ویرگول
ورودثبت نام
مائده
مائده"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه"
مائده
مائده
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

تلاش برای رسیدن به آن سر دره

یادمه بچه که بودم محیط های پر از مه و ابری همیشه حس سرخوشی در من به وجود می آورد اما هیچوقت به این فکر نکردم که چقدر این تاری دیدی که در نتیجش میاد ترسناکه ؛ اینکه مغز من جوون پر باشه از مه و تاری دید تنها چیزی که در من زیاد میکنه ترس و نگرانی ، اوایلی که به این حس مبتلا شدم چیزی جز ترس احساس نمیکردم اما الان که آدم بزرگ شدم با واقعیتی تلخ رو به رو شدم ، این مه نیست این گرد و غباری هست آلوده ، که حتی نباید نفس بکشم ، نباید فکر کنم ، نباید قدم از قدمی بردارم ، خب معلومه راحت ترین راه برای زمین نخوردن راه نرفتن و من مدتی که این راه و انتخاب کردم شاید جایی برای زخمی شدن ندارم شایدم دنبال ترهمم شاید منتظرم خیرخواهی بیاد و دست منو بگیره ولی میدونم من آدم دویدن بودم اونم از نوع چشم بستش ، چی شده که تبدیل شدم به این منه امروز منی که هیچی براش مهم نیست منی که ترس از دست دادن نداره منی که اعتقاد به هیچ چیز و هیچکس نداره گاهی به خودش میاد و با چند قطره اشک جمعش میکنه با حسرت به اونایی که از کنارش با سرعت رد میشن نگاه میکنه ؛ والد درونم مثل همیشه من و میزاره جلوش و شروع میکنه من و مقصر همه چی میکنه انگار از اون ته ته دلم در تلاشم که به اون والد بفهمونم قبول کن همه چی تقصیر من نبوده قبول کن زندگی با من راه نیومده و نمیدونم کی قراره این سوگواری و تموم کنم یا اصلا نمیدونم قراره روزی تمومش کنم یا نه ، تمومش کنم که چی بشه ؟ درسته تمومش نمیکنم چون بعد از هر تموم شدنی شروعی هست این منه زخمی اگه شروع کنه ، اگه راه بره بازم باید درد زخماش تحمل کنه من دیگه نایی برای تحمل دردام ندارم . فریاد میزنم که من میخوام بجنگم میخوام اونی باشم که بی توجه به زمان و مکان برای خواسته های مقدسم تلاش میکنم اما به خودم میام و فقط نگاهایی پر از سرکوفت به سمتم برگشته و همچنان ایستادم در گرد و غبار ، منشی دفتر رئیس دانشکده در جواب حرفی که راجع به کهاد زدم بهم گفت : دنبال چی هستی؟ بهش گفتم : تو جایی که من زندگی میکنم آیندم تامین نیست  دوباره پرسید دنبال چی هستی؟ چیزی که بهم اطمینان بده ، دوباره گفت : جواب من این نیست دنبال چی هستی ؟ سرم و انداختم پایین و تیک تایید به افکارش زدم ولی من روم نشد بهش بگم که من فقط دنبال خوشحالی از ته دلی ام که از خودم گرفتم دنبال اینم که مامانم حرفی برای گفتن از من داشته باشه من فقط دنبال اینم برای یکبارم شده طعم رسیدن و بچشم و اینبار خودم مچ خودمو گرفتم ، رسیدن به چی؟ و این همون گرد و غباری که گفتم ، من حتی فردایی نمیبینم که بخوام آینده ای ببینم؛

ترستلاش
۴
۰
مائده
مائده
"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه"
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید