سلام،این اولین نوشته ی منه.
مدت زیادی نیست که ویرگول رو میشناسم،ولی میخوام از احوالات منِ ۱۵ ساله بنویسم،وسط این اوضاع غریب که ذهن کم تجربه ی من،قدرت درک کاملش رو نداره.
از احساسات نا آشنا و گاهی آشنا مینویسم،شاید خنده دار باشه که من پونزده ساله میخواد سیزده ساله باشه؟
اسمش رو میزارم ترس از زمان که باعث شده زندگیم تازگی مثل یه برگه ی تو خالی بشه و پشت و روش رو که نگاه میکنی هیچ چیز عمیقی نمیبینی.
چیز های عمیق زیاد هست،خاطرات خوب و درک اتفاقات اطرافم،اما من عمیق ثبتشون نمیکنم.(امیدوارم درست توضیحش داده باشم)
خیلی اوقات به گذشته فکر میکنم،گذشته ای که اندازه ی یک پله به عقب میرم و میرسم به کودکی.گاها دلم میخواد به سه سال پیش برگردم،خواهرم تازه به دنیا اومده،پایه ی اول راهنمایی ام،احساسات نوجوانانم شکل گرفتن و ترس از کار زمان به هیچ عنوان درونم رخنه نکرده.اما الان چرا.
بزرگتر ها درکی از این احساساتم ندارن،مسلما از من سال ها بزرگتر هستن و من هم عاشق کمک گرفتن از بزرگتر ها تا بتونم زندگی کنم پنج سال باقی مونده ی نوجوانی رو.
میبینید؟به تازگی فهمیدم تا ۲۰ سالگی نوجوان هستیم و من هنوز پنج سال وقت دارم تا نوجوان باشم و این خوشحالم کرد(: عجیبه...کاش از سرم بپره و بتونم همه چیز رو در لحظه زندگی کنم!
ممنون از اینکه مطالعه کردید((((: