ویرگول
ورودثبت نام
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

قسمت دوم: زمزمه ی جنگل

آوا بعد از اون شب، هر روز بیشتر درگیر دنیای درونش شد. ولی هم‌زمان، دلش بیشتر و بیشتر به صدای عشق و زندگی‌اش نزدیک‌تر می‌شد.

روزی، تصمیم گرفت برای آرامش و الهام گرفتن، به نزدیکی دریاچه برود. جایی که آب آرام، صدای ذره‌ذره‌ی موج‌ها و نسیم ملایم، روح آدم را نوازش می‌داد.

وقتی کنار دریاچه نشست، ناگهان صدای نرم و ملایمی شنید. صدای نجوای کسی که آنجا نبوده، ولی در دلش زندگی می‌کرد. انگار یک روح‌ در آب درحال داستان‌گویی بود…

در همان لحظه، تصویر مردی در ذهنش آمد؛ مردی با چشمان سرد و عمیق، با موهای بلند و قهوه‌ای، که در هیچ عکسی نبود، اما در خیال آوا جاودانه شده بود.

آوا احساس می‌کرد که صدای او، در دل آب جاری است:

“در این دنیا، هیچ چیز تصادفی نیست، هر چیزی سر جای خودش است، حتی اگر چیزی دیده نشود.”

در آن لحظه، قلب آوا سخت تپید. احساس کرد که این صدا، بیشتر از یک نجوای آب، چیزی در درون خودش بیدار می‌کند، چیزی که شاید نیاز داشت.

دستانش را در آب فرو برد، و آرام آرام، اشک‌هایی بی‌صدا بر گونه‌هایش جاری شد…

چون فهمید که شاید، اون احساس عجیب و خاص، مربوط به چیزی فراتر از خودش است.

این سفر درون، تازه شروع شده بود…..

دنیا
۲
۰
🥹🍫🌱🫶🏻✨
🥹🍫🌱🫶🏻✨
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید