یه بیوگرافی
سه ماهی هست که عضو ویرگول عزیز شدم.... از دور با خیلی از نوشته ها ارتباط برقرار کردم و حتی شاید خیلی از کاربر ها رو هم بشناسم....
آره خلاصه میشناسمتون... استاکر خوبی ام :/
اولین متنی که نوشتم... خام و بی پرده و خیلی خودمونی از رنج ام صحبت کرده بودم....
به نسبت بازدید خوبی هم داشت... نسبت منظورم یه نوشته معمولیه... واقعا معمولی...
اما...
از این به بعد میخوام درمورد یه چیز دیگه که نه... راستش... یه شخص دیگه صحبت کنم...
شخصی که به من نور داد....زندگیم رو عوض کرد و حالم رو خوب....
من مینویسم
خوب...
عالی...
بد...
یا حتی
افتضاح....
مینوسیم...
چون وظیفه امه...
چون میخوام....
شما هم این نور رو ببینید.... و لحظه های تاریک تنهایی تون، روشن بشه.... میدونید
چون او...
او برای هر تنهایی کافی است....
یادمه یه بار یه نفر بهم گفت... به دنبال معنای زندگی تو مادیات نباش...
نیست.... پیداش نمیکنی....
رک بگم....
پوچه تهش... جداً پوچ.
من تا ته زندگی و امکانات اش رو نرفتم.... و اول زندگی هم نموندم... من همیشه وسط بودم.... اما این وسط بودنه هم... پوچی داشت.... و داره....
و از اینجا فهمیدم که پوچی رو میشه تو سوراخ موش هم پیدا کرد.... اما معنا....نه!
قرار بود با شما در مورد اون شخص صحبت کنم... اممم حدس زدن اش فوق العاده راحته...
میدونید از بس که هست... از بس که به ما گفتن.... شنیدیم و شنیدیم و شنیدیم... فراموش اش کردیم...
شاید باید نمیشنیدم اش تا به یادمیآوردیم اش.... نمیدونیم.... یه معمای لاینحله برای من.
اما کم کم... درمورد این شخص با شما بیشتر صحبت میکنم...
حرف و سخن و حدسی داشتید، با کمال میل میشنوم اش...
فعلا 🖐🏻

اوهوممم... واقعا خوشبخت :')