Ali mehraban·۲ روز پیشروزمرگی ۲۱ روزهامروز تولد شصت و هفت سالگی مامان بود. وقتی که شمع را فوت کرد چند قطره اشک از چین های ریز گوشه چشمانش روی کیک چکید. به زحمت جلوی احساساتم را…
آب پاک زلال·۶ روز پیشمن ۱۵ سال دارمسلام،این اولین نوشته ی منه. مدت زیادی نیست که ویرگول رو میشناسم،ولی میخوام از احوالات منِ ۱۵ ساله بنویسم،وسط این اوضاع غریب که ذهن کم تجربه…
لحظه های پراکنده·۱۳ روز پیشاولین نوشته...سلام امروز بستری پیدا کردم از جنس آزادیخسته از تجمع درد ها ،اینجا می نویسم تا اندک حس رها شدن دستی بر جان وامانده بنشانداعتراف میکنم مسیر ا…
Ghazal·۱۶ روز پیشگوشه اتاقسلام من اینجام و حتی نمیدونم چرا.امشب از همه چیز خستهام؛ترس همیشگیم از همیشه بیشترهو بوی مرگ رو نه از جایی دور، بلکه از گوشه همین اتاق حس…
M.Amin·۱۹ روز پیش1در کولاک افکار و دقدقه ها در سرمناگهان فکر تو در قلبم شعله میافکند، مرا گرم میکند وبه من آرامش میدهد؛بیآنکه بدانم چه چیزی در قلبم، دارد ا…
بردیا پور انوری·۲۲ روز پیشعدم تعلقYou will fade into oblivion, as though you had never been.What are you afraid of losing when nothing in this world actually belongs to you.…
مانیا·۲۵ روز پیشاین تن تا به کی میماند؟از آغاز انسانیت تا به امروز، بشر توانست بفهمد یک روزی خواهد آمد و یک روزی خواهد رفت..عده ای گویند روح و عده ای گویند فقط از تقسیمات است که…
Lost in the garden·۱ ماه پیشاولین.نمیدانم چرا اولینها را جور دیگری به حساب میآوریم؟اولین باری که خودت بند کفشهایت را بستی، اولین باری که بدونِ مامان در کلاس تنها ماندی،…