عزیز؛ مادربزرگ مادری که نام شناسنامهاش لیلی بود و ما نوهها به تبعیت از فرزاندانش به او عزیز میگفتیم.
بیش از هر نوهای من و برادرانم با عزیز زیستیم و هم صحبتش بودیم. پای خاطراتش نشستیم، کلمات قصارش را بیشمار شنیدیم و ازاشتباه گفتن شیرینش ریسه رفتیم؛ چرا که خانه عزیز با خانه ما یک کوچه فاصله داشت و عزیز اغلب در خانه ما بود.
عزیزِ شیرین زبان ما میگفت “تو هوای بهار خواب ریختن! آدم تو بهار اصلا دلش نمیخواد کار کنه و از جاش تکون بخوره”
این در حالی بود که خودش مجبور بود مغازه به ارث مانده از شوهر مرحومش را بچرخاند. از صبح علیالطلوع میرفت تا وقت ناهار. بهارکه میشد، وقت ظهر برای ناهار و استراحت کوتاه بعدازظهر به خانه ما میآمد وقتی از خواب بعدازظهری بیدار میشد و چای بعد ازخواب را میخورد، این جمله “تو هوای بهار خواب ریختن” را میگفت.
در عین حال! بهار فصل جمع کردن آذوقه! و پر کردن فریزرهاست و عزیز همه این کارها را هم انجام میداد. ولی با اینهمه کار باز همدر هوای بهارش خواب ریخته بودند!
حالا این سالها که دیگر خبری از عزیز و گفتار شیرین او نیست، اغلب کلمات و جملات شیرینش به یادم میآید.
در میانه اردیبهشت امسال و این هوای ملسِ سِکَّرآور، انگار بیش از همیشه در هوای بهار خواب ریختن.
حالا دیگر کمتر کسی باقالی و نخود و سبزی پاک میکند و همه چیز پاک شده و بستهبندی شده و آماده از فروشگاه به فریزر میرود ولیهنوزم هوای بهار رخوت و خواب با خودش دارد.
امسال، رخوت و لَختی و خوابآلودگی، بیشتر از هر سال مزاحمِ اوقات خوش بهار شده. شاید هم شرایط بحرانی و آینده نامعلوم (حتیفردا هم معلوم نیست چه میشود) و سردرگمیِ همگانی، خواب هوایِ بهار و سستیِ بهارانه را نمایانتر کرده!
۰۵/۰۲/۱۲
گیسو