شب ها عادت دارم در دفترم یادداشت بگذارم. نمی نویسم چه شد و چه نشد، که دوباره برگردم و خاطرات زنده شوند، ولی از احساسات خودم می نویسم. اما انگار دفتر افاقه نمی کند. هر چه می نویسم، در عوض خالی شدن، پر تر می شوم. دیگر موقع نوشتن نمیدانم چه می نویسم. بر میگردم و می بینم حرفهایم، ناراحتی هایم، همه تکراری است.
حتی در لحظه از اینجا نوشتن پشیمانم. من دفترم را هم حافظ خوبی برای حرفهایم نمی بینم، چه برسد به چیزهای دیگر. اما سرگردانی است دیگر...کارهایی می کنی که خودت هم متعجب می شوی.
این روزها بدتر است. حتی نمی توانم ایمیلم را باز کنم. حتی نمی توانم درس بخوانم. امتحانات لعنتی که همیشه، در بدترین شرایط رهایم نکردند. جنگ و بیمارستان و درد و هیچ چیز حالی شان نمی شود. فقط چنگ می زنند به دلشوره های بی پایانم. انگار با درس خواندن می توانیم آینده را نجات دهیم. مگر خبر ندارند که مانند ماهیانی شده ایم که در آب در حال مردن اند؟ باز هم روی سرمان آب می ریزند.
جدیدا فهمیده ام من هم نقاب می زنم. حوصله کسی را ندارم، اما مجبور به تظاهرم مبادا مسبب رنجشان شوم. یاد آقای گالیادکین بخیر که اصرار می کرد نقاب ندارد. آن روز با او همدردی می کردم اما امروز فهمیده ام که من هم مثل بقیه ام.
کاش می شد روزهای شاد گذشته های دور را دوباره و دوباره زندگی کرد. اصلا زمان را همان جا نگهداشت. یا حداقل به آینده رفت و دید چه می شود. چراغ امید هنوز روشن است، گرچه سوسو می زند در این هوای سرد، اما شاید آینده این دنیای فانی دوباره روزی زیبا شود...