ویرگول
ورودثبت نام
Persephone
PersephoneElvis is my daddy, Marilyn's my mother, Jesus is my bestest friend.
Persephone
Persephone
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

Lo-lee-ta

لولیتا نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف، رمانش همانند یک ماشینِ زبانی است که با دقت کار می‌کند: چرخ‌دنده‌ها، استدلال‌ها، شوخی‌های ریز، و حتی ریتمِ نفس‌های راوی. اما این ماشین فقط «داستان» تولید نمی‌کند، تأثیر تولید می‌کند؛ برداشتی درست‌نما امّا خطا. چون هامبرت هامبرت، پیش از آن‌که شخصیت باشد، یک سازوکار است: سازوکاری برای تبدیلِ امرِ زشت به امرِ قابل‌تحمل، و تبدیلِ جنایت به چیزی که «می‌شود فهمید، اگر به‌اندازه‌ی کافی متمایز باشید».

در "لولیتا"، فردیتِ واقعی کمتر به چشم می‌آید؛ آنچه می‌بینیم بیشتر شبیه «تداومِ یک وسواس» است. شخصیت‌ها مستقل نیستند؛ بازتابِ ساختارهای درونیِ یک آدم بیمارند. هامبرت جهان را چنان قاب می‌گیرد که از درونِ قاب، فقط چیزی دیده می‌شود که او می‌خواهد دیده شود. و درست همین‌جاست که لولیتا بدل می‌شود به تراژدی‌ای که از قبل طراحی شده: تراژدیِ دختری که در متنِ روایت، صدایش نه خاموش، بلکه غصب شده است؛ چون قرار نیست مضمون باشد. قرار است «معنا» را برای راوی فراهم کند.

"لولیتا" نه صرفاً درباره‌ی بلوغِ جنسی است و نه درباره‌ی عشق. این رمان درباره‌ی دستکاری است: دستکاریِ نگاه، دستکاریِ همدلی، دستکاریِ روایت. هامبرت آن‌قدر ماهرانه توضیح می‌دهد، آن‌قدر با واژه‌ها می‌رقصد، آن‌قدر خودش را قربانی نشان می‌دهد که خواننده ممکن است، حتی ناخواسته، وارد میدانِ فریب شود. او نه فقط یک رفتار، بلکه یک زاویه‌ی دید را به ما تزریق می‌کند.

هامبرت هر بار که چیزی را می‌پوشاند، در واقع دارد دیگری را جایگزین می‌کند: 

به‌جای مسئولیت، «سرنوشت»؛

به‌جای انتخاب، «اجبارِ درونی»؛

به‌جای اعتراف، «تفسیرِ زیباشناختی». 

او گناه را نه انکار می‌کند، بلکه آن را تحریف می‌کند؛ در لحن، در کلمات اثیری، در جمله‌های براق. و وقتی گناه تحریف شود، برای چشمِ بی‌دفاع، با ظرافت اشتباه گرفته می‌شود.

اما لولیتا، همان جایی که باید انسان باشد، به سطحی بدل می‌شود که میل‌ها و فرافکنی‌های راوی بر آن تابانده می‌شود. او «دیگری» در معنایی پیچیده نیست؛ او آینه‌ای‌ست که به‌جای بازتابِ خود، بازتابِ نیازِ دیگری را به خود می‌گیرد. هر کس در او چیزی می‌بیند که می‌خواهد ببیند، و خودِ او در این میان اغلب در حاشیه می‌ماند، به این دلیل که گفته‌ها همواره توسط صدای راوی قالب‌بندی می‌شوند.

در منطقِ روان‌شناختیِ این روایت، راوی انتخاب نمی‌کند که بد باشد؛ او انتخاب می‌کند که قابل‌باور باشد. دستکاریِ او دقیقاً از همین‌جا می‌آید: از فاصله‌ی میان آنچه رخ داده و آنچه روایت می‌گوید رخ داده است. هامبرت با ترفندِ «توضیح‌دادن» به ما آموخته است که جزئیات می‌توانند پرده بسازند. پرده همیشه با رنگِ تیره شروع نمی‌شود. گاهی با واژه‌های روشن شروع می‌شود، با جمله‌های خوش‌آوا، با استعاره‌هایی که ذهن را سرگرم می‌کنند تا وجدان، فرصتِ کندنِ نقاب را دیرتر پیدا کند.

"لولیتا" آینه‌ای‌ست که نشان می‌دهد زبان می‌تواند هم ابزارِ حقیقت باشد و هم ابزارِ پنهان‌کاری. تراژدیِ این رمان این است: هنگامی که یک انسان وسواسی از زبان به‌عنوان پوشش استفاده می‌کند، جامعه‌ی خواننده نیز، حتی اگر سالم باشد، ممکن است گرفتار شود. چون فریب فقط در عمل نیست؛ در روایت است. و روایت، وقتی با نثرِ درخشان همراه شود، می‌تواند آن چیزی را که باید زشت بماند، به شکلی درآورد که «خواندنی» به نظر برسد.

نقد کتابنقد و بررسیادبیات
۵
۰
Persephone
Persephone
Elvis is my daddy, Marilyn's my mother, Jesus is my bestest friend.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید