مجتبی شریفی نویسنده ایرانی که در سال 1359 از توابع شهرستان اسلام آباد غرب به دنیا آمد.
او خالق کتاب تاریخی ادبی چراگاه و چندین داستان کوتاه می باشد.
نمونه ای از داستان کوتاه او با عنوان دایره بازی را با هم می خوانیم.
💠دایره بازی👇
آدمها وقتی به دایره بازی عادت کنند از نظر عقلی می میرند و فقط یک زندگی حیوانی را تجربه می کنند.
*********************************
حالا پیر شده بود و از هوای خفه آسیاب اقش می گرفت .لب و لوچهایش دریده بود و یک مشت مو به سفیدی آردهای آسیاب روی شقیقه هایش بال بال میزد .این اواخر هوایی داغ در کمرگاه گلویش می پیچید با سرفه هایی خشک و سربی که درونش را در تاریکی غلیظی غرق میکرد.با خودش فکر میکرد که این آسیاب خرابه ول کن او نیست و مدام مثل طعمه ای او را به درون خودش می کشد تا با کمک امواج نامرئی اش او را بتدریج بپوساند و تجزیه کند اما آسیابان پیر انگاری هوار می کشید تا رهایش کند .الاغ پیر آسیاب هم انگاری از سازش چند ساله اش با آسیابان دلخور بود که مدام عر میزد و خفه نمیشد .
آسیابان پیر با دیدن اطوار الاغ با خودش فکر کرد که برای رهایی ابتدا باید فکری بحال الاغ پیرش کند .به سراغش رفت .آسیاب را از گردنش گرفت و زنگوله را از گردنش وا کرد و او را از آسیاب بیرون کشید و با آزاد کردن الاغ احساس کرد که کابوسی که با چنگال آهنینش درون او را می فشرد آرام گرفت .به درون آسیاب رفت .جل و پلاسش را جمع کرد و برای آخرین بار به آسیاب خرابه نگاهی انداخت و مثل حشره ای کور به بیرون خزید .درهای آسیاب را قفل کرد و با کمری خمیده و خمیر شده راه دهات را در پیش گرفت اما وقتی چشمش به الاغ پیر افتاد اشک در چشمانش حلقه زد .الاغ با اینکه بعد از سالها طعم آزادی را مزمزه میکرد اما به میان پیکانک های پیچ دار و خارها و علف ها، حلقه ای مثل دایره آسیاب درست کرده بود و دور خودش می چرخید .
القصه خود آسیابان پیر هم بعد از چند روز زندگی در دهات ،تاب نیاورد و به آسیاب خرابه برگشت و همراه الاغ چرخید و چرخید تا اینکه در یک غروب پاییزی مثل سربازی تیرخورده در هوا سر خورد و در زمین فرو رفت...!
✍مجتبی شریفی
