تا الان که دارم نفس میکشم،تا الان که دارم به این زندگی مزخرف ادامه میدم،واسه هر دقیقش سعی میکنم ئواسه خودم حال خوب ایجاد کنم،انگیزه برای ادامه دادن برای زنده موندن برای داشتن حال خوب،میدونی کاشکی میتونستم موقعی که میام مینویسم عمق فاجعه رو بیان کنم،حتی با تمام احساس خودم با تمام وجودم سعی میکنم بتونم از طریق واژه ها اون خلا رو توی کلمه ها بیان کنم ولی هیچ وقت نمیشه واقعیت رو اون طوری که خودت تجربه میکنی یا بحرانی که میگذرونی رو خالصانه بنویسی.....اینکه یه بار میای راجع انگیزه حرف میزنی،روز بعدش راجع خستگی خیلی در تناضن با هم یا راجع به اینکه خدا حواسش بهت هست ولی وقتی همه چیز برات بد پیش میره میگی پیش خودت نه خدا اگه حواسش به من بود اینطوری نمیشد،پس کو آرامش؟!.....میخوام بگم وقتی به ته جهنم میرسی همه اعتقادات خودتو ممکنه برای این لحظه یا برای همیشه از دست بدی،دیگه چیزایی که مینوشتی یا توی دفتر انگیزه روزانت هیچی برای نوشتن نداری....چون واقعا از تمام حس هایی که توی طبیعت وجود داره داری بدترین و سخت ترینشو از سر میگذرونی......مقدمه چینی کردم که بگم انقد خستم که دیگه نمیدونم برای خودم باید چیکار کنم؟که همه تکنیک ها و فلان و بیسیار پاسخ گو نیست،دیدی وقتی سردرد خیلی وحشتناک داری استامینوفن دیگه جواب گو نیست؟
میگن وقتی رها کنی خوب میشی،دروغه جدا،همش دروغه،اونایی که اینارو میگن هم خودشون باور ندارن به این موضوع برای حال خوب بقیه میگن که شاید یکم اثر کنه ولی توموری که بدخیم باشه با کدئین خوب نمیشه مگه نه؟!