ویرگول
ورودثبت نام
باران مهرابی
باران مهرابیباران هستم اینجا چای آرامش را با چند خط انگیزه می‌نوشیم… اگر دلت خسته‌ست، مهمان دل‌نوشته‌هام باش
باران مهرابی
باران مهرابی
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

دست‌هایمان بوی فردا می‌دهد

شاید روزگاری بود که شب، تنها خاموشیِ چراغی بود؛

نفسی آرام از گردسوزی پیر،

و خانه‌ای که در آغوش سکوت،

بی‌هیچ دلشوره‌ای به خواب می‌رفت.

آن زمان، دل‌ها آسوده‌تر می‌تپیدند

و زندگی، طعم نان تازه و نگاهِ بی‌ریا داشت.

اما اکنون…

ما فرزندانِ عصر بی‌پناهی‌ایم،

در شهری که هر سکوتش بوی اضطراب می‌دهد

و هر کوچه‌اش به دیواری بی‌دستگیره می‌رسد.

روی پاهایی لرزان ایستاده‌ایم،

اما هنوز ایستاده‌ایم.

شبی که ستاره ندارد،

گاهی چشم‌انتظار فانوسی است که خود باید برافروزیم.

شاید اگر در قرنی پیش چشم می‌گشودیم،

هوا بوی نان می‌داد…

و دل، بوی آرامش.

اما امروز، آرامش را باید با دست‌های خویش بکاریم

تا فردا، کسی بگوید:

«روزگارشان بوی امید می‌داد.»

۳
۰
باران مهرابی
باران مهرابی
باران هستم اینجا چای آرامش را با چند خط انگیزه می‌نوشیم… اگر دلت خسته‌ست، مهمان دل‌نوشته‌هام باش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید