
دوران جنگ بود. استرس همهی وجودم را فرا گرفته بود. شهرهای ایران عاری از هرگونه رنگ، شادی و شادابی بودند. همهچیز برایم تعطیل شده بود. تا اینکه سفرنامههای منصور ضابطیان به چشمم خورد. به یاد آوردم که قبل از جنگ در فهرست خواندنیهایم بود و هر وقت میخواستم سراغشان بروم، چیزی مانع میشد؛ یا امتحان داشتم یا برنامهی دیگری پیش میآمد و نمیشد.
اما چه خوب که نشد؛ چه خوب که قبل از جنگ نخواندم، چون همان زمان که در دوران جنگ یکجانشین و خانهنشین شده بودم، بهترین وقت برای خواندن سفرنامههای منصور ضابطیان بود. بهترین وقت بود که چشمهایم را ببندم و غرق سفر شوم؛ فارغ از هرگونه سیاهیای که اتفاق میافتاد، دور دنیا را بگردم. به جای شنیدن صدای موشک در آسمان، به صدای بارانهای سیلآسای ویتنام گوش بدهم. یا به جای دیدن دود از ساختمانهای بلند، مشغول تماشای طبیعت بکر کانادا شوم. یا از عجیبوغریبترین چیزهایی که در جهان اتفاق میافتاد و من از آن بیخبر بودم، باخبر شوم؛ مثل رستوران نابینایان در کانادا، یا دانشجویی که خانهاش فقط هشت متر بود، یا ساندویچ اختاپوسی که حال آدم را بد میکرد و از تصورش خندهام میگرفت.
من همراه منصور ضابطیان سفر کردم؛ از کشوری به کشور دیگر. همراه او خندیدم، همراه او گریه کردم. و سفر مگر چیزی جز این است؟ همین خندیدنها و گریه کردنهاست. چقدر از منصور ضابطیان ممنون شدم که سفر کرد و نوشت تا ما هم سفر کنیم.
مخصوصاً من که در آن دوران سخت زندگی به این سفرها نیاز داشتم، بیشتر از او ممنون شدم؛ برای قلم روان و زیبایش که دقیقاً مرا میبرد به دل آن کشورها، به دل غذاهایشان، به دل طبیعتشان، و به دل آدمهایی که زبان متفاوتی دارند. متفاوت زندگیکردنشان با ما برایم خیلی خیلی جالب بود.
حتماً از خواندن این سفرنامهها لذت میبرید!
حتی عکاسیهایی که در طول سفر انجام شده، در کتاب آمده است.
اما من پیشنهاد میکنم حتماً نسخهی صوتی آن را از طاقچه تهیه کنید؛ چون هم با صدای گرم خود منصور ضابطیان است و هم موسیقی مخصوص آن کشور به زبان همان کشور خوانده میشود که خیلی به دل مینشیند.
نه میشود از صدای منصور ضابطیان و موسیقیهای دلنشینش گذشت و نه از عکسهای کتاب!

«برگ اضافی» سفر به کشورهای مختلف جهان بود. در این کتاب چیزهایی روایت میشد که برایم جالب و گاهی عجیب بود؛ از نوع غذایی که میخوردند گرفته تا موزهای که نویسنده بازدید کرده بود و خاطرات دلنشینی که تعریف میکرد. این کتاب هم لبخند داشت و هم غم. قسمت غمگینش مربوط به اردوگاه کار اجباری بود که تکهای از آن را در ادامه میآورم:
«بخش دیگری از اردوگاه، محل نگهداری کودکان بوده است؛ کودکانی که در عکسهای زمان ورودشان، با ترسی معصوم به دوربین زل زدهاند و حتی بعضی از آنها لبخندی بازیگوشانه بر لب دارند. آلمانیها از این بچهها برای آزمایشهای پزشکی استفاده میکردند؛ همان کاری که قبل و بعد از دوران نازیسم روی موشها و خوکچهها صورت میگرفت. صنعت پزشکی آلمان در آن دوران، به لطف همین آزمایشها پیشرفتی مثالزدنی کرد؛ اما عکسهایی که بعد از آزمایشها از بچهها گرفته شده، مفهوم انسانیت را دگرگون میکند: بچههایی با دستوپاهای کج، گونههای برآمده و چهرههایی مخوف که سرآخر سهم کورهها میشوند.
در تمام طول بازدید از اردوگاه بغض داشتم، اما اینجا که میرسم اشکم سرازیر میشود و این فقط من نیستم؛ خیلیهای دیگر هم همینجا که میرسند، گریه میکنند. وقتی برمیگردم، درختها، دریاچه و پاییز مفهوم دیگری پیدا کردهاند. بدون شک این جاده یکی از زیباترین جادههایی است که در زندگیام دیدهام؛ اما سؤال اینجاست که کسی که هر روز این مسیر را از کراکوف تا آشویتس میآمده و در این هوا تنفس میکرده، چطور میتوانسته فرمان مرگ بدهد؟ چطور میتوانسته شیری را باز کند که از آن گاز مسموم بیرون بیاید؟ و چطور میتوانسته اهرمی را بالا بکشد و کودکی را سرازیر کند در کورهی آدمسوزی!»

مارک و پلو سفر به کشورهای فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، ارمنستان، کرهی جنوبی و ایالات متحدهی آمریکا بود.
من تصاویر و خاطرات مربوط به اسپانیا، فرانسه، هندوستان، ایتالیا، کرهی جنوبی و آمریکا را بیشتر دوست داشتم.
قصهی تاجمحل هند برایم جالب بود؛ یا آن زن آمریکایی که دنبال فروشگاههای ایرانی میگشت تا آلوبخارا پیدا کند، چون غذایش روی اجاق بود و آلوبخارا کم داشت! یا شهر ونیز که آنقدر زیبا بود که مرا در خودش غرق کرد.
غذاهای بدمزه اما خوشظاهرِ کره و رستورانهای سنتیاش هم برایم جالب بود.
یک تکه از متن این کتاب:
«به ترکیبی از سیبزمینی و نخودفرنگی و هویجِ لهشده برمیخوری و میخواهی از شادی فریاد بکشی، چون فکر میکنی اگر این غذا را با نان بخوری، میتواند سیرت کند؛ اما وقتی اولین لقمه را در دهان میگذاری، میبینی آنقدر به آن شکر اضافه کردهاند که انگار داری چای شیرین و مربای بالنگ میخوری. کرهایها استاد خراب کردن مزهها هستند. با این حال، نباید از حق گذشت که غذاهایشان را بهخوبی تزیین میکنند. غذاهای کرهای بیشتر یک کاردستیاند، یا در بعضی مواقع حتی یک نقاشی. شما اسم تربهای آبپزی را که به شکل قیف درآمدهاند و تویشان پر از هویجهایی به شکل گل و قارچهایی به شکل برگ است، چه میتوانید بگذارید؟
رستورانهایی که غذای کرهای میدهند، هنوز رابطهشان را با سنتها حفظ کردهاند. در اقیانوس مدرنیسم، وقت ورود به رستوران باید کفشهایت را دربیاوری و دوزانو روی تشکچههای کوچکی بنشینی که پشت میزهای کوتاهی قرار گرفتهاند. مصیبت اصلی وقتی نازل میشود که نمیدانی آن دو چوب را چطور بین انگشتانت نگه داری!»


در کتاب «مارک دو پلو»، ضابطیان ما را به کشورهای کنیا، بلژیک، هلند، آلمان، چک، یونان، عراق، پرتغال و برزیل میبرد.
تصاویری که از این سفرنامه در ذهنم حک شده، بیشتر مربوط به کنیا، یونان و برزیل است. بهویژه کنیا! هرگز فکر نمیکردم کنیا اینقدر زیبا و فوقالعاده باشد؛ از حیوانات زیبای جنگلش گرفته تا میوههای رنگارنگ و غذاهای خوشطعمش! تصور کنید در جادهای با ماشین حرکت میکنید و از روبهرویتان چند آهوی زیبا با آسودگی خیال عبور میکنند، یا چند شیر باشکوه زیر سایهی درختی خوابیدهاند.
کوههای «شوگرلوف» در برزیل هم فوقالعاده بودند، اما شگرفترین آنها، جزیرهی میکونوس در یونان بود. زیبایی میکونوس چنان آرامشبخش بود که دلم میخواست وقتی از زشتیهای دنیا خسته شدم، به آن پناه ببرم و دوباره از روحِ زندگی لبریز شوم.
یک تکه از متن کتاب دربارهی کنیا و جزیرهی میکونوس:
«از اینجا به بعد را دیگر نمیتوانم بنویسم؛ یعنی در واقع واژهای پیدا نمیکنم که بتواند احساسم را در آن صبح عجیب بیان کند. نمیتوانم آن همه صدای پرنده را که برای اولین بار در زندگی میشنیدم، برای کسی توضیح دهم. همینطور لانههای پرندگان، لاکپشتها و سنجاقکهای خالخالی، و سوسمارهایی که چنان آراماند که آدم فکر نمیکند ممکن است خودش طعمهی بعدی آنها باشد. گلها، برگها... خدایا، اینجا کجاست؟
مرد محافظ، انگار چشمهایش مسلح است؛ چیزهایی را نشانم میدهد که عمراً ممکن نیست خودم ببینم. او میداند لانهی طوطیها روی کدام درختهای جنگل است. او میداند کجای دریاچه را با انگشت نشانم دهد تا بتوانم چشمهای یک سوسمار را ببینم. او میداند چه ردی را باید دنبال کند تا در نهایت به دو زرافهی عاشق برسیم که گردن در گردن انداختهاند و در حال عشقبازی هستند! اینجا حواس پنجگانهی آدم هنگ میکند؛ یکباره هر پنج حس، تجربههایی را از سر میگذرانند که تا پیش از این اصلاً نگذرانده بودند.
***
اینجا همهی دیوارها سفید است؛ سفیدی دیوارها و سفیدیِ همهچیز، آدم را در خود غرق میکند. در پسزمینهای از سفیدی است که باران زیباتر میشود و درهای خانهها و مغازهها که به رنگهای تند و جیغ هستند، آدم را به درون دعوت میکنند. گم شدن در کوچههای نمزدهی باران که باریک و تودرتو هستند، بلافاصله به مهمترین تفریح روزانهی من در میکونوس تبدیل میشود. کوچهای را میگیرم و میروم، بعد میرسم به کوچهای دیگر و یکی دیگر، اما در نهایت همه کوچهها یکی هستند و همگی به دریا ختم میشوند؛ به دریایی که در روزهای آغاز پاییز، طوفانی و مواج است.
میکونوس با آفتاب طلاییاش معنا پیدا میکند؛ آفتابی که تا همین دو روز قبل آنقدر تند بوده که آدمهای روغنزدهی لمداده به ساحل را هم به ستوه آورده و حالا نیست. اما من از اینکه نمیتوانم روی شنها دراز بکشم و پوستم را به آفتاب بسپارم، ناراحت نیستم. این باران برایم خاطرهانگیزتر است. پناه بردن به یک کافینت که کامپیوترهایش سکهای هستند و باید یک سکهی یک یورویی در قلکش بیندازم تا ویندوزش بالا بیاید، شاید لذتبخشتر باشد. مینشینم در کافینت و چشم میدوزم به قایقهای پهلوگرفتهای که صاحبانشان آنها را بستهاند و رفتهاند و روی آب درجا میلغزند. در گوشم صدای موسیقی محلی جزیره میپیچد که بیشتر آهنگهای یونانی پخش میکند. یک لیوان قهوه کنار دستم است که در این هوا حسابی میچسبد. شاید همهی این کارها معمولی باشد و به کار بردن واژهی «لذتبخش» برایشان زیادی باشد، اما حتی اگر اینطور است، من در این لحظه خوشحالم و یاد گرفتهام چطور از معمولیترین چیزها لذت ببرم.»

نام کتاب «نوشابهی زرد» ما را به یاد کانادا میاندازد، همانطور که خود نویسنده نیز به آن اشاره کرده است.
در این سفرنامه، نویسنده فقط و فقط به سفرش در کانادا پرداخته است؛ کشوری که پرچشمش برگ درخت افراست. من هم با خواندن این کتاب، عاشق پاییزِ کوتاهمدت و درختان افرای آن شدم.
در این کتاب، علاوه بر توصیف طبیعت بینظیر، بهطور مختصر دربارهی تاریخ کانادا و بومیان این کشور نیز گفته شده است. من از شنیدن روایتِ رنجها و بیعدالتیهایی که در حق بومیان شده، بسیار غمگین شدم؛ بسیار تلخ بود که چگونه آنها را مجبور کردند زبان و فرهنگ خود را به اجبار به فراموشی بسپارند. همچنین، در این سفرنامه ردپای هموطنان خودمان هم دیده میشد که دلتنگ ایران بودند و آنها من را هم دلتنگ کردند؛ انگار که من هم در آن لحظه، در غربت و به دور از وطن بودم.
نکتهی جالب دیگری که دربارهی کانادا خواندم، رستوران نابینایان بود؛ رستورانی که هیچ چراغی در آن روشن نیست و در تاریکی مطلق باید غذا خورد!
حتماً از خواندن و شنیدن این کتاب لذت خواهید برد.
یک تکه از متن کتاب:
«پاییز اینجا در کانادا، در رنگینترین شکل ممکن است؛ با این همه درخت افرا در خیابانها، پارکها و جنگلها. گاهی سبز، گاهی قرمز، گاهی زرد و گاهی گلبهی... گونههای مختلف افرا و تغییرات لحظهبهلحظهی هوا، این رنگارنگی را دوچندان کرده است. من نمیتوانم چشم از این پاییز بردارم. شاید اگر روزی قرار باشد بهاجبار در کانادا زندگی کنم، بزرگترین انگیزهام همین پاییزهای افرایی باشد که از قضا کوتاه هم هستند. پاییز در کانادا آنقدر کوتاه است که کاناداییها هر سال برای درک کامل آن با هم مسابقه میگذارند؛ آنها سعی میکنند بیشترین بهره را از این پاییزِ یکماهه ببرند، پیش از آنکه برف آنقدر روی زمین بنشیند که تمام آرزوی مردم، رسیدن به بهار باشد.»

با استامبولی برویم به استانبول!
در این سفرنامه، ضابطیان میگوید که غذای خوشطعم و پرطرفدار استامبولی، از کجا سر از ایران درآورده است! استانبول قدمبهقدمش کافه دارد و قهوهی ترک، قهوهی معروف و ماندگار آن است. از استانبول هنوز که هنوز است، صدای مرغابیهایش در گوشم مانده و طعم شیرینِ کونفه هنوز زیر زبانم است. حتماً با یک فنجان قهوه و همراه با موسیقیهای ترکی، این سفرنامه را دنبال کنید و از آن لذت ببرید.
اما مگر میشود در استانبول گشت و غم ندید؟!
غمِ پسر جوانی که در یکی از کافهها کار میکرد، هرگز از یادم نمیرود. جوانی که رویای رفتن به اروپا و پیشرفت را در سر داشت؛ جوانی بلندپرواز که ترکیه را مانع پیشرفت خود میدید. داستان او بسیار شبیه به رویاهایی بود که جوانان خودمان در ایران در سر میپرورانند و همین شباهت، غم مرا دوچندان کرد.
یک تکه از متن کتاب:
«آفتابِ اولِ پاییز، خودش را از لابهلای برگهای چنار توی خیابان کشیده و روی بالکن بزرگ خانهی آبادا نشانده است. مثل همهجای دنیا، آفتابِ پاییز حسابی میچسبد؛ نوعی شادی و غمِ توأمان، و یک سرخوشی و رخوتِ همزمان دارد.»

«بیزمستان»؛ سفری که فصولش گم شدهاند!
«بیزمستان» سفری بود که بهارش در تاجیکستان، تابستانش در آذربایجان و پاییزش در گرجستان گذشت. قرار بود زمستانش در کشوری سردسیر سپری شود، اما نشد؛ و بههمین دلیل هم نام کتاب شد «بیزمستان»؛ کتابی که زمستان ندارد.
من سفر به تاجیکستان را بیشتر دوست داشتم؛ سفری که حالوهوای نوروز را دارد. فضای تاجیکستان بسیار شبیه به ایران است و آنها با زبان شیرین فارسی سخن میگویند. من بیش از هر چیز، آن صحنهی مردان تاجیک را دوست داشتم که شبها در خیابان ساز میزدند و آواز میخواندند؛ آن هم به زبان فارسی!
وقتی سفر به تاجیکستان را میخوانید یا میشنوید، حتماً یک استکانِ کمرباریک چای برای خودتان بریزید و بنوشید؛ چرا که تاجیکستان هم با همین چای و استکانِ کمرباریک عجین شده است.
در ادامه، تکهای از متن کتاب را بخوانید:
«چند کیلومتر از مسیر، ارغوانزار است؛ رنگی جز بنفشِ زمین و آبیِ آسمان به چشم نمیخورد. حتی زمین هم پوشیده از ارغوانهاییست که بادِ بهاری، آنها را زیر درختان ریخته است. شیشههای ماشین پایین است و باد ملایمی پوستم را نوازش میدهد، اما آرامآرام سردم میشود. آرامآرام سرعتِ ماشین کم میشود و آرامآرام مه، همهجا را میگیرد؛ بهطوری که چشم، چشم را نمیبیند. جاده سربالایی میشود و ما انگار داریم روی ابرها پرواز میکنیم. کمی جلوتر، ابرها رقیق میشوند و من در دو طرف، فقط برف میبینم. عجیبترین اتفاقی که در زندگیام افتاده؛ انگار در فاصلهی چند دقیقه، از فصلی به فصل دیگر پرتاب شدهام!»

«موآ»؛ به معنای باران!
دو چیز از ویتنام در ذهنم حک شده است: یکی بارانهای سیلآسا و دیگری، موتورسواریهای بیپایان در خیابانهایش؛ جایی که بیشتر از آنکه ماشین ببینید، موتور میبینید!
ویتنام برای من کشوری کشفنشده و رازآلود بود؛ و همین رازآلود بودنش بود که ضابطیان را تا ویتنام کشانده بود. خواندن سفرنامهی «موآ» برایم حس خوبی داشت؛ شاید به این خاطر که من عاشق بارانم و ویتنام هم به بارانش معروف است. دلم میخواهد سرزمین من هم همانقدر بارانی باشد؛ آنگاه همیشه هنگام مطالعه، صدای باران، موسیقیِ پسزمینهی من خواهد بود.
نوع غذاهای آنها برایم چنان عجیب بود که حتی هنگام خواندن سفرنامه، حالم را بد میکرد؛ احتمالاً ضابطیان هم! موقع خواندن، معنای حرف من را میفهمید!
صحنهی کوچهای که قطار از میان آن عبور میکرد، برایم بسیار جالب بود؛ کوچهای که پیش از رسیدن قطار، مملو از آدم بود و بهشدت شلوغ میشد. همه ساعتِ رسیدن قطار را میدانستند و پیش از آنکه صدای سوتش را بشنوند، به خانهها پناه میبردند. آنها چنان کوچه را خلوت میکردند که آدم از آن سکوت و خلوت میترسید؛ تا اینکه قطار میآمد و میگذشت و دوباره آدمها در کوچه میریختند!
دربارهی جنگ ویتنام و آمریکا نیز اطلاعاتی به دست آوردم که چه تلخ بودند! من این سفرنامه را با تمام حسهای خوب و بد، تمام خندهها و بغضهایش، دوست داشتم.
در ادامه، تکههایی از متن کتاب را بخوانید:
«در این سفر، کمتر روزی بود که باران نبارد؛ حتی شده به اندازهی چند بارش سبک. تقریباً تمام وسایلم نم کشید، کتابِ راهنمایم خیس خورد و در کفشهایم میشد قورباغه پرورش داد! اما همهی اینها، تجربهی سفرِ بارانیام در ویتنام را نابتر و خاصتر کرد. ویتنامیها به باران میگویند "موآ" و من بهیادِ حضور این بارانِ ممتد، تصمیم گرفتم نام کتاب را همین بگذارم.»
«در مسیر، از روی پلهای معلق عبور میکنیم، با گاومیشها عکس میگیریم، در قهوهخانههای محلی چای میخوریم، برای روستاییها و کودکانِ بسیارشان دست تکان میدهیم و بوی شالیزار را نفس میکشیم. باران میخوریم، خیس میشویم، اما میخندیم؛ جهان را جدی نمیگیریم. جهان انگار همین لحظه است؛ بیگذشته، بیآینده. جایی برای آنکه از همهچیز لذت ببریم؛ حتی از این نم کشیدن تا مغز استخوان و از این خستگی.»
امیدوارم شما هم مثل من، از خواندن این کتابهای رنگارنگ لذت ببرید. اما یک هشدار: اگر قبل از خواندن این سفرنامهها گرسنه باشید، غذاهایی در آنها پیدا میکنید که گرسنهترتان میکند؛ مخصوصاً که بعضی از این سفرنامهها، اصلاً نام یک غذا یا خوراکی هستند!
نویسنده: الهام کریمی
کپی با ذکر منبع