شاید روزگاری بود که شب، تنها خاموشیِ چراغی بود؛
نفسی آرام از گردسوزی پیر،
و خانهای که در آغوش سکوت،
بیهیچ دلشورهای به خواب میرفت.
آن زمان، دلها آسودهتر میتپیدند
و زندگی، طعم نان تازه و نگاهِ بیریا داشت.
اما اکنون…
ما فرزندانِ عصر بیپناهیایم،
در شهری که هر سکوتش بوی اضطراب میدهد
و هر کوچهاش به دیواری بیدستگیره میرسد.
روی پاهایی لرزان ایستادهایم،
اما هنوز ایستادهایم.
شبی که ستاره ندارد،
گاهی چشمانتظار فانوسی است که خود باید برافروزیم.
شاید اگر در قرنی پیش چشم میگشودیم،
هوا بوی نان میداد…
و دل، بوی آرامش.
اما امروز، آرامش را باید با دستهای خویش بکاریم
تا فردا، کسی بگوید:
«روزگارشان بوی امید میداد.»