ویرگول
ورودثبت نام
writing_01
writing_01
writing_01
writing_01
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

برزخ فرکانس‌ها

رمان: جاودانگی یک نگاه

#پارت_6

در مسیر مبهمی که گام‌هایش را به سمت «کسب» هدایت می‌کرد، ناگهان سکوت محضِ رؤیا با یک فرکانس شفاف شکسته شد. صدایی بود وضوحِ بیداری داشت، نه خلسهٔ خواب. دختری با قامتی باریک و کمر کشیده، که قدم‌هایش رو به بلندی می‌رفت. سوفیا.

او غرق در مکالمه‌ای تلفنی بود. صدایش، یک اثر هنری از خستگیِ روزمره و نفرتی بود که از ریشه به روزگار سیاه بافته شده بود.

اوا، خانهٔ مامانت می‌مونی یا میری خانهٔ پدربزرگت؟»

صدای سوفیا از میان لایه‌های ذهن مورفیوس عبور کرد. «نه، نه، نمی‌تونم خونهٔ مامان بمونم. این هفته هم باید برگردم اونجا. می‌دونی که، اگه این لعنتی‌ها نبود… کاش می‌شد فرار کنم از این زندگی، کاش می‌شد یه روز دیگه هم بیدار نشدم.»

این کلمات، همچون خنجری از جنس یخ خالص، به اعماق قلمرو مورفیوس فرو رفتند. این همان اندوه عمیقی بود که او لحظه‌ای پیش، هنگام غرق شدن در بیهوشی، جذب کرده بود؛ اما این بار، این رنج با لحنی خشن و بی‌تفاوت توسط زنی به او منتقل می‌شد که هیچ امیدی در صدایش باقی نبود.

مورفیوس، با تلاشی که گویی وزن هر قدمش بر خلاف جهت جاذبه بود، به سمت منبع صدا پیش رفت. او به سختی قدم برمی‌داشت

تلفن ناگهان به یک نویز سفید خشن تبدیل شد. سوفیا گوشی را با عصبانیت قطع کرد و زیر لب غرولند کرد: «دوباره نویز افتاده روی خط… لعنت به این زندگی.»

درست در همین لحظه، دست مورفیوس روی شانه‌اش نشست. تماس آن‌قدر ناگهانی بود که سوفیا برگشت و چشمانش به مورفیوس دوخت. او آماده بود تا در آن لحظهٔ نزدیکی، نگاهی به مدرسه یا دنیای بیرون بیفکند، اما نگاهش متوقف شد.

ناگهان، در کنار مورفیوس، آراکان با خشم تجمّد یافت. هاله‌اش از نظم و قانون به شدت می‌لرزید. «چه کردی؟ تو فرکانس او را ردیابی کردی؟ این ممنوع است! او بخشی از رؤیاهای تو نیست؛ او متعلق به بیداری است!»

مورفیوس به زمین خیره شد، نفس‌نفس می‌زد، گویی انرژی خود را از دست داده بود. «من… او داشت از من متنفر بود. او از دنیا متنفر بود. این حس، این دردِ محض، همان نیرویی بود که مرا پایین می‌کشید. چرا باید دوباره این حس را تجربه کنم؟»از میان سایه‌ها، اِلف با وقار قدم پیش گذاشت، صدایش آرامشِ سردی را القا می‌کرد. «طبیعی است که دردهای انسان‌ها را بشنوی، مورفیوس. این دردِ سوفیاست.» الف با لحنی عمیق‌تر ادامه داد: «زیرا او تنها کسی است که در این دنیای سنگی، هنوز توان بیدار شدن را دارد. و تو، مورفیوس، باید بیاموزی که چطور از این بیداری اندک محافظت کنی… یا شاید، چطور آن را به ملکیت خود درآوری.

رمان عاشقانه
۴
۰
writing_01
writing_01
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید