ماشین برای من فقط یه وسیلهی رفتوآمد نیست؛ راستش بیشتر شبیه یه دفترچه خاطراته که هر بار کلید استارت رو میچرخونم، یه صفحه اش ورق میخوره. خیلی وقتا این حس رو داشتم، ولی بعضی خاطرهها هستن که هر وقت دنده عقب میزنم به گذشته، مثل فیلم جلوی چشمم پخش میشن.
اولین بار که پشت فرمون نشستم، هنوز بچه بودم. بابام کنارم نشسته بود و با اون آرامش همیشگیاش گفت: «ماشین فقط ابزار نیست، رفیق راهه.» اون جمله ساده بعدها خیلی برام معنی پیدا کرد. چون هر بار توی جاده حرکت کردم، ماشین مثل یه دوست واقعی کنارم بود؛ گاهی توی سکوت، گاهی با موزیک، گاهی با خندهی سرنشینها و گاهی با اشکهای یواشکی.
یکی از خاطرههای پررنگم برمیگرده به یه سفر خانوادگی به شمال. بارون بیوقفه میبارید، برفپاککنها با عجله شیشه رو کنار میزدن و من از پشت فرمون جادهای رو میدیدم که مثل روبان خیس وسط جنگل پیچ میخورد. مامان عقب نشسته بود و فلاکس چای رو باز کرده بود، بوی چای داغ با صدای بارون قاطی شده بود. خواهرم با هیجان از پنجره بیرون نگاه میکرد و هر بار قطرهای روی صورتش میپاشید، میخندید. اون لحظهها چیزی فراتر از یه سفر بودن؛ ماشین ما شده بود صحنهای که خاطرات خانوادگی رویش نقش میبستن.
ماشینها گاهی شاهد لحظههای سخت هم هستن. یادمه یه روز زمستونی، وقتی خبر بدی از بیمارستان گرفتم، تنها جایی که تونستم بغضم رو خالی کنم، پشت فرمون بود. چراغهای خیابون تار میزدن و بخاری ماشین شیشه رو مهآلود کرده بود. توی اون سکوت، ماشین مثل یه دوست شنونده بود؛ بیقضاوت، بیحرف، فقط همراه. شاید اگر اون لحظه ماشین نبود، نمیدونستم کجا باید اون همه فشار روحی رو خالی کنم.
ماشین فقط برای سفرهای طولانی یا لحظههای سخت نیست؛ حتی توی روزمرهترین اتفاقها هم قصه میسازه. اولین روز کاریام رو هیچوقت یادم نمیره. کت و شلوار نو پوشیده بودم، کیفم رو گذاشتم روی صندلی و با استرس راه افتادم سمت شرکت. هر چراغ قرمز مثل یه ایستگاه فکر بود: موفق میشم؟ محیط کاری جدید رو دوست خواهم داشت؟ وقتی رسیدم، ماشین رو خاموش کردم و چند ثانیه به صدای موتور که آروم میگرفت گوش دادم. انگار خودش میگفت: «نگران نباش، همهچی درست میشه.» و واقعاً درست شد.
ماشینها حتی توی عشق هم نقش دارن. اولین بار که کسی رو که دوست داشتم رسوندم خونه، مسیر کوتاه خیابونها برام طولانیترین و شیرینترین سفر دنیا بود. هر نگاه، هر جمله، هر خنده توی اون چند دقیقه، با صدای آروم موتور و نور چراغهای خیابون ترکیب شد و تبدیل شد به خاطرهای که هنوز وقتی دنده عقب میزنم به گذشته، لبخند میاره روی لبم.
یه بار دیگه هم خاطرهای دارم که هیچوقت فراموش نمیکنم. سفر جادهای با دوستان دوران دانشگاه. ماشین پر از خنده و شوخی بود، موزیک بلند پخش میشد و هر کسی داستانی تعریف میکرد. اما وقتی بنزین تمام شد و وسط جاده گیر کردیم، همون ماشین شد صحنهی اتحاد. همه با هم هل دادیم، همه با هم خندیدیم، و وقتی بالاخره به پمپبنزین رسیدیم، اون لحظه تبدیل شد به یکی از شیرینترین خاطرات جوانی. ماشین فقط ما رو جابهجا نکرد؛ ما رو به هم نزدیکتر کرد.
گاهی فکر میکنم اگر ماشینها زبان داشتن، چه قصههایی تعریف میکردن؟ قصهی سفرهای نیمهشب، قصهی دعواها و آشتیها، قصهی موزیکهایی که بارها توی ضبط پخش شدن، قصهی سکوتهایی که پر از معنا بودن. شاید ماشینها بیشتر از هر وسیلهی دیگهای شاهد زندگی ما هستن؛ چون توی لحظههای خصوصی و عمومی کنارمونن.
برای من، ماشین همیشه چیزی فراتر از یه ابزار بوده. هر بار کلید رو میچرخونم، صدای استارت مثل ورق زدن یه دفترچه خاطراته. دفترچهای پر از سفرها، اشکها، خندهها و لحظههایی که اگر ماشین نبود، شاید هیچوقت شکل نمیگرفتن.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم ماشینها فقط ما رو جابهجا نکردن؛ اونها قصههای زندگیمون رو ساختن. قصههایی که اگر یه روز بخوام برای بچهم تعریف کنم، مطمئنم اولین جملهام اینه: «ماشین فقط وسیله نیست، رفیق راهه