سایه·۹ دقیقه پیشخفگیبه لبهام دست کشیدم فشرده و بسته بودن از زور تقلا. اما تصویر توی آینه… لبخند میزد.
سایه·۱۴ روز پیشمن زنده امدور تا دور اتاق، درهای آهنی وجود داشت.به طرز عجیبی میدونستم قبلاً اینجا بودم
سایه·۲۴ روز پیشدرگاههمیشه موقع هر تصمیمِ کوچک و بزرگ گوشهی اتاق ایستاده بود، منتظرِ اجازهی ورود(این مطلب مناسبِ کودک و نوجوان نیست)
سایه·۱ ماه پیشقتل خاموشاگر احساسات رو نبینی ، حسشون نکنی،راه خودشون رو به بیرون پیدا میکنن (این مطلب مناسبِ کودک و نوجوان نیست)
سایه·۱ ماه پیشدوزخدوزخ جاییه که انتخاب میکنی، و همون انتخاب، دوباره برت میگردونه(این مطلب مناسبِ کودک و نوجوان نیست)
سایه·۳ ماه پیشهمراهمن سال ۱۳۶۵ به این دنیا آمدم؛با بدنهای استخوانی رنگ، رنگی که یک روزی آبیِ آسمانی بود اما حالا به خاکستریِ غبارگرفتهای تبدیل شده.صندلیهای…
سایه·۳ ماه پیشاتوبوس شبروایت، در مرز باریک میان واقعیت و توهم حرکت میکند؛ ترکیبی از رئالیسم روانیِ تاریک و فروپاشی آرام ذهن راوی
سایه·۳ ماه پیشپرتگاهروایتِ دختری که میان ترسها، خشمهای فروخورده و نیازِ خاموششدهاش به عشق، سوار موتور میشود و پا در مسیری میگذارد که هیچ مقصدی ندارد..