
معمولی بودن دردیه که داره ذره ذره به کشتنم میده
"حرفی که بعد از شروع هرکاری تو ذهنم میاد"
نظر مامانم اینه دارم ناشکری میکنم ، چون من سلامتی دارم که خیلیا حسرتش و میخورن ولی دل من اینو نمیگه . دل من میگه کاش انقدر بد بودم که وسوسه نمیشدم هیچ کاری و شروع کنم انقدر بد که بدونم لقمه بزرگتر از دهنم برندارم کاش انقدر مغزم بسته بود که چیزی جز خزعبلات بهش وارد نمیشد . کاش پای دویدن نداشتم . کاش توانایی دیدن هم سن سالهای خودم که دارن آرزوهام و زندگی میکنن نداشتم . کاش دغدغم رنگ لاکم بود . گاهی حس میکنم زندگی صبر میکنه تا بفهمه بزرگترین باورت چیه بعد شروع میکنه ازت بگیرتش از حق نگذریم خیلی هم تو کارش سماجت داره ، انقدر به باورت ضربه میزنه که به پاش بیوفتی . اونجاست که رهات میکنه نه به خاطر اینکه ادب شدی به خاطر اینکه دیگه باوری نداری اون میدونه ادمی که باور نداره دیگه براش بی خطره .
بهم میگن زیاد میخوای ، عجولی ، وقت نشناسی ، منم میدونم روزی میرسه که در معرض تشویق آدما قرار بگیرم اما اون روز بخشی از من مرده . همون بخشی که الان با برچسب معمولی بودنم ساکتش کردم دقیقا همون بخشی که تا میاد حرف بزنه بهش میگم یادت نره من یک آدم معمولیم حالا دیگه زور معمولی بودنم بهش چربیده چون حتی دیگه نزدیکمم نمیاد . روزی بود که حس میکردم آدم ها اشرف مخلوقاتن پس هرکاری میتونن انجام بدن اما امروز این لحظه برای چندمین بار فهمیدم از آدمای معمولی چیزی جز نفس کشیدن معمولی راه رفتن معمولی برنمیاد و اگر کسی مثل من اینو نپذیره مجبوره سیلی واقعیت و بعد از هر قدمی که برمیداره حس کنه و آره من از معمولی بودن خودم بیشتر از هرچیزی متنفرم؛