
حرف بزن آلبالو..
به بخت تاریک این دختر، کمتر نفرین بفرست و نگاه کن به بیپروا نوشتنش. به گرگ و میش چشمان خمارش بخند، به خون به جوش آمده از جنونش، به اشکهای نریختهاش، به بیخوابیهایش، به سقوطش..
من مدت هاست سقوط کردهام آلبالو.
کاش از بالای یک پنت هاوس پنجاه و سه طبقه سقوط میکردم. کاش به ته درهای پرت میشدم و تمام استخوانهایم درجا پودر میشد. کاش اقلا اعماق درد واماندهاش را به زیر زبان تلخم مزهمزه میکردم، بلکه کمی خو بگیرم به این سوختن بی حد و مرز وجودم.
من از انسانیت سقوط کردهام. از خود گریختهام. هر ساعت دهها بار درون خودم فرو میپاشم و اگر به هنگام تاریکی مطلق، رد خونین ناشی از قدمهای سستم طعم مرگ نمیداد، هرگز قادر به استمرار فرسودگی در این جاده باطل گمراهی نبودم.
من هم طراوت داشتم. لبانم سرخ بود و گهگداری به خنده سوق میآمد. نگاهم گیرا بود. پلکهایم به ندرت خیس میشد.
تاجایی که خلأ بیمرامیها و نبودنها، بیشتر از سایه سرد کملطفیها و کم بودنها شد؛ و تردید در ناکافی بودنها و زهر گزنده زیادی بودنها, به لبخند گرگان درنده انساننما رنگ میبخشید.
شعله شمع احساساتم دیگر به ریتم بیرحمیها نرقصید، افتاد و تاخت و سوزاند. هرچه بود و نبود را به خاکستر نشاند.
خرده شیشههای پراکنده روحم را در دستان سردم فشردم. انگشتان شرمسارم میلرزید. زانوان زخمیام جسارت ایستادگی را باخته بود. با هر نفس بریدهبریده ام تاوان پس میدادم.
صداهای مبهم قهقهه نامردان در سرم می پیچید. برخورد گیلاسهای لبالب از شراب زوال نفسانیشان بر دشت بیانتهای مردگانِ شأن و وجود، منعکس میشد.
قدمی که پس میکشیدم، صد قدم جلو میآمدند و شرارت منزجر کننده تیرگیِ ذاتشان بر گلویم خراش میانداخت.
خواستم فریاد بزنم که اصلا دیگر باخته ام، هرچه هم که نثارتان شده، نوش جانِ پستتان!
دیدم میان این جماعت حرمتشکنان، مدعیانی اند نه چندان کم، که دروغین گفتارهایشان گوش فلک را کر کرده و کردارشان دست کفتارها و مارهای خوش خط و خال را از پشت بسته.
به حد کافی اینجا سرسام آور است، من بدترش نکنم.
دیگر مابقیاش ارزش روایت ندارد آلبالو. واژهها حیف میشوند، صرفا ویرانی مضاعف است و بس.
جهان بر مبنای تلخی استوار است. بیمعنی رنج کشیدن هم جزئی از قمار درد و آوارگیست.
حواست به آنهایی باشد که در غایت کم آوردن خودشان برایت سنگ تمام گذاشتند، وجود و لطف و یادگاری هایشان را غنیمت بشمار.
و زمستان سردی پیش روی ماست. برفی هم درکار نباشد، به وفور به سوز سردیهای بیشماری خواهی باخت.
نکند اگر همین اطرافیان انگشتشمارت سرد شدند, برنجی و بشکنی، نکند از بیشتر سقوط کردن ترس برت دارد، نکند توقع داشته باشی..
ولیکن به درختان، روی خوش نشان بده. اگر برگ سرگردانی پیش پایت افتاد، خم به ابرو نیاور. تو به ناگه از ریشه طرد شدن را خوب میفهمی، لغتنامه عریانگی را از بَری.
باز به تاکید میگویم، نکند از سردی و از بیشتر سقوط کردن ترس برت دارد...
آلبالوی بیپناه من.