داستان کوتاه:شتر گاو پلنگ
پیرمراد با موهای پکر و نیم مالیده مدام می آمد جلوی پنجره آهنی و حال و روز آسمان را ورانداز میکرد.آسمان گونی گونی برف هایش را مثل لبخندهایی افسرده بر زمین می ریخت .پیرمراد با دیدن برف ها سگ لرزش میشد.هر زمستان احوالش همین بود.عینهو زنبور عسلی بود که کوته زمانی شیره گلها را می مکد اما وقتی نفس باد یخ زده به صورتش می ماسد حالیش میشود که اندوخته ای به دلخواه گرد نیاورده است .
مازیار نزدیک شکم بخاری نفتی پاهایش را در هم گره انداخته بود و چند روزی بود که از صفحه مجازی گوشی،دعوای "جانی دب"با همسرش "امبر هرد" را دنبال میکرد و غصه میخورد که چگونه زندگی عشقولانه آنها زهر مار شده است.
پیرمراد و مازیار انگار هر کدام آدم کره دیگری بودند و زبان هم را نمی فهمیدند. عشق پیرمراد خلاصه میشد در دستغاله،نعل اسب،مهره های رنگین،تسبیح های دانه درشت با رنگهای جورواجور ،لگن های مسی،گزلیک های استخوانی ،مهره مار،گاز انبر زنگ زده ،آچار شلاقی،دارچین و شاه بلوط و زلم زیمبوهای دیگر.اما عشق مازیار شلوار جین و کتونی و پوستر بازیگران هالیوود بود .زیر ساعت دیواری پوستری از "لئوناردو دی کاپریو "و"برد پیت" هم چسبانده بود.در حالیکه چای قند پهلو را در نعلبکی می ریخت رو به پیر مراد گفت:" اگر بخت یار پیرمراد می بود چیزی کم از ساموئل جکسون نداشت!" اما پیر مراد از حرفهایش سر در نمی آورد .حوصله اش که ته کشید.با همان عادت همیشگی ،جورابهایش را روی شلوار بالا آورد.فانسقه ای به کمرش بست. کلاهی نخی به سرگذاشت و از آلونک گلی اش زد بیرون. سرگرمی زمستانیش علاوه بر برشته کردن پیاز در منقل ذغالی این بود که برود طویله و جل و پالان نر خرش را روبراه کند تا از سرما نچاید.بعد توبره اش را از کاه و جو مشتی پر میکرد و با نگاهی پر از ذوق به لوچه های الاغ که در هم مچاله میشد خیره شود و مدام تخم کدو بشکند و پوست دو لپه اش را جلویش تف کند و سر آخر دود سیگار پیرمراد بود که از سوراخی دیوار طویله به بیرون لمبر میخورد .
زمختی زمستان یخی آن سالها برای پیرمراد فقط به تن لرزه اش نبود.بزغاله هایش مرض گرفتند و این برای پیرمراد مثل داغ عزیز بود.پیرمراد کمی از سرنگ و آمپول سر در می آورد.چون دیشلمه اش را خورد ،شال و کلاه کرد .دگمه های سیلیورش را بست .دوا و سرنگ را برداشت و رفت پی بزغاله های شل وول که مرض نیم جانشان کرده بود .سرنگ را از مایع پر کرد .بعدش یه وردی می خواند و مایع را تا ته در پوست کرخت شده بزغاله ها فرو میکرد.بزغاله بیچاره مثل گنجشک باران خورده می لرزید و مثل پرکاه بالا و پایین می پرید و چون تشنجش تمام میشد گوشه ای قوزش می گرفت. با وجود تقلای پیرمراد، بزغاله ها یکی پس از دیگری نفله میشدند.پیرمراد نعش نفله بزغاله ها را می برد و به چنگک درخت چنار آویزان میکرد.پوستشان را می کند و به چوبدارهای ده می فروخت و لاشه بزغاله را دور از دهات ،گوشه ای چال میکرد.
از آنروز ببعد حال و روز پیرمراد تغییر کرد و نوعی بدبینی و کلافگی در ذهنش تولید شد.دیگه باقلا،سیگار یا چایی ،رگ داغ عصبش را نمی خواباند. دکترها بخاطر ضعف قلبش بهش توصیه کرده بودند که غم دنیا را نخورد و رگ اعصابش را بیخود و بیجهت نپیچاند. اما او مدام پیشانی اش را به شیشه سرد پنجره می چسباند و به لبخندهای افسرده برف نگاه میکرد تا اینکه
در یکی از آن شب های سرد زمستان ریق رحمت را سرکشید و از تمام خیال و آرزوهای بیخود و بیجهت دنیا خالی شد.
بعد از مراسم فاتحه خوانی ،مازیار برای اینکه یادش را زنده نگه دارد عکشش را قاب کرد و زیر ساعت دیواری کنار پوستر خانم" کیت وینسلت" و " لئوناردو دی کاپریو" به دیوار نصب کرد.
نویسنده: مجتبی شریفی
