
روایت ماه سرخ، روایت وقوع همزمان پدیده توست و ذرهذره آب شدن خود آوارهام. منی که پا به پای ماه، به فوران جنونم دامن میزنم...
و تویی که پیکها را از سر خرسندی مطلق و به سلامتی شکوه وجودت، به جرعههایی ناچیز سر میکشی.
هیچگاه به باورم خطور نکرد که ماه در رقابت دوسرباختش با تو باخت ندهد.
سیهشبی برگزید، بنا بر آن شد قرص غرورش در اوج پرفروغی به اعترافی خودخواسته درهم شکند.
کنون فرا رسیده.. کنون رو به سراسر کیهان ایستاده..
سر در گریبان و شرمسار، در خفای هر سایه بیکس و بیپناه، بریدهبریده به پیشواز مجلس رسوایی میرود.
کمسو تر از تکستارگان طرد میشود، و با ریختن خونین اشکهایی بیسابقه، افتخار درخشش دو دیدگان بیمانندت را نصیب چشمانم میکند..
هرچند سرمستم از بیمنت تماشا کردنت، اندوه بیدریغ است و ناگفتهها، بسیار.
به فرض میپندارم..
کاش به آن دو تیله قهوهات سوگند مبتلا شدن نخورده بودم. کاش نگاهم به نگاهت گره نمیخورد. کاش با هربار نیم نگاهی انداختن به قمر بینوا اینچنین به یادت نمیفتادم. و کاش زخم شمشیر به مزار روحم میزدی، لیکن این گونه در پیشوای ماه خونین خوارم نمیکردی..
پ.ن. واقعا نمیدونم این بداهه رندوم کوفتی از کجا در اومد..