
نام رمان: جاودانگی یک نگاه
پارت:5
سوفیا، با قدمهایی سست اما مصمم، از در خانه بیرون زد. هر قدم روی آسفالت، یادآور تعهد اجباریاش به مدرسه و آیندهای مبهم بود. آهنگی آرام و ملایم از هدفونهایش پخش میشد؛ موسیقیای که تلاشی ضعیف برای پوشاندن صدای درونی ناامیدیاش بود. سوار سرویس نشد. نیاز داشت که اندکی راه برود، تا شاید وزن هوای صبحگاهی، اندکی از بار روی شانههایش را کم کند.
در همین حین، مورفیوس، که در کوچهای تنگ و کثیف زانو زده بود، با خستگیِ غیرقابل تحمل از جای برخاست. لباسهای گشاد و خاکی که از یک اهدا به او داده شده بود، تضاد مضحکی با هیبت سابقش داشت.
آراکان با غرور ساختگی ساعت مچیاش را تنظیم کرد؛ هر تیک آن، یادآور بینظمی مورفیوس بود. «خواب، مورفیوس، تنها یک توهم از دست دادن کنترل است. اینجا تو کنترل را به دست نمیآوری، بلکه آن را وا میگذاری.»
اِلف که از میان انبوهی از زبالهها یک برگ خشک را با ظرافت برمیداشت، نجوا کرد: «حالا این خستگی چطور است؟ این همان اندوهی است که انسان هر شب میپذیرد تا بتواند دوباره صبح شود.»
مورفیوس دست بر شکم فشرد. گرسنگی، یک درک زجرآور و ملموس بود. «این ضعف… هرگز بخشی از قلمرو من نبود.»
در آن لحظه، نور ضعیف و آشنایی در میان غبار کوچهشان سوسو زد. مورفیوس پلک زد. «صبر کن… این صدا…»
او بدون توجه به هشدارها، با تمام قدرت باقیماندهاش، خود را به سوی آن فرکانس کشید. آراکان و الف در تعقیبش، در حالی که آراکان غرولند میکرد: «دوباره چه چیزی را تعقیب میکنی؟
لرزش شدید بود. منظره عوض شد. مورفیوس خود را در یک راهروی تنگ و تاریک یافت، جایی که بوی قهوه و مواد شوینده کهنه به مشام میرسید. او موفق نشده بود وارد رؤیا شود، بلکه به یک تداخل ادراکی میان دنیای خود و دنیای سوفیا قدم گذاشته بود.
او دورش را دید. افرادی از کنارش رد میشدند، اما این بار، آنها از او خندهشان نمیگرفت؛ آنها به او نگاهی سطحی و بیتفاوت میانداختند، همانطور که به دیوار یا کف اتاق نگاه میکنند. این خندهٔ خاموش، برای مورفیوس از هر فریادی دردناکتر بود.
با عصبانیت داد زد: «چرا میخندید؟ چه چیزی مرا مسخره کرده است؟»
سکوت حاکم شد. آراکان با غرور خود را صاف کرد و الف با خندهای مهربان پاسخ داد:
«مسخرهات میکنند چون تو شبیه یک انسان نیستی، مورفیوس. شکلت، بوی لباسهایت، این شکم خالی… روی طرز پوشیدن و گرسنگیات نیاز به پول داری. انسانها تو را تنها وقتی جدی میگیرند که پول داشته باشی و سالم به نظر برسی.»
الف ادامه داد: «اما فرکانسی که دنبالش بودی… آه، آن فرکانس درد بود. دردِ او.»
آراکان با لحنی قاطع حرفش را قطع کرد: «حالا ساکت! پول، مورفیوس، در این دنیا، همان جادوی تو است. وظیفه تو از این به بعد مشخص شد: باید لبخند را بر لبان یک انسان ایجاد کنی، او را از این فاز افسردگی و بدبختی ببری بیرون. با این کار، هم پول به دست میآوری، هم لباس میخرید و هم به هستیات معنا میدهی.»
مورفیوس به آنها خیره شد. «درک نمیکنم. چطور میتوانم کسی را از بدبختیاش بیرون بکشم وقتی خودم… یک گرسنهٔ بیلباس هستم؟ زندگی انسان پیچیده است.»
الف شانه بالا انداخت: «خیلی پیچیده است. اما برای شروع، به چیزی نیاز داری که تو را از کوچه بیرون ببرد. و تنها راه، کمک کردن به یک انسان ضعیف دیگر است، نه جستجوی او