ویرگول
ورودثبت نام
عباس پیرداده
عباس پیرداده
عباس پیرداده
عباس پیرداده
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

جادوی عکس‌های خانوادگی

پدربزرگ

دلتنگی برای سفر مثل جوریدن کلمات است در خلاء. از یک جایی از دلِ فقدان، از سرِ روزمرگی و بَلبَله‌ی مشغله‌ها سر و کله‌اش پیدا می‌شود و با خارخاری سمج مدام روحت را سُک می‌زند تا بارو بندیل ببندی و بزنی به جاده. از همان بچگی، مسیر خرم‌آباد مشهد را همیشه با عکس‌های خانوادگی، توقفگاه‌های بینِ راهی و خاور پدرم که پس‌زمینه‌ی عکس‌ها بود به یاد می‌آورم. همین دلتنگی که گفتم، در هر کس به هزار شکل خودش را نشان می‌دهد. در واپسین ماه‌ها خِر پدربزرگ را گرفت و شوق زیارت و سفر را به دلش انداخت. پدرم مثل همیشه بهانه آورد که:«نه. امسال نه. گرفتارم. بگذاریم سال بعد.» ولی پدربزرگ اصرار داشت برویم، باور داشت که عمرش به سال بعد قد نمی‌دهد. مدام می‌گفت و تکرار می‌کرد. راست می‌گفت قد نداد و دو ماه بعد از زیارت همان سال فوت کرد. توی عکس چشم‌های همه، جز پدربزرگ خواب‌آلود و کم‌خواب است. کُت و شلوار مشکی تن‌اش است با جلیقه‌ی قهوه‌ای روی پیراهن سفید، و شاپوی رنگ و رفته‌ای روی موهای برفی‌اش. یادم است همیشه همین یک تیپ را می‌زد. عاشق تکرار بود و از تنوعِ بی‌جا بیزار بود. تیپِ حاجی‌بازاری، مغازه‌داری که هنوز پرچم‌دار مردسالاری قدیم و سنت‌های رو به زوال بود. یادم است هر وقت بغلم می‌کرد، بوی تندِ قند و شکر، چای و روغن نباتی لادن می‌داد. بویی همیشگی که حتی از تار و پود کُت و شلوار گذشته بود و و ماسیده و جذب پوستش شده بود. توی عکس لبخند زده و برقِ دندان مصنوعی‌هایش پیداست. راضی بود از این عکس و هر وقت نگاهش می‌کرد با گوشه‌ی لب لبخندکی از سر رضایت می‌زد. بعد از این عکس، اجازه نداد هیچ عکس دیگری ازش بندازیم. دندان‌مصنوعی‌اش افتاد توی گلوی مستراح ایرانی یک رستورانِ بین‌راهی و تالاپی صدا کرد و جلوِ چشمش پایین رفت. بعد از این اتفاق پدربزرگ حسابی دمغ شد و حاضر نشد با دهان چال و مچاله توی هیچ عکس خانوادگی ظاهر شود. توی حرم نمی‌خندید مبادا دهان پوک و خالی از دندانش را کسی ببیند. یا بست توی اتاق هتل می‌ماند یا بست توی حیاط منتظر می‌ماند. طفلی یک هفته تمام قوتِ لایموتش سوپ بود.

مادربزرگ

پهلوی پدربزرگ، مادربزرگ عصا به دست ایستاده. رو به دوربین یک جور شرم عتیق و سنتی دارد. حسابی چادرش را سفت گرفته و به دوربین به چشم یک نامحرم نگاه می‌کند. کلا ما شرقی‌ها، بخصوص ایرانی‌ها و بخصوص قدیمی‌ها خیلی با خنده میانه‌ی چندانی نداریم و همه جا سعی می‌کنیم وقار شرقی‌مان را حفظ کنیم. باور داریم خنده‌ی بی‌جا سبُکی است و جلف نشانمان می‌دهد. مادربزرگ از عکس انداختن فراری بود، مثل یک گونه‌‌ی نادر و دور از دسترس بود که بیشتر وقت‌ها توی عکس‌ها و آلبوم‌های خانوادگی جایش غایب بود. فقط دو عکس داشت، من اسمشان را گذاشته بودم عکس زیارتی یک و عکس زیارتی دو. اعتقادی به عکس‌های خانوادگی و فرت و فرت عکس انداختن محضِ خاطره‌بازی و ثبت گذشته نداشت. طفلی حتی عکس عروسی هم نداشت.می‌گفت:«یعنی چه؟ معنی نداره زن از خودش عکس بندازه، قاب بگیره بزاره رو طاقچه نامحرم ببینه.» روان‌شاد عکس اول را به اصرار پدربزرگ انداخت و دومی را برای یاد کردن حرم. تا وقت دلتنگی روی قاب دستی بکشد، چشمی تر کند و از دور سلامی بفرستد.

پدر

کنار مادربزرگ پدرم ایستاده، مثل همیشه یله و بی‌خیال بود، خدا بیامُرز آدمِ دفع‌الوقت بود، هیچ چیز و هیچ کس را جدی نمی‌گرفت مگر زن‌های تپل و بسته را. توی عکس، بادِ بهاری موهاش را به راست خمانده، مثل گیاهی که از تافه‌ی آبِ رودخانه تموج بردارد. سرخوشی و بی‌خیالی از سر و رویش می‌بارد. موهاش غبطه‌برانگیزند، سیاه و یکدست پرکلاغی. اعتراف می‌کنم یکی از حسرت‌های من موهای پدرم بود. برعکس موهای تُنُک و رو به طاسی‌ام، موهای پدرم پُرپُشت بود. هر وقت می‌دیدمش انگار همین امروز و همین حالا آرایشگاه رفته بود. موهاش عین هنرپیشه‌های مرد فیلم‌های کلاسیک، همیشه تمیز، شانه‌کرده و اصلاح شده بود. خدابیامُرز انگار اصلاح شده به دنیا آمده بود. پدرم بلندبالا بود ولی توی عکس بلندبالاتر است. با کُت و شلوار کِرمِ پاچه‌گشاد عینهو آمیتاب باچان است. از چشم‌ها و تیزی آرواره‌هاش یک نیروی خام و مُوحش بیرون زده که هنوز هم می‌ترساندم.

مادر

مادرم شق و رق زُل زده به دوربین. یادش به خیر سعی می‌کرد همه جا استایل کارمندی‌اش را حفظ کند. حتی توی عکس هم پیدا بود کارمند اداره‌ی بیمه است. رو به دوربین خشک و با متانت ایستاده، انگار به مهمان خوشامد می‌گوید. لبخند خوددار دارد و لُپ‌هاش چال افتاده و چشم‌هاش توی گوشتِ گونه‌هاش گم شده‌اند، کوچک، مثل یک خط راست. باد افتاده توی چادرش و پرشِ کش آمده به سمت راست و بالا و مثل یک موج سیاه توی هوا شناور است. هر بار که عکس را می‌بینم می‌ترسم بالاخره باد ببردش. هنوز هم توی چشم‌هاش انظباط هست و وقار. یک جورهایی این اواخر، مثل پدربزرگ می‌دانست این سفر آخر است. خانواده‌ی من وقتی به مرگ نزدیک می‌شدند به شکل غریزی دنبال پایان‌های باشکوه و حُسن‌ختام‌های دراماتیک و ماندگار بودند. مثل پایان داستان‌ها، قصه‌های کهن و فیلم‌های خاطره‌انگیز. مادرم هم از این قاعده مستثنی نبود و خوش داشت با مدد و عرض ارادت به آستانِ امام هشتم با خیالی آسوده به استقبال مرگ برود.

خواهرم

خواهرم با سندی، عروسک بلوندش جلوِ مادرم ایستاده، تقریبا هر جا می‌رفت سندی همراهش بود حتی توی سفر، حتی توی کوله مدرسه‌اش. با اینکه آن سال پنجم می‌خواند، هنوز داشت وقت می‌خرید و بچگی‌اش را کش می‌داد و عقب می‌انداخت و حاضر نبود از عروسک‌اش دل بکند. چادر سفید و گُلی سرش است و خانمی از صورتش می‌بارد. دهانش پُر از خنده است و مثل مادر همراه با باد به سمت راست کش آمده و به جایی خارج از قاب چشم دوخته و نگاهش در سرعت شاتر گرفتار شده. ته‌تغاری بود و یک سال کوچکتر از من، از آن دخترها که که کُل خانواده و فامیل دوستش دارند و حسابی همه لوس‌اش می‌کنند و همه جوره هوایش را دارند. و حتی وقتی که جوان، میانسال و پیر می‌شوند همچنان برایمان همان خواهر کوچیکه هستند که بود. چشم‌هاش درشت و تیله‌ای است، عسلی و سبز و عکس آن چنان واضح است که می‌توان کک‌مک‌های زیر پلک‌ها و روی گونه‌هاش را شِمُرد. جز معدود دخترهایی بود که کک‌مک حسابی بهش می‌آمد و جذاب‌ترش می‌کرد و قیافه‌ دهاتی بهش نمی‌داد.

خودم

خودم چندان قابل تعریف نیستم. کنار پدرم ایستاده‌ام. دست راستش روی شانه‌ام است و هر وقت عکس را نگاه می‌کنم سنگینی‌اش را هنوز حس می‌کنم. مدلِ موهام بوکسوری است و بی‌دلیل غمگینم، دلیلش یادم نیست. لباس خلبانی توسی تنم است و نگاهم به بالا و شاید به عکاس یا آسمان است. بالا سرم یک ابر بزرگ و پنبه‌ای است، شبیه ماهی، که با باد می‌گذرد. انگار که زمان را یادآوری کند و بگوید که هیچ چیز پایدار نیست.

#دنده_ عقب_با_ اتوابزار

عکسدنده عقب با اتو ابزار
۲
۰
عباس پیرداده
عباس پیرداده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید