هر زمان که تو ذهنم میاد که بنویسم به این فکر می کنم که چی بگم حال همه این روزا بده هیچکس حوصله خودشم نداره و ... نکنه دغدغه ها و غصه های پناه من در برابر درد این روز ها خیلی مسخره به نظر بیاد... نمی دونم برای بقیه هم پیش اومده یا نه ولی یه حرفایی یه قضاوت هایی باعث یادآوری یه حقایقی میشه واقعیت هایی که چند ساله دارم ازش فرار می کنم واقعیت هایی که زورم بهش نمیرسه خواستم درمانش کنم ولی کار من نبود این واقعیت ها با من بزرگ شدن هر سال که سخت که آسون با من اومدن هر چقدر بخوام این تیکه تاریک درونم رو پنهان کنم یه جایی یه روزی با یه حرفی با یه رفتاری از بیرون، می زنه بالا میگه ببین من می توانم کنترلت کنم ... از اون دختری که اون زمان ظاهر میشه بدم میاد اونم جزئی از منه ولی بخشی که دوسش ندارم بخشی که همه این مدت از بقیه پنهان کردم ولی در نهایت تو عصبانیت تو دلخوری زده بالا و گند زده به شخصیت من... آره خب برام مهمه بقیه فکر نکنن من بدم شایدم بدم ولی به نظرم هیچ آدمی واقعا خوب نیست همه ما یه بخش تاریک داریم که اگه بهش اجازه بدیم می تونه ما رو به کسی تبدیل کنه که دیگه نمی شناسیم... چیزای بوده که همیشه اذیتم کرده و هیچ وقت نتونستم بزارمشون کنار مثل زیاد اهمیت دادن به چیزایی که واقعا ارزش نداره گاهی فکر می کنم شاید ذهن من دنبال مشکله وقتی مشکلی نیست ولی درد و غصه که نیست که بهش بپردازم انگار که یه چیزی درست کار نمیکنه و فورا چیزی رو پیدا می کنم که حالم رو بده کنه... عجیبه نه خودمم باورم نمیشه دارم در مورد این چیزا می نویسم... به ظاهر به آدما اعتماد دارم و اعتماد می کنم و حرفام رو می زنم ولی همیشه یه شک تو دلم هست انگار تو این سال ها همه زخم ها به یه بی اعتمادی بزرگ تبدیل شده همین باعث شده مدام بقیه رو از خودم برونم به بهانه های مختلف خودم رو بد نشون بدم و برم... برم ولی مدام غصه بخورم و شک کنم به تصمیماتم
نمی دونم شاید من زیادی. بزرگ کردم همه چی رو ... یه وقتایی میشینم فکر می کنم که ریشه همه اینا چیه مثلا تجربیاتی که داشتم یا جامعه، مطمئنا جامعه پر و بال داده به غول درونم... تجربه های دردناک در نهایت به تروما تبدیل میشه؟ نمی دونم... فقط می دونم تو جاده ای ام که اشتباهه یه چرخه معیوب رو دارم هی تکرار می کنم. تلاش می کنم از این حال در بیام ولی نهایت می بینم که همش برای فرار دارم می خوابم، خواب خوبه می دونی باعث میشه یادم بره که آدم خوبی نیستم باعث میشه چند ساعت از دنیایی که دوسش ندارم فرار کنم ... اصلا این حالم رو محکوم نمی کنم خودم رو مقصر تجربه کردن این حال نمی دونم ولی تا حدی خودم رو مقصر می دونم که هنوز نتونستم از این حال خارج بشم نه به طور کامل ولی خب...
یه سریال کره ای جدید دیدم ( خیلی سریال نمی بینم )
« می توان این عشق را ترجمه کرد »
می دونی خیلی قشنگ نشون داد که عبور نکردن از یه حادثه یه آدم کلیدی می تونه در آینده مشکل ساز باشه منظورم این نیست که می تونسته و نخواسته... ذهن واقعا برای فرار از حقایق کار های عجیبی میکنه ... منم گاهی فکر می کنم نتونستم از چیزایی عبور کنم اگه عبور کرده بودم هر بار تکرار نمیشد و هر بار درد نداشت... فقط اینو می دونم که نجات دهنده هر شخص خودشه
دیگه نمی دونم چی بگم ... فکر کنم شخصیت دومم اومده و برای محافظت دیگه بهم اجازه حرف زدن نمیده...
می دونی همه چی واضحه و ما درون این واضح بودن فقط تاریکی می بینیم، به نظرم تو روزایی هستیم که زنده بودن قهرمانانه ترین کار باشه... می دونم که شاخه های ما سوزانده شد میدونم که معنی خیلی چیزا برامون گم شد ولی به نظرم تا وقتی که ریشه هامون رو حفظ کنیم زنده ایم و این ریشه ها دوباره درخت وجود ما رو سر پا میکنه:))
