باران مهرابی·۶ ماه پیشدستهایمان بوی فردا میدهدشاید روزگاری بود که شب، تنها خاموشیِ چراغی بود؛نفسی آرام از گردسوزی پیر،و خانهای که در آغوش سکوت،بیهیچ دلشورهای به خواب میرفت.آن زمان،…
باران مهرابی·۶ ماه پیشقصه ی یک پرواز صادقانههیچکس نمیداند چند بار تو مثل کوهی در برابر طوفانهای زندگی مقاومت کردیو بارها مثل رودخانهای آرام خودت را بازسازی کردیهیچکس نمیداند چقد…
باران مهرابی·۶ ماه پیشزمان، شاعرِ خاموشِ دیدارهاستای کاش بعضی آدمها رازودتر میدیدیم…پیش از آنکه زخمِ نبودنشان،عمیقتر از حضورشان شود.اما شاید هر آشناییدر موعدِ مقدرِ خودچون بارانی بر زم…