ویرگول
ورودثبت نام
مائده
مائده"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه" اگر نقدی بود خوشحال میشم بشنوم ‎@SaghiMaede
مائده
مائده
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

برای تویی که نمیدانم...

برای تویی که نمی‌دانم کجای زندگیمی
این متن برای کسی است که نمی‌دانم کجای زندگی من ایستاده و من کجای زندگی او. اصلاً در جایی از ذهنش وجود خارجی دارم یا تنها سرگرمی کوتاهی هستم برای اوقات فراغتش؛ چیزی به بهای چند ثانیه خندیدن.
از وقتی به یاد دارم در هیاهوی این جهانِ بیگانه با عدالت گیر افتاده‌ام. انگار از همان ابتدا کسی تهدیدم کرده بود که مبادا قدمی کج برداری؛ وگرنه جهان در سکوت فرو می‌رود و تمام چشم‌ها به تو دوخته می‌شود.
گاهی با گریه و زاری خودم را میان مشغله‌های آدم‌های عادی جا می‌دادم؛ میان دغدغه‌های کوچک و آرامشان. اما طولی نمی‌کشید که می‌فهمیدم جای من آنجا نیست. دردسر اینجاست که هنوز هم نمی‌دانم جای من کجاست. انگار مسئولیت پیدا کردن آن را به منِ حقیر سپرده‌اند؛ به منی که باید مدام جایگاه‌های مختلف را امتحان کند و با نگاه مردم، با قضاوت مردم و با ترس مردم تصمیم بگیرد که بماند یا برود.
راستش پیش از تو را زیاد به خاطر نمی‌آورم. فقط یادم هست احساسم ناب بود؛ مثل همیشه غیرعادی و خیره کننده ، اما آن‌قدر بیگانه و ناشناخته که در بیانش از همه عمرم ناتوان‌تر بودم. آن‌قدر بیگانه که حس ماکار آلکسیویچ به واروارا آلکسیونا در «بیچارگان» در برابرش عجیب به نظر نمی‌رسید.
روزهایی آمدند، به تصمیم‌های عجیبم خیره شدند، زیر لب «احمق» نثارم کردند و رفتند. حق هم داشتند. آخر من کجا و جدایی منطقی کجا؟ آن هم از تو که...
من و تصمیم‌های عزیزم در شبی دور کرسی ( اگر خاطرت باشد در اسفند ماه ) نشسته بودیم. بسیار گفت‌وگو کردیم و در نهایت به یک نتیجه رسیدیم: تو زیبایی. بسیار زیبایی. چشمانی داری که بهتر است چیزی درباره‌شان نگویم؛ چون بارها برایت توصیفشان کرده‌ام. اما درست مثل همه خوبی‌هایی که از کودکی با دهن‌کجی از مقابلم گذشتند و نصیب از ما بهتران شدند، تو هم قرار است احساسی را که من برایت داشتم با فرد دیگری تجربه کنی.

کاش کمی شجاع‌تر بودی؛ تا می‌دیدی این همه هراس از من بیهوده است. منِ بیچاره حتی در اوج علاقه‌ام نیز بیشتر مراقب شکستن تو بودم تا نگران شکستن خودم.
دروغ چرا؛ غمگینم. اما نه آن‌قدر که فکر می‌کنی. غمم بیشتر برای توست تا برای خودم. برای روزی که شاید طعم این درد را بفهمی. هرچند خوشحال باش؛ دستت در دست احساسی متعارف خواهد بود، احساسی پذیرفته‌شده میان آدم‌های پاک و بی‌نقص این زمانه، نه در دست علاقه نامتعارف من که گویی برای خودش گناهی کبیره است.
بارها به چشمانت نگاه کردم؛ همان چشمانی که قرار شد دیگر درباره‌شان چیزی نگویم تا مبادا دیگران هوس دیدنشان را کنند. بارها نگاه کردم و منتظر ماندم تا لب‌هایت از هم باز شوند و چیزی بگویی. اما تو سکوت را ترجیح دادی؛ شاید برای آنکه باری بر دوش‌های ظریفت نیفتد.
بد برداشت نکنی جانکم؛ من با تمام وجود به تو حق می‌دهم. فقط کمی پرتوقعم...
معمولاً آخر نوشته‌هایم دنبال نتیجه‌گیری می‌گردم؛ جمله‌ای که دل خودم را آرام کند و پرونده همه چیز را ببندد. اما مدتی است ترجیح می‌دهم نتیجه‌گیری نکنم. ترجیح می‌دهم برای رهگذران از تو بگویم و از تو بنویسم، بی‌آنکه حکمی صادر کنم یا کسی را مقصر بدانم.
حتی تو را.
مخصوصاً تو.

جهانزیباییسکوت
۱
۰
مائده
مائده
"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه" اگر نقدی بود خوشحال میشم بشنوم ‎@SaghiMaede
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید