داستان کوتاه؛ شلاق داغ
خیلی وقت است که با فضاحت از جماعت آدمها بیرونم کرده اند.آیینه ها دروغ نمی گویند. وجنه استخوانی ام در آیینه زرداله روی طاقچه هر روز همین را به من می گوید. زندگی من بیشتر شبیه گندمی است که در میان سنگ های آسیا له و لورده شده است و عاقبت با روسیاهی از الک زندگی به پایین پرت شده است.
زمان درازی است که گرفتار دستان رجاله ها شده ام و حالا آنها هستند که وقت و بی وقت زیر شکمم را می مالانند و چون سفتی زیر شکمم را حس می کنند از شدت هوس مثل ماری زخمی به سر و کولم می پیچند. به این می ماند که چنگک می اندازند تا رگ و پیم را دربیاورند .آنزمان که رجاله ها ی نامرد با ذهنی سرشار از هوس بدنبالم می دوند و پیچه خنده هایشان از قوسی جمجمه ام بالا می رود و بر ملاجم تقه می زند ،آسمان برایم مثل یک پارچه آتش زنه می ماند و زمین برایم عینهو گوری بزرگ است که باید در آن بتدریج تجزیه شوم ...حس می کنم که مرا با افتضاح از جامعه آدمها بیرون کرده اند و لابد برای زندگی درست نشده ام و فقط ابزاری هستم برای لذت و سرگرمی رجاله های نامرد ....از نظر آنها ،من یک لکاته ام که می بایست به میان دستانشان بیحرکت بمانم تا یک ابدیت خاموش امید بر رویم سنگینی کند ...
الانه دیوانگی ام گل کرده است .می خواهم بروم دور ،خیلی دور ،یک جایی که خودم را فراموش کنم .مثلا بروم به میان خانه ای چوبی به میان جنگلهای تو دار و سر به فلک کشیده ،یک جایی که همه چیز را در خودم حس کنم و آنچه را که دوست میدارم مانند شیشه ادوکلنی روی تمامی شریانهای وجودم بپاشم و بخوابم ...اما کلمات مثل گره های طناب از دهنم بیرون می ریزد و گلویم را می فشارند تا خفه شوم .نه احساس حیرت می کنم و نه احساس آشفتگی ،فقط کمی احساس تاثر در من پیدا شده است همراه با یک میل مبهم به قی کردن که پشت دندانهایم جمع می شود و مرا به عق کردن می اندازد.این موقع است که دلم می خواهد همچون گیاهی در رطوبت زمین فرو روم و برای همیشه فراموش کنم شلاق داغی را که هر روز بر گرده استخوانیم فرود می آید تا طعم حقارت بیشتری را مزمزه کنم ...
قیافه لاغر مردنی من با چشمهایی بور که طره ای مو مثل پرده روی آنها ولو شده است؛ به چهره بیگانه ای می ماند که همه نقطه ضعف هایش در آن منعکس است .در ذهنم به گذشته بر می گردم و آنوقت صدای خودم کافیست که مرا به گریه بیندازدتا شاید آدمهای دوروبرم بفهمند که من با میل خودم این لباس بدبختی و شکنجه را به تن نکرده ام ...!در درون دخمه ام سایه آدمی را می بینم که مدام به خودش می لرزد با دستانی که به زیر چانه برده و چشم هایی که همچون جسم گرم و نرمی در شرف تجزیه هستند .الانه دست های ناامیدم را به سوی آسمان تهی دراز کرده ام و گریه بریده بریده ام چون شاخه ای خشک در هوا موج می زند .دستم سرد و بیحرکت است ،یک دست بیجان ،لبهایم هم یخ کرده اند .یک لحظه احساس کردم که هیولای ترس توی شکمم می جنبد .نمی دانم چرا فکر کردم که دست رجاله ای گلویم را فشرد تا خفه ام کند ؟!اکنون تحقیر ، نیرویی فوق العاده تر از خشم به من بخشیده است تا چون شکیبایی ام را از دست دادم بر سر همه آدمهای دنیا هوار بکشم . دلم می خواهد فرار کنم .حتی از خودم. از ورای فصل ها بگذرم و به خانه سفید دوران کودکیم برگردم و شاید دورتر از آن !
چقدر این ثانیه ها آرام می گذرند .پتو به سینه ام چسبیده و نفسم را کمی تنگ می کند .دلم می خواهد بخوابم اما جلوی نگاهم را پرده اشک پوشانیده است اما من نگاهم را تنظیم می کنم تا از درون تاریکی شب بتوانم خودم را نگاه کنم .دردی عظیم می پیچد و تمام استخوان هایم را به درد می آورد .انگار از شدت رنج می خواهم دیوانه شوم .از بدنم متنفرم . بوی رجاله های نامرد بر چربی و پیه اش مانده است ...چقدر دوست دارم که همچون پروانه ای بدرون پیله و شفیره ام بخوابم و فردایش چون چشمم را باز می کنم ،موجود تازه ای شده باشم اما خیزاب ناامیدی مرا با خود می برد تا فردا چون چشمم را باز می کنم سایه رجاله ای را ببینم که با کمک هوسش مچاله ام می کند و مثل هشت پا بر رویم بلغزد و مثل گیاه گوشتخوار مرا برباید تا بیشتر باورم شود که همه چیزهایی که زندگی به ما می آموزد و وادارمان می کند تا تحسینشان کنیم ،همه بر پایه خشونت استوار است ...
بقلم ؛ مجتبی شریفی ،تابستان سال۱۳۹۵
