو وا کنم و برگ برندمو بذارم روی میز.

تا اون روز چاره چیه صبر میکنیم دیگه...

پند داستان: حالا من اینجا قسر در رفتم شما مهارت های غیر مرتبط رو تو رزومه نیار.

توصیه دوستانه: مجموعه پله به پله یه وبینار رزومه نویسی رایگان هم داره که خودم هنوز ندیدمش اما چون احتمال میدم وبینار مفیدیه، دیدنش تو برنامم هست. شاید به درد شما هم بخوره رزومتون رو حرفه ای تر بنویسید.

دیجیتال مارکتینگ پله به پلهپله به پلهداستانرزومهاستخدام
۱۰
۱
روایت های یک مهندسِ داستان نویس
روایت های یک مهندسِ داستان نویس
مهندسی که پناهش به شعر و داستان بود تا شاید در میان سطرها، از خستگی و روزمرگی بگریزد. اما دریافت که ادبیات نه راه فرار، که راه نجات است؛ راهی برای یافتن خویشتن در قلب این جهان.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید