هر بار که حس میکنم هیچی بدتر از این نمیشه،زندگی یه سیلی محکم توی صورتم میزنه...الان حدودا یک ماهه که واقعا به بن بست رسیدم،نه میتونم گریه کنم نه میتونم جیغ بکشم،مثل یه شیشه تیکه تیکه شدم و سعی دارم خودمو جمع و جور کنم ولی خیلی واسم عجیبه!خیلی!پیش خودم میگم خدایا واقعا حواست بهم هست؟نمیتونم نفس بکشم،احساس خفگی توی قفسه سینم داره دیونم میکنه؛من همیشه خودم رو واسه هر چیزی آماده میکردم که وقتی به مرحله عمل میرسم هضمش واسم سخت نباشه ولی من نمیتونم بفهمم؟یعنی به این میگن سرنوشت؟ حس میکنم از اون روز روح از بدنم جدا شده،و من یه مرده ی متحرکم که تلاش داره دوباره زنده بمونه....وقتایی که میشینم سریال میبینم و آخرش غمگین تموم میشه میگم خوبه من در این حد نیستم!ولی الان بهم میگن حنا زندگیت شبیه سریال هایی دارکی شده که تهش از خودت میپرسی چرا اینجوری تموم شد؟
الان هر روزه ار خودم میپرسم چطوری نفس میکشی وقتی دیگه هیچ جونی واست نمونده؟
فقط منتظر معجزه ام،غیر قابل هضم ترین اتفاق زندگیم رو نمیدونم چطوری باید باهاش کنار بیام؟
من نمیتونم باور کنم که دارم توی تاریک ترین قسمت زندگیم دنبال نوری میگردم که نیست