ساعت تقریبا هفت صبحه. در راه رفتن به دانشگاه بودم که تصمیم گرفتم حرفها و خاطراتم رو اینجا بنویسم. چند وقتیه که خیلی دلم میخواد بنوسیم. دلیل اصلیش هم نبودن کسیه که بتونم با اون گپ بزنم. دوست و رفیق تا دلتون بخواد دور و برم دارم، اما کسی که بتونم با اون راجع به موضوعاتی که دغدغهی منه صحبت کنم نیست که نیست. فلذا اومدم اینجا شانسم رو امتحان کنم.
البته اینم بگم اینکه امروز و این وقت صبح دارم مینویسم خصلت راهه! منظورم تو راه بودنه تو راه بودن برای من چیز ویژهایه. تو راه میتونم کتاب بخونم، موسیقیای مورد علاقم رو گوش بدمم، حتی بخوابم! خلاصه یسری کارا هست که تو راه خیلی لذت بخش تره.(دلیلش رو نمیدانم چرا) از جملهی این کاراهم نوشتنه اصلا شما فکر کن چرا نویسندههای قدیمی سفرنامه مینوشتن؟میدونم مردم آینده با پیشرفت وسایل حمل و نقل و فقدان این موهبت در راه بودن چیز بزرگی رو از دست میدن.

اینم شاهد مثال باور کنید مترو یه تنه سرانه مطالعه کشورو بالا برده!
زیاد نمینویسم میدونم اگر بخوام زور بزنم و چند خط دیگه اضافه کنم هم حوصلهی شما رو سر میبرم هم خودم رو. فقط اینکه در روزای آینده قراره اینجا حرفام رو بزنم(درمورد همه چی از شعر و ادبیات گرفته تا اتفاقا و فکرای روزمرهای که به ذهنم میان) امیدوارم که یه سری همصحبت خوب اینجا پیدا شه همین!