ویرگول
ورودثبت نام
عباس پیرداده
عباس پیرداده
عباس پیرداده
عباس پیرداده
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

صحنه‌زنی

روزی روزگاری در خرم‌آباد دوستی داشتم به اسم سعید. بامرام، بی‌کله و شر و شیطان بود. یک روز پدر و مادرش توی تصادف فوت کردند، از آن دست مرگ‌های سریع که طرف کل زندگی‌اش را در عرض چند ثانیه مثل سکانس مونتاژی می‌بیند و به یاد می‌آورد. عمو و زن عمویش حضانتش را قبول کردند. مجبورش می‌کردند همراه‌شان صحنه‌زنی کند. صحنه‌زنی کرد، پولدار شد، صدمه دید، فقیر شد، صحنه‌زنی کرد، پولدار شد، چلاق شد، دوباره فقیر شد و در نهایت ناقص شد و قطع عضو کرد و دو دهه بعد هم زندگی‌اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید. این کُل داستان است و اگر در نقل آن لذت و منفعت مادی نبود همین جا بی‌خیالش می‌شدم. گر چه به قول آن نویسنده‌ی بزرگ:«چکیده‌ی زندگی انسان را می‌توان بر سنگ‌قبری پوشیده از خزه جا داد و در دو بیت شعر سوزناک خلاصه کرد.» ولی نقل جزئیات همواره لطف دیگر دارد.

این طور شد که زندگی و معاش سعید از همان بچگی با ماشین‌ها گره خورد و تقدیرش با تصادف و صحنه‌زنی رقم خورد.البته از حق نگذریم مستعد هم بود و بی‌انصافی است که همه چیز را گردن طالع و تقدیر بیندازیم. سعید اولین کسی بود که مُفت‌سواری را به بچه‌های آبادی یاد داد. چغر بود و فرزدست و توی دعوا کولاک می‌کرد. سریع مشت می‌زد، سریع لگد می‌پراند و سریع ناکار می‌کرد و به موقع فلنگش را می‌بست. تابستان‌ها سر جاده می‌نشستیم تا وانت‌بارها و نیسان‌ها سر برسند. بارشان اغلب هندوانه بود و خیار و خربزه. دزدکی و دولا دولا، قایم از آینه‌بغل، پشتِ وانت می‌دویدیم و بعد با یک پرش بلند جفت‌پا می‌پریدیم روی سپر و تا آبادی پایین مفت‌سواری می‌کردیم. گاهی راننده می‌فهمید، نیش ترمز می‌زد و به محض اینکه پیاده می‌شد ما در می‌رفتیم. خط و نشان می‌کشید و فحش می‌کشید به جد و آبادمان و ما هم شیشکی می‌بستیم به هیکلش. عمویش که جنم‌اش را دید بچگی‌اش را کُشت نگذاشت مدرسه برود و با زنش فرستادش صحنه‌زنی.

خاطره‌ی اولین صحنه‌زنی‌اش را به عنوان دستیار یک روز غروب برایم تعریف کرد. ازم قول گرفت هیچ جا بازگو نکنم و نکردم. برایم مهم بود بخشی از دنیای سعید و ماجراجویی‌هاش باشم. تو بگو در حد یک ناظر منفعل یا خاطره نویس کوچک. می‌گفت با عمویش پشت دیوار یک مغازه‌ی سر نبش قایم می‌شوند و از دور زن عمویش را می‌پایند. عمویش بهش گفته بود:«ببین و یاد بگیر.» می‌گفت دیدم زن عمویم با زنبیلی پُر از خرید، به محض اینکه ماشین یواش کرد یکهو پرید جلوش و خودش را کوباند به سپر. یک کار تر و تمیز و بی‌نقص. و بعد نوبت من و عمویم بود که بزنگاه سر برسیم، هوار بکشیم و تو سرمان بزنیم و بترسانیم طرف را و چک و چانه بزنیم و هر طور شده کار را جمع کنیم و بی‌افسر و شکایت‌کِشی کاری کنیم طرف پول را بِسُلفد.

می‌گفت هر کاری اولین بار سخت است. صحنه‌زنی هم از این قاعده مستثنی نبود. می‌گفت بار اول شانس آورده، یکهو از روی غریزه خودش را کوبیده به سپر و نقش زمین شده. می‌گفت توی گوشم زنگ بود و قلبم توی حلقم می‌زد. گرم بودم، حالی‌ام نبود، بلافاصله بلند شدم و بعد از دو سه قدم تالاپی نقش زمین شدم. مُچ دستم شکست و پیشانی‌ام قُلوه‌کن شد. می‌گفت خیلی‌هاشان تا اسم پلیس و شکایت می‌آمد به جای احساس امنیت می‌گُرخیدند و همان سر صحنه سرِ کیسه را شُل می‌کردند. حساب کن پلیس از ما ترسناک‌تر بود.

چند سال بعد، عمو و زن عمویش تقریبا خودشان را بازنشسته کردند و سعید رسما کار را دست گرفت. زن عمویش از بس تصادف کرده بود اسقاطی شده بود، عین عروسک‌کوکیِ که یکهو کوکش تمام شود تاتی تاتی راه می‌رفت و عمویش هم کُل هیکلش وصله‌پینه‌ای بود و قیافه‌اش کم از فرانکنشتاین نداشت. حالا اغلب در نقش سیاهی‌لشکر سر و کله‌شان پیدا می‌شد و سر قیمت چانه می‌زدند ولی همه کاره سعید بود.

سعید یک دورانِ سرخوشی، پولداری و عافیت داشت و تقریبا بی‌دغدغه‌ی مالی گذران کرد. ولی خیلی نپایید. می‌گفت خار خار صحنه‌زنی دوباره می‌خواندش، سُک می‌زند و وسوسه‌اش می‌کند باز برگردد به بازی، برگردد به صحنه و دوباره خودش را به ماشین‌ها بکوبد. این شد که دوباره برگشت. توی شهرستان که اسمش سر زبان‌ها افتاد فلنگ را بست و با گروهش کوچیدند سمت شهرهای بزرگ. مشهد، اصفهان و تهران.

خبرش را دورادور داشتم. چند سال پول خوبی به جیب زد. ولی زندان افتاد و چند سال بعد هم با پای چلاق و گردن شکسته برگشت به خرم‌آباد. به خنسی خورده بود، از بس بی‌حساب خرج می‌کرد، از بس رفیق‌باز بود، از بس کلبی‌مسلک بود. دوباره برگشته بود سر خانه‌ی اول. مدتی با همان پای شل و گردن شکسته صحنه‌زنی می‌کرد تا اینکه زد و کمرش شکست و یک پایش قطع شد. چند ماه بیمارستان بستری بود، طفلی از زور باند و بانداژ پیدا نبود. ولی به محض اینکه سرپا شد دوباره برگشت به صحنه‌زنی. گاهی به طرز غم‌انگیزی یادِ کمدین‌های صامت، به خصوص باستر کیتون می‌انداختم. که از هر پیشامدی جان سالم به در می‌برد و قسر در می‌رفت. انگار ضدضربه بود، انگار نظر کرده بود، انگار استخوان نداشت، انگار پوست و گوشت و خون نداشت.

نمی‌فهمیدمش. اصرارش را برای خودویرانگری و انهدامِ جسمشِ نمی‌فهمیدم. پیدا بود دیگر حرفِ پول وسط نیست. زده بود به سرش، دیوانه شده بود، انگار یک جورهایی درد را دوست داشت. کبودی را دوست داشت، خون‌مُردگی را دوست داشت، زخم را دوست داشت، بخیه را دوست داشت و شاید هم ماشین‌ها را دوست داشت.

یک سال بعد، طی یک تصادف شدید در جاده‌ی کمربندی خرم‌آباد، سر صحنه فوت کرد. دیه‌اش به تنها بازماندگانش، عمو و زن عمویش رسید.

# دنده - عقب با اتو ابزار

مممم

احساس امنیتدنده عقب با اتو ابزار
۴
۰
عباس پیرداده
عباس پیرداده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید