
کودکی زمین خورد، فریاد زد مادر مادر بیا تا این درد از تن من شود به در ، مادر سرآسیمه رسید ، آشفته با دردی در سینه رسید، کودک را بغل کرد ، درد را به خوشی بدل کرد . مثل خورشید پر مهر بیکران همچون سپهر .کودک آرزو کرد کاش هرگز بزرگ نشوم اسیر چنگال گرگ نشوم ،بمانم در دامان او ،در آغوش مهربان او .زمان گذشت ورق طبق میل او بر نگشت شد جوان و رعنا، زیبا و برنا ، مادر اما ناتوان ، بیمار و نالان .سر به بی مهری نهاد ، جای عشق زهری نشاند. مادر را فراموش کرد ، چراغ وفا را خاموش کرد. خانه را ترک کرد، بی وفایی را درک کرد. مادر ماند تنها گریه می کرد شب ها ، کودکم ستاره بود ، کی در بیراهه بود؟ ای خدای مهربان ،صاحب هفت آسمان او را به من برگردان ، در بدی ها نشود سرگردان. جوان ماند و جفای روزگار ، وفا نشد سازگار . چه سختی ها کشید ، چه نا بختی ها که دید . گشت پشیمان ز کردار خویش، شد پریشان ز رفتار خویش . برگشت به سوی مادر ، مشتی کوبید به در . مادر در را باز کن دل رنجیده ام را ناز کن ، نیامد صدایی فریاد از جدایی ، خانه ی مادر تاریک بود ، همسایه ای نزدیک بود ، گفت: مادرت در خاک سرد آرام گرفت مرگ آرزویش را ناکام گرفت، جوان شد دیوانه نبود دگر از مادر نشانه. مادررر کاش می شد برگردی با رفتنت جهانم را سیاه کردی جوان بودم جوانی کردم بخت را روانی کردم روزگار با من راه نیامد به دلت دائم آه آمد .