🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشقسمت چهارم : زمزمه ی جنگلآوا با نگاه پر از سؤال، به مرد نزدیکتر شد.دستهایش کمی لرزان بود، اما قلبش پر از هیجان و کنجکاوی.در دلش، احساس میکرد که این دیدار، شروع ی…
🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشقسمت پایانی: زمزمه ی جنگلآوا در تاریکی شب، کنار درخت کهنسال ایستاده بود و صدای درختان را با دقت گوش میداد. صدای باد همچون یک سرود کهن، قصههای دور را روایت میکرد.…
🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشقسمت سوم: زمزمه ی جنگلچند هفته گذشت… آوا هر روز بیشتر در عمق دنیای خودش غرق میشد. هر روز، طبیعت، آرامش و صدای درونیش، آرام آرام، عجیبترین اتفاقات رو رقم میزد.…
🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشعاشقانهـ ـ ـ ـ ـ داستان: نغمهای از عشقدر یک شهر خیالی، جایی که کوچههای باریکش پر از رنگ و زندگی بود، داستان عشق دو آدمی آغاز شد که تقدیرشان را…
🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشقسمت اول: زمزمه ی جنگلصدای جیرجیرکها لالایی شبانهی آوا بود. او زیر نور کمجان فانوسش، روی کف چوبی کلبهی کوچک چوبیاش نشسته بود. کلبهای که خودش در دل جنگل ساخ…
🥹🍫🌱🫶🏻✨·۵ روز پیشقسمت دوم: زمزمه ی جنگلآوا بعد از اون شب، هر روز بیشتر درگیر دنیای درونش شد. ولی همزمان، دلش بیشتر و بیشتر به صدای عشق و زندگیاش نزدیکتر میشد.روزی، تصمیم گرفت…