نمیدانم غم سوگواری چیست که گویی تا زمانی که در این سرزمین نباشی ، روحت را فرا میگیرد .
روز ها میگذرد و میروند ، اما گویی این اندوه ماه ها پیش نبوده است و گویی که دقیقه هاست که با آن مواجه شده ای .
دیگران را مینگرم، در سرزمین انان مینگرم و گویی که حسادت در ریه هایم نفوذ میکند و کم کم مرا خفه میکند ودر آغوش خود میکشد ، شاید اگر ستاره های این سرزمین در سرزمین دیگری بودند اکنون سرنوشتشان این نبود .
زیبایم بعد از آن شب تنها آسمان بود که میدرخشید و حتی ستارگان ،درخشش ماه را نیز از او گرفته بودند و تنها زیبایی که در این دنیا باقی مانده است تنها همان ستارگان هستند . ماه تلاش زیادی کرد که بدرخشد اما به زیبایی ستارگان نرسید ، به زیبایی سرزمین چشمان آن ها نرسید .
هرگاه که در تصویری چشمانشان را مینگرم در سرزمین روحشان فرو میروم ، قدمی بر میدارم ، در آن از زیبایی آنان مات و مهبوت میشوم و در آخر نیز گویی غم مرا فرا میگیرد و این غم تبدیل به خشمی بی پایان میشود ، خشمی که گویی سال هاست درون من در حال جوانه زدن است و بدان که آن دانه را غم در وجود من کاشت و آنقد به آن رسیدگی خواهم کرد که روزی به درخت تنومندی تبدیل شود، شاخه هایش بلند و تنومند شوند و روزی دامان تو را گیر بیندازد .
شب ها ، زمانی که دیگر کاری برای انجام دادن نیست به ستارگان مینگرم تا شاید توانستم سرزمین چشم هایتان را در انجا ببینم .

به تو میگویم زیبایم ، این غم هیچ گاه از بین نمیرود ، این سوگواری هیچ گاه از یادمان نمی رود ، این را به جرعت به تو میگویم که تا زمانی که نفسی در روحم هست یاد و نامتان در قلبم جای دارد .
اشیانی در قلبم برایتان ساخته ام و زمانی که این دنیا برایم سنگین می شود سری به ان اشیان میزنم و گویی که تمام بار های این دنیا که بر روی دوشم گذاشته اند را برداشته می شود .
حرف های ناگفته ام نیز باقی میماند جوری که سرنوشت سرزمین های زیبای شما به دست ظالمان گرفتار شد .
-نامه ناتمام