بعضی غمها در بندبند وجودت ریشه میکنند.
شاید غم از دست دادن جوجه زرد کوچولویت در پنج سالگیات!
شاید غم یک نمره کم در دوران تحصیل که حقت نبود ولی معلم یا استاد تبعیض قائل شدند!
شاید بی معرفتیِ دوستی که فکر میکردی تا آخر عمرت، رفیقت میماند ولی به نیمه راه هم نرسید!
و شایدهای بسیاری دیگر...
اما یک غم عمیق و بزرگ هست که انگار هیچوقت کم نمیشود، تسکین پیدا نمیکند و یادت نمیرود؛ غمِ از دست دادن یک عزیز. مُردن و کوچ بعضی عزیزان از این دنیا یک غم ابدیست.
برای من مرگ پدرم اینگونه است. هنوزم بعد از نزدیک به دوازده سال، گاهی چنان دلتنگش میشوم که فراموش میکنم دیگر نیست و نخواهد آمد. آن لحظه که به یادم میآید که رفتنش ابدی بوده است. غم عمیق ریشهدارم شعله میکشد و تا ساعتها دلِ تنگم بیتاب میشود و در خودم فرو میروم...
گیسو
۰۵/۰۲/۱۱