ویرگول
ورودثبت نام
محمد محمدی
محمد محمدیبیایید بیندیشیم!
محمد محمدی
محمد محمدی
خواندن ۷ دقیقه·۲ روز پیش

گرگ دریا:هنگامی که جک لندن دربرابر نیچه قد علم می کند.

ولف لارسن دیو سیرت در پی استیلا یافتن بر جان ها!
ولف لارسن دیو سیرت در پی استیلا یافتن بر جان ها!

به یاد دارم هنگامی که هنوز در ایام نوجوانی به سر می بردم،روزی از تلویزیون فیلمی پخش شد که تا سالها داستان آن مرا تحت تاثیر خود قرار داد.مردی در دریا غوطه می خورد درحالی که کشتی اش غرق شده بود و به نظر امیدی به نجاتش نبود.ناگهان فرشته نجات ظاهر می شود و کشتی دیگری این مرد غوطه ور در امواج دریا و ناامیدی را نجات می دهد.اما این خود شروع ماجرایی بود که سر بلندی داشت.

سال ها بعد که به طور جدی علاقه مند به خواندن رمان شده بودم برآن شدم تا این کتاب را تهیه کنم.از آنجا که نام کتاب و نویسنده در ابتدای فیلم ذکر شده بود،من این خاطره شیرین را از یاد نبرده بودم و علاقه مند بودم که کتاب را به طور مفصل بخوانم.بگذارید اقرار کنم که اشتباه نمی کردم و رمان گرگ دریا بسیار فراتر از چیزی بود که فکر می کردم.

اما قبل از اینکه بخواهم به موضوع اصلی مقاله بپردازم،بهتر آن است که خلاصه ای از داستان و شرح اجمالی ای از شخصیت ها را بگویم تا آشنایی بهتری حاصل شود.هر چند هیچ چیز جای تجربه خواندن توسط خودتان را نمی گیرد.

به دریا رفته می‌داند مصیبت های طوفان را!
به دریا رفته می‌داند مصیبت های طوفان را!

خلاصه داستانی:

هامفری ون ویدن،نجیب زاده ای آمریکایی است که به دلایلی تصمیم می‌گیرد سفری دریایی داشته باشد اما در همان اول کار کشتی همفری با کشتی دیگری تصادم کرده و ساکنان کشتی به دریا ریخته می شوند.به هر روی همفری توسط کشتی دیگری نجات پیدا می کند.او بعد از به هوش آمدن به نزد کاپیتان کشتی که ولف لارسن نام دارد می رود و از او تقاضا می‌کند که او را به خانه اش که در سانفرانسیسکو است بگرداند و حتی در ازای این عمل مبلغی نیز برای حق الزحمه کاپیتان پیشنهاد می کند ولیکن کاپیتان قبول نمی کند.

کاپیتان نه تنها این پیشنهاد را قبول نمی کند بلکه آزادی همفری را نیز می گیرد و او را مجبور به کار در کشتی خودش می کند.ماجراهایی بین همفری و کاپیتان رخ می دهد و حتی پای زنی به نام ماد بروستر نیز در داستان پیدا می شود که نقش به سزایی در داستان دارد.اما آنچه که بیش از همه در داستان جلوه می کند اندیشه های ولف لارسن و تعارضات اخلاقی و فلسفی ای است که با همفری و ماد دارد.گفت و گو هایی که بین ولف لارسن و همفری درباره این مسائل رخ می دهد بسیار جالب توجه است که به آن ها خواهیم پرداخت.

ولف لارسن؛اسمی که به حق برازنده صاحب نام است!
ولف لارسن؛اسمی که به حق برازنده صاحب نام است!

ولف لارسن:

کاپیتان کشتی مردی است که نه تنها قدرت در عضلاتش مشهود است بلکه از لحاظ روحی نیز بسیار صاحب مکنت است. اما مکنتی بس دیو آسا و خطرناک که پشت آن هیچ اندیشه وجدانی وجود ندارد و افکاری که دست شیطان را از پشت بسته است! کاپیتان به هیچ روی معتقد به اصول اخلاقی نیست و کاملا از آن ها روی برگردانده است.ولف معتقد است که در صورت امکان می بایست بر دیگران غلبه کرد و آن ها را در ید اختیار خود داشت و تا جا دارد از سایرین بهره کشی کرد.ولف لارسن به هیچ روی به مضامینی همچون وجدان،نیکی کردن،احسان،انفاق و سایر مفاهیم دینی و اخلاقی باور ندارد و آن ها را به باد تمسخر می گیرد.

همفری ون ویدن و ماد بروستر:

هر چند این دو شخصیت از هم مجزا هستند اما هردو به یک سری اصول مشخص پایبند هستند و نیازی به جداگانه معرفی کردنشان نیست.همفری و ماد معتقد به اصول اخلاقی و هنجار های جاری در جامعه هستند.هر چند که این اخلاق محوری،در دسته اخلاق دینی نیست و صرفا بر وجدان درونی،اخلاق هنجارمحور و عرفی اشاره دارد.زیرا که اصولا نویسنده کتاب یعنی آقای جک لندن آتئیست بوده و در کتاب هم صحبتی از خدا و دین نمی شود.تعارضی که میان همفری و ولف جاری است بر سر اخلاق محوری و وجدانی است که در هر انسانی فارغ از دینش می تواند جاری باشد و نویسنده بر این امر تاکید دارد.

جک لندن سابقه ای 7 ساله در دریانوردی داشت و با نحوه کار در کشتی و اصول دریانوردی کاملا آشنا بود.
جک لندن سابقه ای 7 ساله در دریانوردی داشت و با نحوه کار در کشتی و اصول دریانوردی کاملا آشنا بود.

ابر انسان نیچه در این میان چه می کند؟ بگذارید مستقیم سر اصل مطلب بروم.از نظر جک لندن تجسم ابر انسان همان ولف لارسن است.در ابر انسان نیچه به طور خلاصه اینگونه مطرح می شود که انسان باید برای خود ارزش های جدیدی فراتر از محدودیت های سنتی و قرارداد های اجتماعی شکل بدهد و ارزش های کهن و دینی را ویران کند.ابر انسان نیچه مفاهیم دینی و اخلاقی از جمله خوش بختی،فضیلت،رستگاری،ترحم و بخشش را به تمسخر می گیرد و مبانی تفکرش تکیه بر آخرت گریزی و دنیاگرایی دارد.

اما جک لندن با خلق شخصیت ولف لارسن نظریه خود را اینگونه مطرح می کند که اگر مفاهیم و ارزش های اخلاقی جامعه کنار گذاشته شود از کجا معلوم که انسان از بعد انسانی اش خارج نشود و به جای تبدیل شدن به ابر انسان تبدیل به ابر شیطان نشود! تازه بماند که جک لندن خود آتئیست بوده و به آخرت و مفاهیم دینی اعتقاد نداشته است وکارکرد های اخلاقیات،نیکی و بدی را صرفا از منظر عرفی و اجتماعی بررسی کرده است.جک لندن می خواهد نشان دهد که اگر انسان به اخلاقیات و هنجار های عامه و مهم تر از همه به وجدان خود پشت بکند،این انسان مسیر درستی را پیش نخواهد گرفت و اگر به اعتلای قدرت از لحاظ جسمی و ذهنی برسد،مطمئنا به استیلا و بهره کشی از سایر انسان ها می پردازد.

دین پشتوانه محکمی برای اخلاق مداری در اجتماع است.
دین پشتوانه محکمی برای اخلاق مداری در اجتماع است.

و اما بنده جدای از تقریر زیبای جک لندن می خواهم به عنوان فردی معتقد به خدا نظر خود را در باب ابر انسان مطرح کنم.اینکه انسان بخواهد از هنجار ها و خرافات اشتباه بگریزد و اندیشه، درستی برای خود ترتیب دهد اصلا غلط نیست.این راهی است که بزرگانی همچون ملاصدرا در زمان خود انجام دادند و به دلیل افکار فلسفی خود از طرف متکلمین و متحجرین آن روزگار تبعید شدند.اما هر گردی گردو نیست و میان میان مه من با مه گردون تفاوت بسیار است! جناب ملاصدرا در حالی به نوآوری های فلسفی می پرداخت که کاملا در چارچوب اخلاقیات و خدا محوری قرار داشت و مبارزه ایشان با افکار غلط و اوهام در اصل در پی هموار سازی هنجار ها و اخلاقیات صحیحی بود که ریشه در همان دین داشت.البته میان ملاصدرا و نیچه و اصولا انسان قرن بیستم با آن روزگار تفاوت بسیار است ولیکن مشکل نیچه این بود که می خواست انسان تمامی بنیاد های اخلاقی کهن را بر کند و از نو اصول خود را بنا کند.

گفتنی است که نیچه خود اقرار کرده است که این مسائل نباید بهانه ای برای افتادن انسان در ورطه شهوت و کام جویی دنیوی باشد ولیکن باید از جناب نیچه پرسید که اصولا مگر چند درصد افراد آنقدر وقت و حتی قریحه فکری دارند که خود بخواهند به طور تمام و کمال بنیان های اخلاقی بسازند.و موضوع دیگر این است که انسانی که به خدا و بالاخص آخرت اعتقاد ندارد حتی اگر بتواند به قلل رفیع ابرانسان بودن شما برسد،چه نیازی دارد که پاکدامنی و شرافت را حفظ کند و بر دیگران سلطه نراند؟

خب بگذارید بگویم که همه این سوالات استفهام انکاری است و با خواندن گرگ دریا می توانید خود به باطل بودن این نظریه که در قالب ولف لارسن تجلی یافته است پی ببرید.اما سوالی هم از جک لندن می توان پرسید و این است که مگر اخلاقیات عرفی و هنجاری در اکثر مواقع و به خصوص در جوامع آن روزگار ریشه در مسیحیت ندارد؟

اخلاق و پیروی از وجدان نیک بالطبع خوب است و جناب لندن نیز بر همین امر تاکید دارند اما باید به ایشان نیز متذکر شد اخلاقی که متکی بر ریشه های ثابت و استوار مذهبی و آیینی نباشد،مطمئنا بعد از چند قرن طبق احوالات انسان تغییر می کند و حتی بر ضد همان اصول پیشین عمل می کند.مانند مسائلی از قبیل همجنس گرایی در آمریکا و سایر ملل اروپایی که تا قرن بیستم نیز ممنوع بود و مجازاتی در پی داشت اما اکنون به دلیل ریشه دار نبودن اخلاقیات در دین،همجنس گرایی در ملل غربی آزاد است.زیرا که به جای خدا،هوس های دنیا است که بر انسان ناباور امروزی حکمرانی می کند.

البته پوشیده نیست که پیروی از وجدان درونی فارغ از دین که جک لندن در داستانش در قالب همفری ون ویدن به ما نشان داده است بسیار درست است و در بسیاری از مسایل قلب انسان خود رهنمون نیکی ها و درستی ها است.با این حال اگر ایمان به خدا پشتوانه وجدان انسان باشد،بر عظمت و شکوه روح آدمی افزوده می گردد.

در انتها باید بگویم که این انتخاب شماست که با من هم عقیده باشید یا با جک لندن فقید.اما فراموش نکنید که همچون ولف لارسن نباشید.زیرا که بیداری وجدان،عظمت جان است.(ویکتور هوگو)

امیدوارم لذت برده باشید.

یاحق

جک لندننیچهوجداناخلاقرمان
۰
۰
محمد محمدی
محمد محمدی
بیایید بیندیشیم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید