نمیدونم به خاطر چی اما سنگینی قفسه سینم چیزی بیشتر از دل گرفتگیه
شاید چون مامان بهم گفت آینده ای ندارم
یا اینکه گفت بدرد نخورم
یا به خاطر نظرش در رابطه با بی عرضه بودنم
شاید هم چون بهم گفت هیچ وقت نتیجه تلاشم و نمیبینم
یا شاید چون دکتر گفت اضطراب پنهان دارم
و همینطور دکتر دیگه ای تشخیص ADHDداد
شاید هم چون افکارم زیاد شده سرازیر شده و رسیده به قفسه سینم
وسط این درد این اشکام کجا رفتن الان که لازمشون دارم رفتن پی یللی تللی
کاش مامان میفهمید خواب طولانیم از بی خیالیم نیست
کاش دکتر میفهمید منم یکیم عین ۹۰درصد آدمای شهر
کاش خودم میفهمیدم دنیا چیزی برای من نداره
کاش دست بکشم از همه چیز
کاش خنده بهم حروم نبود
کاش از فشار دادن ناخن به انگشتم دست بردارم
کاش ...
( خواستم از اینجا تشکر کنم از تاریکی اتاقم که چند وقته داره وجود منو تحمل میکنه )