چند هفته گذشت… آوا هر روز بیشتر در عمق دنیای خودش غرق میشد. هر روز، طبیعت، آرامش و صدای درونیش، آرام آرام، عجیبترین اتفاقات رو رقم میزد.
اما، در پس آن آرام بودن، چیزی درونش خوابیده بود؛ ترس از تنهایی و نیاز به کسی که اون رو درک کنه. احساس میکرد که در دل جنگلی که خودش ساخته، تنهاست. اما این تنهایی، خودش یک دوستی بزرگ شده بود، پر از خاطرات خاموش و نگاههای بدون صدای بیکران.
یک روز، در حالی که به درخت بلوط عظیم و کهنسال نگاه میکرد، ناگهان صدای خشخشهایی در لابهلای شاخهها پیچید.
و آوا، با چشمانی که پر از سوال بود، دید، کسی در لابهلای برگها حرکت میکند…
همانطور که نگاهش به سمت آن صدا کشیده شد، دید، یک مرد با چهرهای آرام و نگاهای پر از راز و رمز، در زحمت جمعآوری شکوفهها و برگهای افتاده. او، مثل خودش، آدمی در دل طبیعت، اما متفاوت، و در عین حال، همجهت او.
مرد در حالی که لبخندی ملایم زد، گفت:
“اینجا، رازهای زیادی مخفی است، فقط کافی است گوش بدهی.”
آوا با کمی ترس، اما کنجکاو، نگاهش را به او دوخت.
این دیدار، مثل ابتدای یک داستان جدید، در دلش حس شد، انگار که زندگیاش قرار است، حسابی تغییر کند…