مرداد ۱۴۰۴
از همشریهامون بود که ننه ابراهیم معرفی کرده بود. قبل سفر اربعین تو بستنی نعمت یکبار قرار گذاشتیم و دیدمش. سنش کم بود. ۶ سال از من کوچکتر بود و در اولین لحظه دیدمش وقتی از ماشینشون پیاده میشد. یک ساعتی حرف زدیم. دغدغههاش به نظرم جالب اومد.
یه دختر چادری که چادرش پر منجوقدوزی بود و تو انگشت حلقه یه انگشتری انداخته بود که از بند وسط انگشتش پایینتر بود. از فلسطین گفت. از این که دوست داره معلم خوبی باشه گفت و از این جور حرفا .... تو بستنیفروشی که نشته بودیم یادمه صدامون رو پشتسریها میشنیدن و یه جاهایی باهام چشم تو چشم میشدن و میخندیدن.
جلسه اول خوب بود. خوب بود ولی میدونی دیگه...
من فرداش راهی کربلای سه روزه با حاجاحمدینا شدم. برگشتیم. مامانش پنجشنبهاش زنگ زده بود به مامانم واسه احوالپرسی. مادر به شدت جوان بود و ۱۵ سالگی اصلا این بچه رو باردار شده بود. معلوم بود خیلی هم براشون مهمه که دخترشون آماده زندگی مشترک بشه.
مادرم زنگ زد واسه جلسه دوم. جلسه دوم خونگی بود. این دفعه خودم زودتر رفتم گل خریدم بدون مامان. دو دفعه قبلی خرید گل همراه با مامان پرتنش گذشته بود. رفتیم خونشون. لباس بینظیری پوشیده بود. واقعا لباس بینظیری تنش بود. یک ساعتی حرف زدیم. صحبتها خوب بود. ولی طبق معمول اون کشش و عمق صحبتی که من دنبالش بودم ایجاد نشد. طبقه پایین خونشون حرف میزدیم و مامان مونده بود طبقه بالا. مادرش وسط صحبتها واسمون چایی و میوه آورد. خانواده خوبی بودن واقعا. هم دختر و هم مادر به نظرم به وضوح با خودشون در صلح بودن و این ویژگیای هست که من اصلا ندارم. دختر زن زندگی بود واقعا ولی متاسفانه نه کسی که من دنبالش میگشتم. جلسه خوب تموم شد و برگشتیم خونه.
مادرم زنگ بهشون و ازشون عذرخواهی کرد و منم بهش پیامک دادم عذرخواهی کردم. گفتم ببخشید به این نتیجه رسیدم که نمیتونم خوشبختتون کنم. حلال کنید! پیام داد بهم که اختیار دارید چیزی واسه حلال کردن نیست، امیدوارم کسی رو که دنبالش هستید پیدا کنید.
تلاش هجدهم هم به پایان رسید.