ویرگول
ورودثبت نام
Tiam
Tiamنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
Tiam
Tiam
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

اتوبوس شب


از پشت شیشهٔ غبارگرفتهٔ آپارتمانم به ایستگاه اتوبوس خیره مانده بودم. ساعت نزدیک هشت شب بود؛ همان ساعتی که او همیشه می‌رسید و روی صندلی ردیف سوم، کنار پنجره، می‌نشست.

انگار همهٔ مسافرها قانون نانوشته‌ای داشتند: صندلی او، برای او بود.

از وقتی تنها زندگی می‌کردم، دیدنش تبدیل شده بود به لحظه‌ای که تنهایی، جرئت نمی‌کرد زهرش را روی من بریزد.

اولین‌بار یک عصر بارانی دیدمش. داشتم به باران لعنت می‌فرستادم که مجبورم کرده بود در این آپارتمان سرد و خاکستری گیر بیفتم. همان موقع بود که چشمم به او افتاد: موهای قهوه‌ایِ کمی مجعد، عینک گرد، کتابی در دست.

نور تیر چراغ برق افتاده بود روی صورتش.

به شکلی مسخره… حس کردم دنیا یک‌باره گرم شد.

اتوبوس رفت و او را با خودش برد.

اما من همان‌جا ماندم، با یک چیزی که در دلم جوانه زده بود.

هفتهٔ بعد، همان روز، همان ساعت… باز پیدایش شد.

این بار نتوانستم خودمو کنترل کنم دیوانه وار دست تکان دادم.

و این شد عادت:

هر هفته، هر بار، او با کتابی تازه.

یک روز اخم، یک روز لبخند.

من هم پشت شیشه، با ضربانِ تند و با تمام خیال‌هایی که برایمان می‌ساختم.

دیگر مطمئن بودم

این یک نشانه است.

یک اتصال عجیب.

یک دعوت.

تا اینکه تصمیم گرفتم سوار همان اتوبوس شوم.

ساندویچ مورد علاقه‌ام را درست کردم. در ظرف زیبایی گذاشتم.

و چاقوی نقره‌ای مادرم را هم برداشتم ،چاقویی که هنوز رد انگشت‌های مادرم و پدرم روی دسته‌اش جا مانده بود.

می‌خواستم رد انگشت او هم کنارش باشد.

مثل یک خانواده کامل.

از در پشتی اتوبوس بالا رفتم.

صندلی کنار او پر بود، اما پشت سرش خالی. نشستم.

بوی ادکلنش مثل ضربهٔ مستقیم به قفسهٔ سینه‌ام خورد.

نه، این فقط بو نبود.

این او بود.

این حضورش بود.

لبخندم پهن شد. داشت دست‌هام می‌لرزید.

خواستم آهسته به شانه‌اش بزنم که تلفنش زنگ خورد.

«سلام عزیزم

آره گرفتمش

نه، قربونت برم

دوستت دارم.»

نه.

نه.

نه.

شاید مادرش بود.

شاید خواهرش.

شاید یک سوءتفاهم لعنتی.

ولی گوشی را که پایین آورد، صفحه روشن شد.

عکس خودش بود

در آغوش یک زن.

آغوشی که باید مال من می‌بود.

یک چیزی در سرم صدا داد.

چیزی شبیه شکستن.

ترق.

نفهمیدم کِی چاقو توی دستم قرار گرفت؛ کِی از صندلی بلند شدم؛ کِی نوک سرد فلز، پوست گرم گردنش را لمس کرد.

فریاد.

ازدحام.

خون.

دست‌هایی که مرا از پشت کشیدند.

سلول سرد است.

چراغ بالای سرم گاهی خاموش می‌شود، گاهی روشن.

فرقی ندارد.

چون او هنوز اینجاست.

هر شب، دقیقاً رأس ساعت هشت…

صدای ترمز اتوبوس در راهروهای بتنی زندان می‌پیچد.

هیچ‌کس نمی‌شنود جز من.

سرم را بالا می‌آورم.

از پشت پنجرهٔ کوچک و میله‌دار، او را می‌بینم:

ردیف سوم.

کنار پنجره.

کتاب در دست.

اما حالا

هر بار که سرش را بالا می‌آورد،

چیزی روی گردنش هست.

یک خط باریکِ سرخ.

همان‌جایی که چاقو را فرو بردم.

لبخند می‌زنم.

او هر شب برای من برمی‌گردد.

با همان خطِ سرخ.

با همان لبخند.

و من

می‌نشینم روی زمینِ سرد سلول،

زانوهایم را بغل می‌کنم

و برایش می‌نویسم.

داستان‌های تازه.

پایان‌های تازه.

تا وقتی دوباره برسد.

تا وقتی ساعت

هشت

شود.

دنده عقب با اتو ابزار
۱۴
۲
Tiam
Tiam
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید