ویرگول
ورودثبت نام
writing_01
writing_01
writing_01
writing_01
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

زمزمه ای یک اروز و نبرد

جاودانگی یک نگاه
جاودانگی یک نگاه

نام رمان:

#پارت_2

سوفیا

در سکوت غبارگرفته‌ی اتاق، خورشیدِ تولدِ ، تنها گرمای تهی‌کننده بود. قلبم سنگین بود، وزنی که از سال‌ها پیش بر شانه‌هایم سنگینی می‌کرد؛ یادگار خانه‌ای که از هم پاشید، جایی که دیوارها فریاد می‌کشیدند و عشق، به تازیانه‌ای از خشونت تبدیل می‌شد. مادرم… پدرم… اعتیاد و خیانت. من از آن ویرانه‌ها گریختم، اما خودِ سوفیا را جا گذاشتم.

حال، زنی بودم بدون رنگ، بدون هدف؛ زنده‌ای که فقط نفس می‌کشید، چرا که برای آرزو کردن، دیگر چیزی نمانده بود. هر طلوع، تکرارِ یک شبِ بی‌خوابی بود.

«سوفیا! باز در خودت غرق شدی؟»

صدای آوا — رشته‌ی محکم‌تری که مرا به این سویِ زمین نگه داشته بود — از میان مه بیرونم کشید. چشمانم را بستم و باز کردم. آوا کنارم ایستاده بود، با آن لبخند بازیگوشی که تنها او می‌توانست در دنیای خاکستری من بیافریند

به چی فکر می‌کردی؟» آوا پرسید و لحنش ناگهان تغییر کرد، گویی وارد بازی تازه‌ای شده. «درباره‌ی خدای خواب…»

«خدای خواب؟» زمزمه کردم، صدایی که به سختی متعلق به خودم بود

به چی فکر می‌کردی؟» آوا پرسید و لحنش ناگهان تغییر کرد، گویی وارد بازی تازه‌ای شده. «درباره‌ی خدای خواب…»

«خدای خواب؟» زمزمه کردم، صدایی که به سختی متعلق به خودم

آوا نزدیک‌تر شد، انگار راز مهمی را فاش می‌کرد. «همین‌طور که می‌گن، او خالق قلمرویی‌ست که ما شب‌ها به آن پناه می‌بریم. او حاکم سایه‌هاست… و امروز تولد توست، سوفیا. تولدی که هر آرزویی را اگر با نیروی کافی همراه باشد، شکل می‌دهد.»

خندیدم. خنده‌ای خشک و بی‌روح. «آرزو؟ من مدت‌هاست که ظرفیت آرزو کردن را در خودم کشته‌ام، آوا.»

«پس برای دیدنِ کسی که باید می‌دیدی آرزو کن!» اصرار کرد. «اگه خدای خواب واقعاً حاکم رؤیا باشه، می‌تونه شکل کسی رو بگیره که تو در اعماق وجودت می‌خوای باهاش ملاقات کنی. یه شب برای یک بار هم که شده، ریسک کن.»

نگاهم ثابت شد. انگار در آن لحظه، نیرویی از ناخودآگاهم فوران کرد. تصویری گذرا، نه انسانی، نه زمینی… پر از قدرت ناشناخته و زیبایی باستانی

«من آرزویی برای دیدن یک انسان ندارم.» گفتم، با لحنی که خودم را هم لرزاند. «اما اگر خدای خوابی باشد که بتواند در رؤیاها شکل بگیرد… آرزو می‌کنم شکل آن کسی را بگیرد که در تصور من از قدرت و راز است. بگذارید امروز، او را ببینم.»

ما با هم خندیدیم. خنده‌ای سبک‌تر از آن بود که از ته قلبم بیاید، اما برای لحظه‌ای، سنگینیِ ابدیت را فراموش کردم.

آرزورمان فانتزی
۳
۰
writing_01
writing_01
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید