ویرگول
ورودثبت نام
الهام کریمی
الهام کریمیداستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما
الهام کریمی
الهام کریمی
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

جنگ است اسماعیل جنگ است...

‌جنگ است، اسماعیل، جنگ است...

روزهای جنگ، شعر «اسماعیلِ» رضا براهنی مدام در ذهنم مرور می‌شد. تصورم از جنگ این بود که قرار است همه‌چیزمان را بگیرند؛ خانه‌ی گرم و امنی که داریم، برقی که خانه را روشن می‌کند و شیر آبی که ممکن بود دیگر قطره‌ای آب از آن نچکد. با خودم می‌گفتم: «حالا قرار است چه بشود؟ یعنی قرار است به‌جای گرمای خانه، سرمای خیابان را بچشیم؟ یا دیگر موبایلی نخواهیم داشت که هر از گاهی چکش کنیم، در آن کتاب بخوانیم یا با آدم‌های درونش حرف بزنیم؟ یا دیگر تلویزیون روشن نمی‌شود تا سکوتِ خانه را بشکند و یخچالی که تازه خریده‌ایم، گوشه‌ی آشپزخانه خاک خواهد خورد؟»

مادرم را دیدم که چیزهای ضروری را درون ساک می‌چید. با خودم گفتم: «یعنی همه‌ی زندگی‌مان توی یک ساک جمع شد؟»

ظاهراً جمع شده بود. گفتم: «مادر! حتی اگر طوری شود که همه بروند، من نمی‌روم؛ من همین‌جا در این خانه می‌مانم.»

مادر که غم در چهره‌اش نشسته بود، گفت: «راست می‌گویی، کجا را داریم که برویم؟ هر چه بشود، همین‌جا کنار هم می‌مانیم.»

انگار در دلش گفته باشد: «اگر قرار بر زنده ماندن است، کنار هم زنده می‌مانیم و اگر قرار بر مرگ است، با هم می‌میریم.» من از با هم مردن نمی‌ترسیدم؛ تنها مردن یا تنها ماندن، ترسش بیشتر است.

صدای برادرم را شنیدم که گفت: «من حاضرم بمیرم اما یک قدم از خانه دور نباشم؛ می‌دانید که وقتی جای خوابم بد شود، نمی‌توانم بخوابم.»

همین‌جا بود که فهمیدم فقط من نیستم که به خانه دلبسته‌ام؛ خوشحال شدم که تنها نیستم. هنوز هم آن ساک گوشه‌ی اتاقم است؛ مادر بازش نکرده و حتی سمتش هم نرفته است. زندگی عادی اما هنوز ادامه دارد؛ بابا سرِ کار می‌رود، مامان در آشپزخانه سبزی خرد می‌کند و برادرم هم هر از گاهی یا پشت کامپیوتر است یا بیرون از خانه. من از دیدنِ جریانِ زندگیِ عادی خوشحال بودم و هستم؛ هیچ‌وقت ندیده بودم زندگی عادی این‌قدر زیبا باشد و در خودش معنا داشته باشد.

ولی من در این مدت فقط در خانه نشسته بودم و همه‌چیز برایم تعطیل شده بود؛ هم دانشگاه و هم ورزش. بیرون نمی‌رفتم، به‌خصوص زمانی که صدای حرکت موشک‌ها تا توی اتاقم می‌آمد. بیشتر به کتاب‌ها پناه می‌بردم. برادرم به من می‌گفت: «تو ترسویی!» و بعد اضافه می‌کرد که عین خیالش نیست و هیچ ترسی ندارد؛ اما دروغ می‌گفت. او هم می‌ترسید. آن شب که خانه لرزید، دیدم برق اتاقش را روشن کرد؛ بدجور ترسیده بود. توی دلم گفتم: «دیدی تو هم ترسویی!»

تلویزیون ساکت نشد، شیر آب پرآب‌تر از همیشه است، اما جنگ هم تمام نشد...

در این جنگ بود که فهمیدم چقدر امنیت و گرمای خانه را دوست دارم. آن‌قدر دلبسته شده‌ام که زیاد بیرون نمی‌روم. هر از گاهی که دلم خنکای نسیمِ بیرون را بخواهد، پنجره را باز می‌کنم و سرک می‌کشم به بیرونی که این روزها ترسناک است و از آن بوی خون و صدای گریه می‌آید. من همین‌جا می‌مانم؛ در این خانه، در اتاقم، کنار کتاب‌هایم... کنار پدر و مادر و برادرم. همه همین‌جا می‌مانیم.

باز شعر اسماعیل به ذهنم آمد:

*جنگ است، اسماعیل، جنگ است*

*و اسماعیل‌ها به راستی ذبح می‌شوند*

*و ستاره‌ای در آسمانِ زمینِ ما نیست که نیفتاده باشد...*

نویسنده: الهام کریمی

۰
۰
الهام کریمی
الهام کریمی
داستان‌نویس، کارشناسی روان‌شناسی، علاقه‌مند به دنیای ادبیات، هنر و سینما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید