
زیبای شرقیِ من
دلربای شبهایی که از شدت غم و اندوه و تنهایی به نوشتن با تو روی می آورم. موسیقی دلم را میشنوی؟
ساز غم ناکِ فلوت شرق که با من همنواز شده و مرا مینوازند؟
همیشه لفظ زیبا را مردان در نامهها به معشوقشان به کار میبرند، ولی من اکنون برای تو میگویم. تو را این گونه صدا میزنم.
چون تو واقعا زیبایی. در مقابل تمام شب های بی سر و ته مشکلات زندگیام، در برابر تمام ناپاکی هایی که به اسم احساس دل تمام میشود، در برابر روح من که خراش برداشته است، زیبای شرقیِ من.
تو زیبایی زیرا وجود نداری، ساختهی رویا هستی.
تو زیبایی جانِ من... تو برخواسته از نهان و عمق خواستههای من هستی، از تمامیت علاقهام، از وجود پاک ماندهام.
لطفا برای من بنواز. از وجود پاکت برایم بنواز.

عزیز شرقیام تو خطرناکی. برای دنیای نا عدالتم خطرناکی. برای خواستههایی که برایم برآورده نمیشود خطرناکی.
دریای بیکران و زلالی هستی که آدم ها را به درون خود میبلعد. تو مخلوق خطرناکی هستی که خالق خویش را در پس زمینهی تاریک افکارش در شروع روز تنها میگذارد.
تقدیرت نابود شدن است. درست زمانی که تاریکی تمام میشود و آسمان رو به روشنایی میرود، زمانی که من از عمق تنهاییام بیرون میروم و چشمانم را به واقعیت باز میکنم، در همان زمان، تو نابود می شوی زیبای شرقیِ من.

امیدِ ناامیده ام که علاوه بر سیاهی شب، نور روز را هم از چشمانم می ربایی.
وجودسایه مانندت زندگیم را به عمق جنگلی در کنار دریا برده است که هر لحظه منتظر خروش و موج های ویرانگر دریاست.
زیبای من
زندگی ناتمام من
سایه ی سنگینی که بر من انداخته ای بختک وار اشک گوشه ی وجودم را به خون میکشد.
سایه ات را با خودت یکی کن زیبایِ شرقی من
سایه ات را با خودت یکی کن.
سایه ات را با خودت یکی کن.