
اونقدر ندیدیم، اونقدر ندیدیم که اشکهام بهت نشونم میدن. اونقدر چشمات رو روی وجودم بستی که حالا اگر هم بخوای چیزی نیست که منو بهت نشون بده. فقط یه سایهست. یه سایهای که هیچوقت محو نمیشه.
اونقدر بین صداهای توی ذهنت گیر کردی که چیزی نمیشنوی بجز فریاد خودت. اونقدر فریاد میکشی که چیزی نمیبینی، بجز تیکهپاره های وجود خودت. اونقدر متزلزل و آشفتهای، که حتی نمیتونی اون بخشی که خودت شکستیش رو نگاه کنی. میدونی چرا؟ چون لبه هاش دستاتو زخمی میکنه. از خون میترسی. نکنه فکر کردی نمیدونم از خون میترسی؟
من اینجام. خودم رو بغل کردم. کل وجودم خونیه ولی بهت لبخند میزنم. دستام زخمین و و لبهام داغمه بسته. اما بازهم بهت لبخند میزنم. هرباری که لبخند میزنم زخمهای روی لبم بیشتر میسوزن. هرباری که نگاهت میکنم چشمهام تار تر از دفعه قبل میبینن. ولی بازم نگاهت میکنم.
نگاهت میکنم، تا وقتی که اون تیکه پارههای وجودتو که شکستیشون رو پرت میکنی سمتم. نگاهت میکنم تا اون لحظهای که بیشتر و بیشتر درون خودت فرو میری. نگاهت میکنم. تا اونجایی که با دستای رنگ پریدت سعی میکنی وجودم رو تصاحب کنی و دور دستهای خونیم، طنابی که خودت با افکارت بافتیش رو بکشی. از طنابه فرار نمیکنم. ازت دور نمیشم. فقط میگم:《 میخوام اینجا باشم. جایی نمیرم. میبینمت.》
میترسی. چندقدم میری عقب. انگار با سر خوردی تو دیوار.
ولی کم کم، دوباره میای نزدیکم. خیلی نزدیک. طناب هارو خودم میبندم دور دستام. حرفم رو تکرار میکنم. میگم:《جایی نمیرم.》 پوزخند میزنی. دستهام رو محکم فشار میدی و وانمود میکنی که کنترلم میکنی.
دستام رو از توی دستات میکشم. بغلت میکنم و زخمیتر میشم. تهی میشم. دیگه معنا ندارم. پوچ شدم. مثل خودت.
دور و برتو نگاه میکنی. میترسی. میترسی از منی که رنگ تو شدم. میترسی از اینکه ببینمت. میترسی از اینکه فریادتو بشنوم. چند قدم عقب میری و باز میای نزدیکتر. این دفعه زخمهای تنم رو لمس میکنی و باعث میشی عمیق تر بشن. میخندم. پس میخوای با این کارت فکر کنم ازم متنفری؟ باشه.
ازت آروم دور میشم. طناب ها دور دستام توی هوا میرقصن. خود من هم میرقصم.
بلند بلند میگم:《من میبینمت. من میبینمت و حست میکنم!》
میدوی سمتم. ترسیدی. ولی دستت بهم نمیرسه. تلاش میکنی طنابهارو محکمتر کنی ولی، طنابی که خودم بسته بودمش رو باز میکنم. باز هم میترسی. توی چشمات میبینم که رقصیدنمو تحسین میکنی. ولی چشماتو میبندی. فکرای توی سرتو میخونم ولی روتو برمیگردونی. میری. چون میترسی.
راستشو بخوای، من هم دیگه اونجا نیستم. من خیلی وقته اونجا نیستم. منتهاش، تو هنوز سایه و اشکهامو میبینی. مثل سایهی مردمی که توی انفجار هیروشیما بودن. سایهم رو میبینی ولی خودتو میزنی به کوری. من هنوز هم دارم میرقصم. هنوزم زخمهام خونریزی دارن ولی خودم رو ملزم به فرار نمیدونم.
من هنوز هم میپذیرمش. ولی تو ازش فرار کردی. تو فرار کردی و این الگو برام تکراریه. میشناسمش. تو هم میشناسیش.
میدونی؟ من سعی کردم حست کنم. بشناسمت و بند بند وجودتو ستایش کنم. ولی نمیدونستم برای کسی که خودش خودش رو نمیبینه، دیدن خودش توی چشمای دیگری، باعث نمیشه بخواد بیشتر اون وجود و تن زخمی شدهش رو بشناسه. بخواد بیشتر پیچک نفرتی که توی وجودش ریشه دونده رو بشناسه. من شاخه های اون پیچک نفرت رو توی وجودت بوسیدم ولی کافی نبود.
حالا خودمم توی سینهام یه تیکه ازشو دارم. رشد نمیکنه مثل مال تو. ولی خودت خواستی داشته باشمش. چیزی رو که بهم دادی رو از هویتم جدا نمیکنم.