ویرگول
ورودثبت نام
Tiam
Tiamنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
Tiam
Tiam
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

همراه

من سال ۱۳۶۵ به این دنیا آمدم؛

با رنگی که یک روزی آبیِ آسمانی بود اما حالا به خاکستریِ غبارگرفته‌ای تبدیل شده.

صندلی‌های جلویم فنرهایی داشت که هر بار کسی رویشان می‌نشست، انگار استخوان‌های پیرم را قلقلک می‌دادند.

از فرمانم با هر چرخش صدای خفیف خش‌خشی بلند می‌شد؛ شبیه ناله‌ی پیرمردی که از وسط خواب بیدارش کرده باشند.

داشبورد ساده بود؛ یک رادیوی قدیمی با دکمه‌های گرد که باید با انگشت محکم فشارشان می‌دادی تا موج بگیرد.

گاهی موج‌ها قاطی می‌کردند و بین خبرهای خشک و موسیقی کوچه‌بازاری گیر می‌ماندند،صدایی کاملاً مناسب برای ماشینی که خودش پر بود از هزار قصه‌ی قاطی و درهم.

بوی درونم ترکیبی بود از عرق دست‌ها، کولر آبیِ تعمیرگاه و ته‌مانده‌ی سیگارهایی که مسافرها بی‌اجازه می‌کشیدند و نصفه خاموش می‌کردند.

همه‌ی این‌ها شده بود هویت من ماشینی که دیگر فقط آهن نبود؛ مخزن حافظه‌ی زندگی آدم‌ها بود.

اما لحظات منتظر ماندن برای سوار شدنِ مسلم چیز دیگری بود.

زیر سایه‌ی چنارها استراحت می‌کردم و نور خورشید که سعی داشت خودش را از میان برگ‌ها روی بدنه‌ام بیندازد، زمان را برایم لذت‌بخش‌تر می‌کرد.

اوایل که مرا خریده بود، ذوق را در چشم‌هایش می‌دیدی. موقع رانندگی با هیجان روی فرمانم دست می‌کشید و می‌گفت:

«همیشه آرزوتو داشتم… اونم این رنگ! چه رنگیییی…»

آن لحظه‌ها راحت‌تر گاز می‌خوردم؛ انگار نه انگار روی آسفالت داغ می‌دویدم ،روی ابرها بودم.

من برای مسلم زیباترین دارایی بودم.

هر روز صبح با هم به استقبال ماجراجویی تازه می‌رفتیم.

کل شهر را می‌گشتیم و با آدم‌ها و داستان‌های جدید زنده می‌شدیم.

مسافرها مختلف بودند:

آدم‌هایی با کیسه‌های بزرگ خرید که از کارهای عقب‌افتاده‌شان می‌نالیدند…

غریبه‌هایی که با شگفتی به ساختمان‌های بلند نگاه می‌کردند…

آن‌هایی که تازه طعم عشق را چشیده بودند و هیچ صدایی را غیر از محبوب‌شان نمی‌شنیدند تا جایی که مسلم چند بار با کلافگی صداشان می‌زد تا بفهمند به مقصد رسیده‌اند.

گاهی هم موج عصبانیتِ شهر می‌گرفتشان. در را محکم می‌کوبیدند یا سر کرایه بحث می‌کردند و روز من و مسلم را تلخ می‌کردند.

اما با همه‌ی این‌ها چه روزهایی بود.

موقع برگشت، صدای رادیو را زیاد می‌کرد و با شادی می‌خواند، دست می‌کشید روی فرمان و می‌گفت:

«روزیم رو باهات درآوردم… خدا رو شکر.»

و بعد، راهی خانه می‌شدیم.

حالا اما… چند سال است کسی سوارم نمی‌شود.

درِ پارکینگ نیمه‌باز است و نور غبارآلود روی شیشه‌ی ترک‌خورده‌ام می‌نشیند.

مسلم رفت.

مریضی از پا انداختش.

آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند ما ماشین‌ها فقط وقتی ارزش داریم که روشن شویم.

اما نه.

ما حافظه داریم.

ما غم داریم.

ما دلتنگ می‌شویم.

این روزها کسی مرا نمی‌بَرَد، نمی‌نوازد

حتی فحشم هم نمی‌دهد.

فقط سکوت است.

و سکوت برای یک ماشین پیر یعنی مرگِ آرام.

گاهی خیال می‌کنم صدای در را می‌شنوم ،صدای قدم‌های مسلم… یا دستش که روی فرمانم می‌لغزد.

چشم ندارم؛ اما اگر داشتم، حالا گریه می‌کردم.

آخرین باری که روشن شدم، او گفت:

«تو تنها چیزی هستی که هیچ‌وقت ولم نکردی.»

و حالا این منم که هنوز منتظرم

تنها کاری که ازم برمی‌آید این است که به تمام مسافرانی که داشتم فکر کنم

و دعا کنم یکی‌شان برگردد

حتی فقط برای اینکه در را باز کند و بپرسد:

«هی پیرمرد… هنوز اینجایی؟»

دنده عقب با اتو ابزار
۱۰
۰
Tiam
Tiam
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند. من درباره‌ چیزهایی می‌نویسم که اغلب نادیده گرفته می‌شوند، چیزی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید